به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جدا نمی شود از پیش لعل میگونش

چه بوسه گاه شناس است خال موزونش !

سرش به دولت دنیا فرو نمی آید

به هر که سایه کند طره همایونش

شب امید من آن روز صبح عید شود

که سر زند بنا گوش، خط شبگونش

درین ریاض ترا چشم موشکافی نیست

وگرنه طره لیلی است بید مجنونش

منم که روی زچین جبین نمی تابم

و گرنه رهزن خضرست نعل وارونش

مرا به وادیی افکنده است شور جنون

که ناز سرو کند گردباد هامونش

سیه دلی که به دامان اوست چشم مرا

چو داغ لاله گرفته است درمیان خونش

به دام شاهسواری فتاده ام صائب

که لاله لاله چکد خون ز نعل گلگونش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

گرفت ازسرخم خشت پیر باده فروش

چراغ عیش برون آمد از ته سرپوش

ز حرف تلخ ملامتگران نیندیشد

به گوش هرکه رسیده است بانگ نوشانوش

هزار خرقه آلوده را به قیمت می

گرفت ازره انصاف پیر باده فروش

زجوش کم نشود آب بحر ،دل خوش دار

مکن چودیگ تنک ظرف کوتهی درجوش

به آفتاب رسانیده ایم پرتو را

ز باد صبح نگردد چراغ ماخاموش

ترا که بهره زنوش است نیش چون زنبور

ازین چه سودکه داری هزار چشمه نوش؟

در آفتاب قیامت عرق نمی ریزد

ز بار خلق ندزدد کسی که اینجا دوش

مخور به هیچ دل زار و هرچه خواهی خور

بپوش چشم خود از عیب و هرچه خواهی پوش

ز جوش لاف دل چشمه ها تهی گردید

درین دو هفته که دریای مانشست ازجوش

فغان که تشنه لبان سخن نمی دانند

که کار تیغ دو دم می کندلب خاموش

خموش بگذر ازین خاکدان چو سایه ابر

مکن چو سیل ز پست و بلند راه خروش

شراب تلخ کجا چاره تو خواهد کرد؟

تراکه ناله صائب نمی برد از هوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش

کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟

ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است

که بحر را نکند پرده ز بد خاموش

چو شمع کشته نلرزد به زندگانی خویش

زبان هر که شد از حرف نیک و بد خاموش

به گفتگوی تنک مایگان مبر غیرت

که زود می شود این سیل بی مدد خاموش

ز رهگذار نفس تیره می شود دلها

ز هیچ آینه خجلت نمی کشد خاموش

شکایت تو ز افلاک از درشتی توست

که خاک نرم بوددرته لگد خاموش

ز قحط شیر مروت سپهر خشک مزاج

مرا به جنبش گهواره می کند خاموش

چنان که طفل به تدریج می شود گویا

زبان عقل به تدریج می شود خاموش

اگر نسیم دم عیسوی شود صائب

چو غنچه تن به شکفتن نمی دهد خاموش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

رسیده است به جایی لطافت بدنش

که ازنسیم شود داغدار یاسمنش

اگر ز نکهت گل پیرهن کند در بر

شگفت نیست که نیلوفری شود سمنش

سخن چو بال و پر طوطیان شود سرسبز

زآبداری لعل لب شکرشکنش

شکوه حسن ازین بیشتر نمی باشد

که از سپند نخیزد صدا درانجمنش

زاشک شمع توان نقل در گریبان ریخت

به محفلی که بخندد لب شکرشکنش

به این فروغ ندارد یمن عقیقی یاد

سهیل برگ خزان دیده ای است از چمنش

حلاوت لب ازین بیشتر نمی باشد

که همچو نامه سربسته است هر سخنش

عبیر پیرهن چشم می کند یوسف

اگر به مصر بردباد بوی پیرهنش

چه لذتی است شنیدن نوای جان پرور

ز مطربی که توان بوسه داد بردهنش

ز دام موج، نجات حباب ممکن نیست

چگونه دل بدر آید ز زلف پرشکنش

نشد گشایشی ازراه گفتگو صائب

مگر به خال توان یافت نقطه دهنش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش

شفای خسته دلان است شیره جانش

به خون خود نکند کشته اش دهن شیرین

ز بس که تشنه خون است تیغ مژگانش

بغیر عشق کدامین محیط خونخوارست

که دست، پنجه مرجان شود زدامانش ؟

امید گوهر سیراب ازین محیط مدار

که غیر چین جبین نیست مد احسانش

نفس گداختگانند موجهای سراب

که شسته اند زجان دست دربیابانش

بساز با جگر تشنه همچو اسکندر

نظر سیاه مگردان به آب حیوانش

به سرمه دل شب چشم خویش روشن دار

که تیغ سینه شکافی است صبح خندانش

ز میر قافله عشق، رحم مدار

که پر ز یوسف مصری است چاه نسیانش

زخوان چرخ فرومایه دست کوته دار

که قدر خود شکند هرکه بشکند نانش

به صدق هرکه برآورد دم ز دل صائب

چو صبح ،مشرق خورشید شدگریبانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش

که گردسرمه نریزد ز طرف دامانش

به نشتر مژه خون می گشایداز رگ سنگ

ز بس که تشنه خون است چشم فنانش

نهفته است درین رشته عقد گوهرها

مشو به چین جبین ناامید ازاحسانش

دگر به رشته تدبیر برنمی آید

نگاه هرکه فتد بر چه زنخدانش

چو شانه هر دل چاکی کف نیاز شده است

فتد به دست که تا زلف عنبرافشانش

سرش زگوی سبکتر ز تن جدا گردد

فتاد دیده هر کس به دست و چوگانش

به آب تیغ کند سبز، خط مشکین را

زبس که تشنه خضرست آب حیوانش

به زور چهره خود را شکفته می دارم

چو پسته ای که کند زخم سنگ خندانش

چهار فصل بهارست عندلیبی را

که زیر بال و پر خود بودگلستانش

به راه عشق قدم راشمرده نه صائب

که هست از آبله پادیده ور بیابانش

جواب آن غزل حافظ است این صائب

که جان زنده دلان سوخت دربیابانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

کراست تاب شکر خنده های پنهانش ؟

که شور حشر بود گرده نمکدانش

ز خون صید حرم کعبه داغ لاله شده است

هنوز تشنه خون است تیغ مژگانش

ازین صید جهان به جهان دگر رساند مرا

خوشا سری که دود پیش پیش چوگانش

به حلقه سر زلف تو چشم بد مرساد!

که آفتاب بود روزن شبستانش

به پاکدامنی از قید عشق نتوان رست

که چشم بررخ یوسف گشوده زندانش

چه عارض است که درآفتاب زرد خزان

بهار می چکد از خط همچو ریحانش

به داغ العطشم سوخته است سنگدلی

که نیست ریگ روان تشنه در بیابانش

ز جبهه عرق شرم می توان دانست

که سر به مهر حباب است آب حیوانش

کدام نامه صائب نگشت طی چون صبح

که آفتاب نگردید مهر عنوانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش

به دیده آب نگردد ز مهر تابانش

گل عذار ترا حاجت نگهبان نیست

که هست ازعرق شرم خود نگهبانش

کند ز لطف بدن کار اخگر سوزان

فتد اگر گل بی خار در گریبانش

اگر چه مایده حسن را نهایت نیست

ز پاره دل خویش است رزق مهمانش

گل صباح،دربسته آیدش به نظر

فتاد دیده هرکس به روی خندانش

مرا ز پسته دهانی است چشم دلسوزی

که شور حشر بود گرده نمکدانش

به هیچ قطره باران به چشم کم منگر

که هست مخزن گوهر زسینه چاکانش

ز لقمه حرص گدا کم نمی شود صائب

لب سؤال دگر می شود لب نانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

مدار چشم مروت ز خضرو احسانش

که سربه مهر حباب است آب حیوانش

به آب می برد و تشنه باز می آرد

هزار تشنه جگر راچه زنخدانش

بنای عمر مسیح و خضر به آب رسید

هنوز تشنه خون است تیغ مژگانش

زگرد خوان فلک دست حرص کوته دار

که سنگ ریزه منت سرشته بانانش

گشاده روی بود در حریم دیده مور

دلی که وسعت مشرب بود بیابانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:40 AM

ندارد سرکشی ازاهل دل قد دلارایش

پری در شیشه دارد از تذروان سروبالایش

زبان العطش گویی است هرمژگان آن ظالم

به خون عاشقان تشنه است ازبس چشم شهلایش

ز مژگان قدسیان را رخنه ها افکند درایمان

ز دل روی زمین شد پاک از زلف زمین سایش

فلک پیمانه پرمی شود ازگردش چشمش

زمین برسرکشد مینای می از سرو بالایش

که حد دارد ز طومار شکایت مهربردارد؟

که می پیچد عنان سیل رامژگان گیرایش

لبش هرچند درظاهر نمی گردد جدا از هم

سخن چون خامه ریزد از به هم پیوشته لبهایش

گریبان چاک چون محراب می آرد برون صائب

ز مسجد زاهدان خشک راذوق تماشایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014290
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث