به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دیدن بی حاصلان بر آسمان باشد گران

نخل های بی ثمر بر باغبان باشد گران

ما سبکروحان به امید شهادت زنده ایم

پیش ما ذکر حیات جاودان باشد گران

هر دو عالم چیست تا نتوان بهای عشق داد؟

قیمت یوسف چرا بر کاروان باشد گران؟

هر سر موی مرا آورد در فریاد درد

میزبان گردد سبک، چون میهمان باشد گران

بی هوای عشق، سر بر کشتی جسم است بار

کار لنگر می کند چون بادبان باشد گران

تشنه خون هوسناکان بود عشق غیور

میهمان بی ادب بر میزبان باشد گران

شکوه از سنگ ملامت نیست مجنون مرا

بر دل مخمور کی رطل گران باشد گران؟

صحبت بی درد اگر یک لحظه باشد سهل نیست

درد اگر چه ذره ای باشد همان باشد گران

پیش اهل دل سخن از عالم فانی مگو

در بهاران جلوه برگ خزان باشد گران

هیچ نقشی بر دل روشن ضمیران بار نیست

موج هیهات است بر آب روان باشد گران

خشک مغزان را دماغ دولت و اقبال نیست

سایه بال هما بر استخوان باشد گران

یاد من صائب چه با آن خاطر نازک کند

سجده ام جایی که بر آن آستان باشد گران

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

بر سر آشفتگان دستار می باشد گران

کف بر این سیل سبکرفتار می باشد گران

نیست هر دستی که از احسان خود منت پذیر

بر دلم چون تیغ لنگردار می باشد گران

تن پرستان را به صحرای ملامت بار نیست

پای خواب آلودگان بر خار می باشد گران

یوسف از جوش خریداران به زندان رخت برد

بر عزیزان گرمی بازار می باشد گران

تازه سازد داغ ماتم دیدگان را ماه عید

زخم ناخن بر دل افگار می باشد گران

دارد از گلچین خطر بی دور باش ناز حسن

بر چمن پیرا گل بی خار می باشد گران

بر دل آیینه ای کز گفتگو گیرد جلا

طوطی خاموش چون زنگار می باشد گران

نیست در بزم بزرگان هرزه خندی از ادب

کبک خندان بر دل کهسار می باشد گران

از نگه زحمت مده هر لحظه چشم یار را

پرسش بسیار بر بیمار می باشد گران

نیست بی صورت، تراش خط آن آیینه رو

سبزه بیگانه بر گلزار می باشد گران

می کنم پهلو تهی چون سنگ از دیوانگان

بر غیوران دیدن همکار می باشد گران

بر تو از کوه گنه رفتن ز دنیا مشکل است

بر گرانباران ره هموار می باشد گران

بی نمک در باده گلرنگ می ریزد نمک

در حریم میکشان هشیار می باشد گران

روی شرم آلود را پیرایه ای در کار نیست

شبنم بیگانه بر گلزار می باشد گران

اهتمام کارفرما می شود سربار آن

بر دل هر کس که ذوق کار می باشد گران

بر دل آزادگان چون خواب غفلت وقت صبح

آرزوی دولت بیدار می باشد گران

نیست بر دل از پریزادان غباری قاف را

بر دل صائب کجا افکار می باشد گران؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

می کند گل زردرویی از شراب دیگران

دردسر می گردد افزون از گلاب دیگران

با وضوی دیگری می بندد احرام نماز

تازه دارد هر که روی خود به آب دیگران

چون صدف از گوهر خود خانه من روشن است

نیست چشم من به ماه و آفتاب دیگران

می کند با دیده مغرور من کار نمک

گر فتد در کلبه من ماهتاب دیگران

از جواب خشک گردم بیش از احسان تر دماغ

چشمه حیوان من باشد سراب دیگران

چون نسیم صبح، گردم گرد هر جا غنچه ای است

می گشاید دل مرا از فتح باب دیگران

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد

چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

گر نه پیوسته است با هم رشته جان ها، چرا

عمر کوته شد مرا از پیچ و تاب دیگران؟

از خدا شرمی نداری در گنهکاری، ولی

دست می داری ز عصیان از حجاب دیگران

از حساب کرده های خود نظر پوشیده ای

نیستی یک لحظه فارغ از حساب دیگران

در قبول شعر هر کس را مذاق دیگرست

حالی عاشق نگردد انتخاب دیگران

چند در افسانه سنجی روزگارم بگذرد؟

تا به کی بیدار باشم بهر خواب دیگران؟

می توان صائب به سیلی روی خود تا سرخ داشت

از چه باید کرد رنگین از شراب دیگران؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

سالکان را کی دل از اسباب می گردد گران؟

خار و خس کی بر دل سیلاب می گردد گران؟

شرط طاعت چشم گریان و دل سوزان بود

شمع خامش بر دل محراب می گردد گران

می شکافد جوشن ابر سیه را تیغ برق

کوه غم کی بر دل بی تاب می گردد گران؟

نیست خون بی گناهان بار بر دل حسن را

از شفق کی مهر عالمتاب می گردد گران؟

قلقل مینا مرا در چشم می ریزد نمک

خواب هر چند از صدای آب می گردد گران

میکشان را می شود بر خاطر نازک سبک

جام هر چند از شراب ناب می گردد گران

حرف تلخ ناصحان افسانه خوابش شود

هر که را سر از شراب ناب می گردد گران

بستر نرم است خار پیرهن دل زنده را

گرز مخمل دیگران را خواب می گردد گران

روشنایی رهروان شوق را بال و پرست

غافلان را خواب در مهتاب می گردد گران

از سبکروحان دل روشن گرانی می کشد

بر دل آیینه ام سیماب می گردد گران

پیش روشن گوهران هر کس لب خود وا کند

چون صدف از گوهر سیراب می گردد گران

سالک از کلفت نیندیشد که گردد تندتر

هر قدر از گرد ره سیلاب می گردد گران

دولت سنگین دلان را نعل در آتش بود

در زمین نرم پای آب می گردد گران

صائب از زخم زبان سرگشتگان را باک نیست

خار و خس کی بر دل گرداب می گردد گران؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

از نگاه خیره چشم یار می گردد گران

از عیادت دایم این بیمار می گردد گران

سر سبک چون شد ز می، دستار می گردد گران

وقت طوفان کف به دریابار می گردد گران

آه ازان آیینه رو کز بس صفا بر خاطرش

طوطی خوش حرف چون زنگار می گردد گران

کی به فکر حلقه آغوش ما خواهد فتاد؟

آن که او را بر کمر زنار می گردد گران

هر که منع از آرزوی دل کند بیمار را

گر بود عیسی، که بر بیمار می گردد گران

گر بود رطل گران بر دل گران مخمور را

کوه غم هم بر دل بیدار می گردد گران

هر چه غیر از بوی پیراهن بود، یعقوب را

بر دل و بر دیده خونبار می گردد گران

بار بردار از دل مردم که بر دوش زمین

برندارد هر که از دل بار، می گردد گران

هر رگ ابری که از احسان گرانبارم کند

بر دلم چون تیغ لنگردار می گردد گران

مشت آبی زن به روی خود که خواب بیخودی

بیشتر در دولت بیدار می گردد گران

از گرانجانی در آن عالم کنندش سنگسار

هر که بر دل خلق را بسیار می گردد گران

از دل پر خون نباشد شکوه خون آشام را

چون تهی شد شیشه بر خمار می گردد گران

خانه بر دوشان نمی گیرند در جایی قرار

سیل کی بر خاطر کهسار می گردد گران؟

نیست از بی باکی دلدار صائب غم مرا

درد من از پرسش اغیار می گردد گران

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

بده می که بر قلب گردون زنیم!

ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم

سرانجام چون خشت بالین بود

به خم تکیه همچون فلاطون زنیم

برآییم از کوچه بند رسوم

قدم در بیابان چو مجنون زنیم

بمالیم در زیر پا حرص را

کف خاک بر چشم قارون زنیم

برآریم از بحر سر چون حباب

ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم

به این قد خم گشته، چوگان صفت

سرپای بر گوی گردون زنیم

می لعل خونش به جوش آمده است

چه افتاده پیمانه در خون زنیم؟

عرق رنگ نگذاشت بر روی ما

به قلب قدحهای گلگون زنیم

به دشمن شبیخون زدن عاجزی است

گل صبح بر قلب گردون زنیم

نیفتیم چون سایه دنبال خضر

به لبهای میگون شبیخون زنیم

چو خودپای بربخت خود می زنیم

چرا طعن بر بخت وارون زنیم؟

به خلق ارچه از خاک ره کمتریم

به همت سراز اوج گردون زنیم

دل ما شود صائب آن روز باز

که چون سیل گلگشت هامون زنیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

از عزیزان رفته رفته شد تهی این خاکدان

یک تن از آیندگان نگرفت جای رفتگان

عالم از اهل سعادت یک قلم خالی شده است

زان همایون طایران مانده است مشتی استخوان

نیست جز سنگ مزار از نامداران بر زمین

نقش پایی چند بر جا مانده است از کاروان

زیر گردون راست کیشان را نمی باشد قرار

منزل آسایش تیرست بیرون از کمان

باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم

هر که در ملک وجود آید ز روشن گوهران

ما به این ده روزه عمر از زندگی سیر آمدیم

خضر چون تن داد، حیرانم، به عمر جاودان؟

پیش ازین بر رفتگان افسوس می خوردند خلق

می خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

مستی غفلت شعور از خلق صائب برده است

تا که پیش از مرگ برخیزد ازین خواب گران؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

خضر اینجا خاک می لیسد ز شرم ناکسی

من کیم تا تیغ او گردد به خونم ترزبان؟

غمزه اش را خط پشیمان از دل آزاری نکرد

تیغ را پیچیده کی می گردد از جوهر زبان؟

سعی کن کردارت از گفتار باشد بیشتر

همچو تیغ از جوهر ذاتی مشو یکسر زبان

چون صدف هر کس که دندان بر سر دندان نهد

گوهر شهوار جای حرفش آید بر زبان

جوهر ذاتی بود از لاف دعوی بی نیاز

آبداری بس بود در دانه گوهر زبان

هر که آب روی خجلت را شفیع خود کند

از مروت نیست آوردن گناهش بر زبان

خار را گل ز آتش سوزان سپرداری کند

در پناه مهر خاموشی بود خوشتر زبان

کشتی از موج خطر پیوسته می لرزد به خویش

رفت آسایش ز دل تا گشت بی لنگر زبان

همچو آب گوهر از موج حوادث ایمن است

هر که را در عالم آب است کوته تر زبان

همچو برگی کز هجوم میوه پنهان می شود

هست مستغرق به شکر نعمت حق هر زبان

گفتگوی آن بهشتی روی را بر لب میار

تا نشویی صائب از سرچشمه کوثر زبان

تا به وصف آن دهن شد سبزه خط ترزبان

طوطیان بر خاک می مالند از شکر زبان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغم

که چرا روشن ازان چهره نگردید چراغم

برق در جستن من گو نفس خویش مسوزان

نه چنان رفته ام از خود که توان یافت سراغم

این که پیوسته لبالب بود از باده لعلی

سبب این است که چون لاله نگون است ایاغم

گر چه چون لعل ز سنگ است مرا بستر و بالین

می خورد آب ز سرچشمه خورشید دماغم

دل افسرده من گرم نشد از می روشن

مگر از شعله آواز شود زنده چراغم

صائب از خون جگر داغ من افروخته عارض

نفس سرد خزان را نبود رنگ ز باغم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

تحفه طور شراری داریم

نذر آیینه غباری داریم

گر چه در دست نداریم گلی

در جگر بوته خاری داریم

گو خزان صحن چمن پاک بروب

چون قدح لاله عذاری داریم

نو خطی در دل ما جا دارد

مصحف خط غباری داریم

صافدل با همه آفاقیم

دل خورشید شعاری داریم

گر چه در خرمن ما کاهی نیست

نفس برق سواری داریم

تیغ لب تشنه به خون گر داری

جان مشتاق نثاری داریم

شکر ظاهر بود از شکوه ما

گله شکر گزاری داریم

آه کز آینه رویان جهان

همچو سیماب قراری داریم

گل خمیازه ما رنگین است

چشم بر لاله عذاری داریم

دل گرداب بود ساحل ما

ما نه چون موج کناری داریم

خاکساریم زما چشم مپوش

در خور چشم غباری داریم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004029
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث