به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شراب لعل می سازد عرق راروی گلگونش

قدح لبریز برمی گردد ازلبهای میگونش

ز طوق خویش سازد حلقه نام سرو راقمری

درآن گلشن که گردد جلوه گر شمشاد موزونش

غبارش لاله گون خیزد، نسیمش گلفشان باشد

به هر خاکی که افتد پرتو رخسار گلگونش

قدح را شوق آن لب شهپر پرواز می بخشد

به ساقی احتیاجی نیست در بزم همایونش

چه پروا دارد از سنگ ملامت دشت پیمایی

که از پیشانی واکرده باشد بر مجنونش

اگر شیرین ز ناز و سرکشی آتش عنان گردد

کند فرهاد راممنون به عذر لنگ، گلگونش

چه لازم دورکردن از حریم خود سپندی را

که بی آرامی دل می برد از بزم بیرونش

مرا رعنا غزالی می کشد درخاک و خون صائب

که جای گرد، مجنون خیزد از دامان هامونش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

اگر چه بی نیاز ست از دو عالم ناز تمکینش

چه بیتابانه می چسبد به دل لبهای شیرینش

ازان در چشم او عاشق بود از خاک ره کمتر

که قمری می کند نقش قدم را سرو سیمینش

مرا چون مهرتابان داغ دارد آسمان چشمی

که تابد پنجه الماس رامژگان زرینش

دگر ماه نوی بر سینه من می زند ناخن

که گوهر در صدف پنهان شده است از شرم پروینش

به بوی مشک بتوان صدبیابان رفت دنبالش

ز شوخیها اگر پی گم کند آهوی مشکینش

درین بستان شبی راهر که دارد زنده چون شبنم

چراغ آفتاب آید به پای خود به بالینش

نگین را در نگین دان رتبه دیگر بود صائب

اگر باور نداری سیر کن درخانه زینش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش

به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینش

ز استغنا به چشمش گر چه عالم درنمی آید

به دل طفلانه می چسبد تبسمهای شیرینش

میان مشک و خون دراصل فطرت هست یکرنگی

دل مجروح چون گردد جدا از زلف مشکینش ؟

چه فارغبال صبح رستخیز ازخواب برخیزد

می آشامی که باشد چون سبو از دست بالینش

نگردد گر حجاب عشق مهر لب،چنان نالم

که ازفریاد من برخود بلرزد کوه تمکینش

دل بیطاقتی چون طفل بدخو دربغل دارم

که نتوانم به کار هردوعالم داد تسکینش

ز شوخی می کند زیروزبر هرروز شهری را

کدامین سنگدل شد رهنمای خانه زینش ؟

خیال یار درهر خانه چشمی که ره یابد

ز شوخی در فلاخن می گذارد خواب سنگینش

به دست باد نتوان دید صائب خرمن خودرا

نبیند هیچ کس یارب چومن درخانه زینش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

به سرخی می زند چون مشک خط عنبرافشانش

چه حسن نشأه خیزست این که میگون است ریحانش

نباشد دور اگر خطش طلایی درنظر آید

که طوق هاله زرین می شود ازماه تابانش

به نور دیده خود چون چراغ صبح می لرزد

سهیل شوخ چشم از پرتو سیب زنخدانش

دل عشاق چون برگ خزان برخاک می ریزد

به هر جانب که مایل می شود سرو خرامانش

عیار شوق بلبل رانمی دانم،همین دانم

که آتش زیر پا دارد گل از شوق گریبانش

به باد بی نیازی می دهد شور قیامت را

اگر بردارد از لب مهر خاموشی نمکدانش

درین بستانسرا سروی بلند آوازه می گردد

که باشد همچو صائب نغمه سنجی درگلستانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش

گریبان می درد خمیازه از لبهای میگونش

اگر ذوق تماشای خودآن مغرور دریابد

که می آرد دگر از خانه آیینه بیرونش ؟

در آن وادی که من چون سیل فارغبال میگردم

ز چشم آهوان دایم نظر بندست مجنونش

دگر عاشق به شیرین کاری صنعت چه دل بندد؟

که شیرین دهان تیشه فرهاد ازخونش

چنان قالب تهی کرده است صائب ازتماشایش

که همچون صبح صادق برسفیدی می زند خونش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

اگر باید درآتش رفت از رخسار گلگونش

به دندان خون خود می گیرم از لبهای میگونش؟

ندارد در هوسناکی گناهی عشق پاک من

به جوش آورد خون بوسه را رخسار گلگونش

مرا در یک نظر چون سرمه گردانید سودایی

بلای آسمانی بود چشم آسمان گونش

به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمی آرد

و گرنه هرنسیمی می برد از راه بیرونش

سفال از بوی ریحان غوطه در دریای عنبر زد

همان خشک است مغز عاشقان از خط شبگونش

سفر در خویش کردن بی نیازی بار می آرد

خوشا دیوانه ای کز سینه باشد بر مجنونش

ز عقل خام طینت پختگی جویی، نمی بینی

که در خم جای دارد چون می نارس فلاطونش

ز فیض عشق دارم لاله رویی درنظر صائب

که می چسبد چو داغ لاله بردل خال موزونش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

ز گرد سرمه نتوان دید درچشم سخندانش

مگر این گردرا بشکافدازهم تیرمژگانش

شکوه حسن او بی دست و پا دارد تماشارا

ازان خواب فراغت می کند دایم نگهبانش

زطفلی گر چه پشت وروی تیغ ازهم نمی داند

سراسر می رود در سینه ها زخم نمایانش

به چشم من سیه کرده عالم راسیه چشمی

که گیرد صبح محشر نسخه از چاک گریبانش

ز بیماری ندارد چشم اوپروای دل بردن

ولی در صید دلهاپنجه شیرست مژگانش

چه گل چیند ز رخسار حجاب آلود او عاشق ؟

که گلچین می رود بادست خالی از گلستانش

کجا افتد به فکر ما اسیران ناز پروری

که باشد یوسف مصر از فراموشان زندانش

چرا از دست می رفتم،چرا بیمار می بودم؟

اگر می بود بربالین من سیب زنخدانش

مرا سیمین بری آتش به خرمن می زند صائب

که برگ گل نماید کار اخگر درگریبانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

رگ ابری است آن لبهای نوخط، بوسه بارانش

که عمر جاودان بخشد به عاشق مد احسانش

سرانگشت سهیل از زخم دندان جوی خون گردد

ز می گر این چنین رنگین شود سیب زنخدانش

کشد در هر قدم جای قدح مینای می برسر

زمین از جلوه مستانه سرو خرامانش

به هر گلشن که آن سرو خرامان جلوه گر گردد

نمی آید بهم تا حشر آغوش خیابانش

زبان العطش گویی است هر گردی کز او خیزد

به خون عاشقان تشنه است از بس خاک میدانش

چه بال و پر گشاید در دل چون چشم مور من؟

پریزادی که باشد چون قفس ملک سلیمانش

به آزادان کسی را می رسد پیوند چون قمری

که باشد حلقه فتراک ازطوق گریبانش

کجا آن نوش لب دارد غم اهل سخن صائب؟

که از خود می کند ایجاد طوطی شکرستانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟

که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش

ز فیض عشق بر خورشید رخساری نظر دارم

که می ساید به ابر از بس بلندی تیغ مژگانش

اگر شمع سهیل از آفت صرصر فرو میرد

توان روشن نمود از پرتو سیب ز نخدانش

پی تسکین خاطرآرزویی می کنم رنگین

وگرنه من کیم تا باشم زخیل شهیدانش؟

سری شایسته سرگشتگی زلفش نمی یابد

ازان رو بر هوا مانده است دایم دست و چوگانش

چو مغز پسته در شکر شود گم حنظل گردون

تبسم ریزچون گردد دهان شکر افشانش

گذارد بند بر پا آسمان را کوه تمکینش

قیامت را به رفتار آورد سر و خرامانش

دل خود می خوردموری اگر مهمان او گردد

مخور صائب فریب آسمان و خوان احسانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش

می لعلی تراود چون لب جام ازلب بامش

شراب صرف در پیمانه اش ممزوج می گردد

فتاده است آبدار ازبس که لعل باده آشامش

نگه دارد خدا ناموس عشق پاکدامن را

که خون بوسه می آید به جوش از روی گلفامش

نباشد زان گزند از چشم بد آن سرو سیمین را

که دارد از لطافت نیل چشم زخم اندامش

کند مژگان زهرآلود را انگشت زنهاری

ز تأثیر نگاه تلخ، چشم همچو بادامش

چه باشد بوسه اش یارب، که قاصد زان لب شیرین

به عاشق نامه سربسته می آرد ز پیغامش

ندانم تنگ چون دربر کشم آن سرو سیمین را؟

که از پیراهن گل رنگ می گرداند اندامش

چسان در حلقه آغوش گیرم سرو نازی را

که از شوخی نگین را ازنگین دان می کند نامش

نگردد آب چون آیینه از عکسش، که می سازد

عرق راچشم قربانی زحیرت روی گلفامش

گره از غنچه پیکان بهزور عطسه بگشاید

نسیمی راکه راه افتد به زلف عنبرین فامش

ز خط گفتم به عاشق مهربان گردد، ندانستم

که افزاید رگ تلخی به چشم همچو بادامش

من آن آتش نوا مرغم که صید هرکه گردیدم

کند رقص سپند از شادمانی دانه در دامش

سراز دنبال من چون سایه صائب برنمی دارد

چو مجنون هر غزالی کز نظر بازی کنم رامش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014284
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث