به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

به مژگان بر نمی گردد نگاه از چشم گیرایش

غزالان را ز وحشت باز می دارد تماشایش

نگردد خامه بی شق سخن پرداز،حیرانم

که چون آید برون حرف از به هم چسبیده لبهایش

نبیند گرچه سرو از سرکشیها زیرپای خود

کشد خط برزمین از سایه پیش قد رعنایش

به اندک فرصتی خلخال سازد طوق قمری را

به این عنوان اگر قامت کشد سرودلارایش

نه گستاخی است گر برگرد آن سرو روان گردم

که پیش از سایه من افتاده ام یک عمر درپایش

ز طفلی از دهانش گرچه بوی شیر می آید

شکر را نی به ناخن می کند لعل شکرخایش

کسی چون چشم خود صائب ازان رخسار بردارد؟

که مانع شد عرق رااز چکیدن روی زیبایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

به وحشت دل کجاگردد خلاص ازچشم شهلایش ؟

که آهو چشم قربانی شد ازمژگان گیرایش

به هرجانب نظر جولان کند گل می توان چیدن

که شد یک دسته گل عالم ز حسن عالم آرایش

چه قد دلفریب است این، که گردیدند خوش چشمان

چوآهو سربسر خوش گردن ازذوق تماشایش

به کار سخت می چسبد دل و دستش به آسانی

بود چون کوهکن هرکس که شیرین کارفرمایش

مرا شمشاد قدی میکشد در خاک و خون صائب

که سر چون بید مجنون برندارد سرو از پایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

 

جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویش

گوهر از گرد یتیمی می کند تعمیر خویش

کاسه فغفور رابر فرق خاقان بشکند

هرکه را باشد ولی نعمت ز چشم سیر خویش

پیچ و تاب بیقراری رشته جان من است

می برم چون آب هرجامی روم زنجیر خویش

آهوان ناز سگ لیلی به مجنون می کنند

عشق در هر جا که باشد می کند تأثیر خویش

زخم من از گردخجلت رخنه دیوار شد

اینقدر غافل نباشد بود از نخجیر خویش

می برد رنگ از رخ یاقوت خون گرم ما

رحم کن ای سنگدل برجوهر شمشیر خویش

در رکاب سیل نتوانی شدن واصل به بحر

تا نشویی دست رغبت صائب از تعمیر خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش

قسمتم خمیازه خشکی است از نخجیر خویش

گرچه صید لاغر من لایق فتراک نیست

می توان کردن به سوزن امتحان شمشیر خویش

تا توان چون خضر شد معمار دیوار یتیم

ازمروت نیست کردن سعی درتعمیر خویش

جاهل از کفران کند زرق حلال خود حرام

طفل از پستان گزیدن می کند خون شیر خویش

یکقلم گردید پای آهوان خلخال دار

بس که پاشیدم به صحرا دانه زنجیر خویش

چون گهر بر من کسی را دل درین دریا نسوخت

کردم از گرد یتیمی عاقبت تعمیر خویش

زنگ بست از مهر خاموشی مراتیغ زبان

چند در زیر سپر پنهان کنم شمشیر خویش؟

آن ستمگر را پشیمان از دل آزادی نکرد

زیر بار منتم از آه بی تأثیر خویش

نیست در ظاهر مراصائب اگر نقدی به دست

زیر بار منتم ازآه بی تأثیر خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

زیر یک پیراهن از یکرنگیم بایار خویش

بوی یوسف می کشم ازچشم چون دستار خویش

بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را

در حصار آهنم ازپستی دیوار خویش

برندارد چون سلیمانی مرا دست ازکمر

صد گره چون سبحه در دل دارم از زنار خویش

از دم جان بخش درآخر تلافی می کند

عیسی ما گر خبر کم کیرد از بیمار خویش

قدر باشد سی شب آن کس راکه نبود درسرا

مجلس افروزی بغیر از دیده بیدار خویش

نیستم بیکار اگر از خلق رو گردان شدم

خط به مژگان می کشم بر صفحه دیوار خویش

گوش خود را کاسه در یوزه تحسین کند

هرتهی مغزی که باشد عاشق گفتار خویش

خار دیوارم، و بال دامن گل نیستم

رزق من نظاره خشکی است از گلزار خویش

با دل آلوده بی شرمی است اظهار صلاح

می کشم بیش ازگنه خجلت ز استغفار خویش

نیست صائب قدردانی در بساط روزگار

ازصدف بیرون چه آرم گوهر شهوار خویش؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش

از تماشای بهشتم فارغ ازگلزار خویش

از فروغ عاریت دل تیره گردد بیشتر

قانع از شمع و چراغم بادل بیدار خویش

نیست ممکن بار بر دلها ز آزادی شوم

تا توان چون سروبستن بر دل خود بار خویش

خود فروشی پیشه من نیست چون بیمایگان

نیستم افسرده دل ازسردی بازار خویش

خنده بر سیل حوادث می زنم چون کبک مست

داده ام ازسخت جانی پشت برکهسار خویش

نست چون فرهاد چشم مزد ازشیرین مرا

می شود شیرین به شکر کام من از کارخویش

تیغ جوهر دار من بیرون نیامد ازنیام

تا نکردم رهن صهبا جبه و دستار خویش

خواب امنی را که می جستم به صد چشم از جهان

بعد عمری یافتم در سایه دیوار خویش

از جنون تا حلقه اطفال را مرکز شدم

داغ دارم چرخ رااز عیش خوش پرگار خویش

درد بستان وجود از تیره بختی چون قلم

رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش

از حیات بیوفا استادگی جستن خطاست

ماندگی آب روان رانیست از رفتار خویش

بادپیمایی است صائب ناله بی فریادرس

می زنم مهر خموشی برلب اظهار خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تادریغ ازچشم خود می داشتی دیدار خویش

سربه دلها داده ای مژگان خواب آلود را

برنمی آیی مگر با تیغ لنگردار خویش؟

حسن عالمسوز رامشاطه ای درکار نیست

گرم دارد از فروغ خود گهر بازار خویش

ای که می جویی گشاد کارخود از آسمان

آسمان ازما بود سرگشته تر درکار خویش

شرم دار ازغنچه خاموش باچندین زبان

همچو بلبل چند باشی عاشق گفتار خویش؟

هیچ کس را کار یارب با خودآرایی مباد

گل به خون می غلطد از رنگینی دستار خویش

روزگار برق فرصت خنده واری بیش نیست

مگذران درخواب غفلت دولت بیدار خویش

در دهانش خاک بادا، نام شکر گربرد

هرکه بتواند زبان مالید بر دیوار خویش

برنمی دارد گرانباری ره دور عدم

چون گرانی می بری، باری سبک کن بارخویش

لب به آب تیغ می شوید ز شهد زندگی

هرکه چون منصور بیرون می دهد اسرار خویش

می روم چون لغزش مستان به پای بیخودی

تا کجا سر برکنم زین سیر بی پرگارخویش

این جواب آن غزل صائب که فرمود اوحدی

مؤمن و سجاده خود، کافر و زنار خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

در غریبی تابه چند افتدکسی ازیادخویش؟

کو جنونی تا برآرم گرد از بنیاد خویش

غفلت صیاد از نخجیر عین رحمت است

وای بر صیدی که غافل گردداز صیاد خویش

شکوه مارا ازحریم وصل دور انداخته است

حلقه در بیرون درمانده است ازفریاد خویش

جوی شیر ازسنگ آوردن عجب طفلانه بود

بی تأمل کند کردم تیشه فولاد خویش

چون خدنگ آه، برگشتن نمی دانم که چیست

درچه ساعت برد یاد او مرا ازیاد خویش؟

کلک صائب راچه لذت ازصفیر خود بود؟

عندلیب مست بی بهره است ازفریاد خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

می شود تعجیل عمر از غفلت سرشار بیش

سیل را سازد گرانسنگی سبکرفتار بیش

هست ناهمواری از آفت حصار عافیت

تخته مشق حوادث می شود همواربیش

تن به سختی ده اگر از اهل ایمانی، که هست

سبحه را در دل گره از رشته زنار بیش

تیرگی دارد درست آیینه رادرزنگبار

می کشد روشندل از چرخ کبود آزار بیش

بد گهر رامستی دولت سیه دلتر کند

تیغ چون سیراب گردد می شود خونخوار بیش

تاکند ابر بهاران دامنت راپر گهر

چون صدف مگشای در سالی دهن یک باربیش

رتبه ریزش بود بالاتر از اندوختن

در خزان فیض از بهاران است درگلزار بیش

تنگدستی نفس رامانع شوداز کجروی

میشود از وسعت ره پیچ و تاب مار بیش

سرو را دارد بهار بی خزان درپیچ وتاب

برگ بر آزادگان باشد گران ازبار بیش

تازه گردد داغ آب از جلوه موج سراب

تشنه می گردد ز کوثر تشنه دیدار بیش

از شکایت می شود گر دیگران را دل تهی

می شود درد دل من صائب ازاظهار بیش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

می زدم با یاد ابرویش شراب ناب خوش

داشتم وقت خوشی امشب درآن محراب خوش

درخمار باده آب سرد، آب زندگی است

توبه تا کردم زمی دیگر نخوردم آب خوش

بیدلان را حیرت بسمل کند تلقین که نیست

غیر زیر سایه تیغ شهادت خواب خوش

می کند روشن دل تاریک را موی سفید

بهره مانیست غیر از خواب ازین مهتاب خوش

زان مه شبگرد تاصائب جدا افتاده ام

می کند کار نمک در دیده ام مهتاب خوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:17 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014289
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث