به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش

می لعلی تراود چون لب جام ازلب بامش

شراب صرف در پیمانه اش ممزوج می گردد

فتاده است آبدار ازبس که لعل باده آشامش

نگه دارد خدا ناموس عشق پاکدامن را

که خون بوسه می آید به جوش از روی گلفامش

نباشد زان گزند از چشم بد آن سرو سیمین را

که دارد از لطافت نیل چشم زخم اندامش

کند مژگان زهرآلود را انگشت زنهاری

ز تأثیر نگاه تلخ، چشم همچو بادامش

چه باشد بوسه اش یارب، که قاصد زان لب شیرین

به عاشق نامه سربسته می آرد ز پیغامش

ندانم تنگ چون دربر کشم آن سرو سیمین را؟

که از پیراهن گل رنگ می گرداند اندامش

چسان در حلقه آغوش گیرم سرو نازی را

که از شوخی نگین را ازنگین دان می کند نامش

نگردد آب چون آیینه از عکسش، که می سازد

عرق راچشم قربانی زحیرت روی گلفامش

گره از غنچه پیکان بهزور عطسه بگشاید

نسیمی راکه راه افتد به زلف عنبرین فامش

ز خط گفتم به عاشق مهربان گردد، ندانستم

که افزاید رگ تلخی به چشم همچو بادامش

من آن آتش نوا مرغم که صید هرکه گردیدم

کند رقص سپند از شادمانی دانه در دامش

سراز دنبال من چون سایه صائب برنمی دارد

چو مجنون هر غزالی کز نظر بازی کنم رامش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

اگر چه می زند آتش به عالم روی تابانش

گلو تر می شود از دیدن سیب زنخدانش

عتاب و نازو دشنامش چه خواهد بود حیرانم

ستمکاری که باشد چین ابرو مد احسانش

گل و شبنم به چشمش روی اشک آلود می آید

نگاه هر که افتاده است بر رخسار خندانش

چه باشد حال ما سرگشتگان در حلقه زلفی

که گوی آسمان سالم نجست از زخم چوگانش

ز حیرت آب چون آیینه برجا خشک می ماند

به هر گلشن که گردد جلوه گر سرو خرامانش

نسیمی را که راه افتد به زلف مشکبار او

شود ناسور داغ لاله زار از گرد جولانش

من آن روزی که نخلش بارور می گشت می گفتم

که خونها در دل عالم کند سیب زنخدانش

به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازد

گل از بی طاقتی چون خار آویزد به دامانش

چه برخود راست چون فانوس می سازی لباسی را

که هر شب شمع دیگر سر برآرد از گریبانش

به آب زندگانی چهره شوید تازه رخساری

که چون صائب نواسنجی بود درباغ و بستانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

خوشا قزوین و باغ شاه و گلگشت خیابانش

که از آیینه پیشانی صبح است میدانش

گلش بار نسیم صبحگاهی برنمی تابد

نفس دزدیده عیسی می کند سیر گلستانش

نسیم چاشتگاهش آنقدر شاداب می آید

که گردد سبز اگر خاری درآویزد به دامانش

درین گلشن نهال غنچه پیشانی نمی باشد

نسیم صبح فارغبال می گردد به بستانش

اگر آهی به سهو از سینه عاشق برون آید

نسیم کیمیاگر می کند چون شاخ ریحانش

برآرد سرواگر از طوق قمری سر عجب نبود

که بلبل می کند ازغنچه بالین درگلستانش

ز دیوار ودرش پای دل خورشید می لغزد

که داردطاقت نظاره آیینه رویانش؟

مرا افکنده در دریای غم نیلوفری چشمی

که چون خورشید عالمسوز زرین است مژگانش

چه خواهد کردیارب با دل مجروح من صائب

که بر شور جزا حق نمک دارد نمکدانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟

که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش

چه آگاهی ز حال ما خمار آلودگان دارد؟

می آشامی که خالی برنمی گردد زلب جامش

نهالی راکز او امید من چشم ثمر دارد

زبان مار می سازد نگه را، تلخ بادامش

تمنای رهایی دارم از زلف گرهگیری

که از دلبستگی باد صبا شد عقده دامش

چه گویم شکر این نعمت که آن بدخو نمی داند

که من از بوسه و پیغام خرسندم به دشنامش

کیم من تانگردم خاک راه انتظار او؟

که برآتش نشاند پختگان راوعده خامش

که دارد یادصائب این چنین آیینه رخساری؟

که پیراهن شود بال پری ازلطف اندامش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟

که رنگ از بوسه خورشید می بازد لب بامش

نماید سرمه را بیهوشدارو نرگس مستش

عرق راچشم قربانی کند رخسار گلفامش

ازان حسن تمام اجزا کسی چون چشم بردارد؟

که دریک کاسه دارد نقل و می چشم چو بادامش

به حرفی چون دهان شکوه مارا نمی بندد؟

لب لعلی که کار بوسه می آید زدشنامش

تمنای رهایی دارم از صیاد بیرحمی

که گیراتربود ازخون ناحق حلقه دامش

به فکر ما خمار آلودگان ساقی کجا افتد؟

که می گردد می نارس ز تمکین کهنه در جامش

سگ لیلی ز آهو صد بیابان است وحشی تر

من مجنون به مشت استخوانی چون کنم رامش ؟

نباشد هرکه راامروز در خاطر غم فردا

شب آدینه اطفال باشد جمله ایامش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

گل اندامی که من دارم نظربرروی گلرنگش

ز رنگ آفتابی، آفتابی می شود رنگش

نمی دانم قماش دست سیمینش، همین دانم

که کار مومیایی می کند باشیشه ام سنگش

نمی آید برون از خانه از شرم تماشایی

ز بس چسبیده براندام سیمین جامه تنگش

چه باشد صلح آن شیرین پسر را چاشنی یارب

که چون حلوای صلح از عاشقان دل می برد جنگش

بود چون سبزه زیر سنگ از نشو و نما عاجز

زبان عرض حال من زتمکین گرانسنگش

چه باشد حال دل در دست او یارب،که می پیچد

به خود چون زلف جوهر بیضه فولاد درچنگش

ز ترک تنگ چشمی مردمی صائب طمع دارم

که تلخ افتاده چون بادام کوهی دیده تنگش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟

که گیراتر ز شاهین است مژگان سبکبالش

نگردد چون نگاه خلق حیران خط و خالش؟

که گیراتر بوداز خون ناحق چهره آلش

ازان آن چهره زیباست از عین الکمال ایمن

که برآتش سپند خانه زادی دارداز خالش

همان درخواب خون خلق راچون آب می نوشد

به خون مردمان تشنه است از بس چشم قتالش

ز حسن بی مثالی دارم امید هم آغوشی

که نگرفته است در آغوش خود آیینه تمثالش

ندیده است از غرور حسن هرگزسایه خودرا

ندارد رحم برخود هر که می افتد به دنبالش

چرا پروانه ای ممنون شمع انجمن گردد

که آتش می جهد چون سنگ و آهن از پرو بالش

مرا آیینه رویی همچو پرتو مضطرب دارد

که از شوخی نبندد نقش درآیینه تمثالش

زرویش چون نگه دارم نگاه طفل مشرب را؟

که صد دام تماشاهست در هر دانه خالش

نمی دانم کجا می خورده است آن شوخ بی پروا

که شرم آلود می ریزد عرق ازچهره آلش

(نمی آید به حال ز تدبیر مسیحا هم

کسی کز گردش چشمی دگرگون گشت احوالش )

ندارد زهره گفتار صائب درقیامت هم

نظر بازی که می سازد شکوه حسن اولالش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

به خط است این نمایان گشته از طرف بناگوشش

که شد گرد یتیمی سایه افکن درگوشش

ز طبل باز گشت حشر هوشش برنمی گردد

می آشامی که سازد گردش چشم تو مدهوشش

در آن محفل که شمع آن روی حیرت آفرین باشد

سپند از جای خود برخاستن گردد فراموشش

بهر کس بگذری چون شمع با آن قامت رعنا

نمی آید به هم تا حشر چون محراب آغوشش

کدامین قلب را از جلوه مستانه برهم زد؟

که کاکل می کشد دست نوازش باز بردوشش

به حرف عاشق سرگشته از تمکین نپردازد

مگر قلاب خط این پنبه بیرون آرد از گوشش

کسی کز جلوه مستانه اوبی خبر گردد

به دیوان قیامت آورند از خاک بادوشش

صباحت بیش ازین در مشرق امکان نمی باشد

که از آب گهر شد بی صفا شیرین بناگوشش

عیار گفتگوی او نمی دانم ،همین دانم

که در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش

به تمکین خرد بی تابی عاشق نمی سازد

من و آن می که خم را پایکوبان می کند جوشش

ز وصل آن دهن بردار صائب کام پیش از خط

که پی گم می کند در دور خط سرچشمه نوشش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکش ؟

که با آن سرکشی چون سایه باشد سرو در خاکش

نمی دانم به چشم خیره شبنم چه میسازد

گل رویی که نتوان از لطافت کرد ادراکش

به خون یک جهان عاشق چه خواهد کرد، حیرانم

که داغ می گرانی می کند بردامن پاکش

هنوز از نی سواران بود حسن خردسال او

که آهوی حرم بوداز نظربازان فتراکش

مرا چون گل گریبان چاک دارد نازک اندامی

که در پیراهن یوسف سراسر می رود چاکش

به ترسازاده عیسی دمی دل داده ام صائب

که شرم مریمی می ریزد از روی عرقناکش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

ازان از دست نگذارد قدح چشم فسونسازش

که هر پیمانه چون آیینه آرد برسر نازش

لب حرف آفرینش تا حدیثی را به هم بندد

هزاران دفتر انشا می کند چشم سخنسازش

نگاه موشکافان بی خبر بود از دهان او

نشد تاخط مشکین چون لب پیمانه دمسازش

ز صید لاغر من میهمانداری نمی آید

خوشا کبکی که سازد سینه پای انداز شهبازش

کجا دارد خبر از اوج استغنای شاخ گل؟

گرفتاری که از بام قفس نگذشته پروازش

اگر چون تیغ خاموشی شعار خود کند عاشق

همان برروی کار افتد چو جوهر بخیه رازش

حریف گوشه ابروی صیقل نیستم صائب

من و آیینه تاری که نتوان داد پردازش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014285
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث