به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش

می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش

حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشید

غنچه پیوسته به زندان بود از عصمت خویش

سرو و شمشاد و صنوبر همه برخاک افتند

هرکجا قامت او جلوه دهد رایت خویش

گر چه شد صورت دیوار زخشکی زاهد

به تماشای تو بیرون دود از خلوت خویش

چه خبر داشته باشم ز عزیزان دگر؟

من که از خود نگرفتم خبرازوحشت خویش

خواب خرگوش به مهلت رم آهو گردید

چشم نرم تو پشیمان نشد از غفلت خویش

تا از آب گهرم خاک نگردد سیراب

نیست ممکن که تسلی شوم ازهمت خویش

زین چه حاصل که گناهان مرابخشیدند ؟

من که درآتش سوزنده ام از خجلت خویش

گر چه از سایه من روی زمین آسوده است

چون همانیست مرا بهره ای ازدولت خویش

درد کم قیمتی از درد شکستن بیش است

به که برسنگ زنم گوهر بی قیمت خویش

راه خوابیده به فریاد جرس شد بیدار

هست برکوه همان پشت تو ازغفلت خویش

گر چه غایب ز نظرها شده ام چون عنقا

کره قاف است همان بردلم از شهرت خویش

تا خراشیدن دل هست میسر صائب

چه خیال است که از دست دهم فرصت خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

نکشیدیم شبی سیمبری در بر خویش

دست ماهمچو سبو ماند به زیر سر خویش

نیست پروانه من قابل دلسوزی شمع

مگر ازگرمی پرواز بسوزم پر خویش

گردن شیشه می حکم بیاضی دارد

که کسی از خط پیمانه نپیچد سر خویش

چند مژگان تو بااهل نظر کج بازد؟

هیچ کس تیر نینداخته بر لشکر خویش

نیستی اخگر، ازین پرده نیلی بدر آی

چند در پرده توان بود زخاکستر خویش؟

کشتی خویش به ساحل نتوانی بردن

تادرین بحر فلاخن نکنی لنگر خویش

چون به بیداری ازان روی نظر بردارد؟

آنکه در خواب نهد آینه زیرسرخویش

خبر از مستی سرشار ندارد صائب

هرکه مستانه نزد در دل خم ساغر خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

درکرم ساغر اگر هست زمینا در پیش

ابر ازبخشش دریاست ز دریا درپیش

ماپریشان سفران قافله سیلابیم

چه خیال است که افتد خبر ازما درپیش؟

روز محشر نکشد خط زخجالت به زمین

شرمگینی که فکنده است سراینجا در پیش

سبک از یاد گرانان جهان می گردد

کوه قافی که مرا هست چو عنقا درپیش

حسن غافل نتواند ز دل روشن شد

دارد آیینه شب و روز خود آرا در پیش

ساحلی نیست به از شستن دست ازجانش

آن که سیلاب زپی دارد و دریا درپیش

قلم مشق جنون بود مرا هر سر موی

بود روزی که مرا صفحه صحرا در پیش

هر نهالی که درین باغ کند قامت راست

سرخطی دارد ازان قامت رعنا در پیش

پرده خواب شود هرچه ز اوراق نهد

بجز از نامه خود، دیده بینا در پیش

همه دانند که مطلب زدعا آمین است

اگر افتاد ز خط زلف چلیپا در پیش

به سخن دل ندهند آینه رویان جهان

زنگ اینجا بود ازطوطی گویا درپیش

از گل آتش به ته پا بود آن را که بود

همچو شبنم سفر عالم بالا در پیش

صائب امروز محال است نفس راست کند

عاقلی را که بود محنت فردا در پیش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟

که ز عصیان خجلم بیش من از طاعت خویش

آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش

آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش

بر غزالان چه کنم دامن صحرا را تنگ ؟

من که در خانه بیابانیم از وحشت خویش

فرصت از خنده برق است سبک جولانتر

مده از دست چو کوته نظران فرصت خویش

حرف سایل اگر ازآب گهر سبز کنم

غوطه در بحر زنم از عرق خجلت خویش

چشم سیری ز طعام است ترا، زین غافل

که به اطعام توان سیر شد از نعمت خویش

نشود شسته رخ سایلش از گرد سؤال

هرکریمی که نگردد خجل از همت خویش

یوسف آنجا که به سیم و زر قلب است گران

چه بر آرم ز صدف گوهر بی قیمت خویش؟

گذرد جنت اگر از در ویرانه من

نیست ممکن که برون پانهم ازخلوت خویش

گر چه باشد دهن تیغ لب جام، مرا

همچنان خون خورم از جرأت بی غیرت خویش

من که پشتم خم ازین بار گران گردیده است

چون گرانبار کنم پشت کس ازمنت خویش ؟

حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ

تیرباران اشارت بود از شهرت خویش

زان سیاه است رخ ماه که چون لاغر شد

می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش

چشم من نیست به آسودگی خود صائب

هست در راحت احباب مرا راحت خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

سرو اگر جلوه کند پیش قد رعنایش

قمری ازشهپر خود اره نهد برپایش

جرعه اولش ازخون مسیحا باشد

چون کشد تیغ ستم غمزه بی پروایش

علم صبح قیامت به زمین خوابیده است

تافکنده است به ره سایه قد رعنایش

نه همین خون شفق درجگر خورشیدست

جگر کیست که خون نیست زاستغنایش ؟

دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد

مژه برهم چو زند چشم قیامت زایش

شکر ازچاک دل مور به فریاد آید

چون درآید به سخن پسته شکرخایش

وقت شوخی زنگارین قدمان می شمرد

رم آهوی ختا رامژه گیرایش

بی تکلف به نگه سوزی آن عارض نیست

لاله هر چند که آتش چکد ازسیمایش

عالم بیخبری طرفه تماشاگاهی است

رهروی نیست درین ره که نلغزد پایش

تنگ خلقی است که برجمله بدیهاست محیط

نیست دیوی که درین شیشه نباشد جایش

چهره زرد، نشان جگر سوخته است

نیست یک شمع که تاریک نباشد پایش

صائب این آن غزل خواجه کمال است که گفت

سرو دیوانه شده است از هوس بالایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

 

سرو گلزار بهشت است قد دلجویش

لاله باغ تجلی است رخ نیکویش

من که از رشک دل روشن خود می سوزم

چون ببینم که شود آینه همزانویش ؟

بخیه راز نهان جوهر شمشیر شده است

بس که شد آینه پردا(ز د)لم ازبویش

خانه اش گر شود از موج حوادث ویران

صائب آن نیست که لنگر بکند ازکویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش

نشود برق سبکسیر مقید به حشیش

ترک دنیای فرومایه سر همتهاست

ورنه شاهان ز چه همت طلبند از درویش ؟

زاهد خشک که دربوته ریش است نهان

خارپشتی است که درهرسر مو دارد نیش

با عمل دامن تقوی زمناهی چیدن

احتراز سگ مسلخ بود ازشاشه خویش !

صائب آرامگهش قلعه فولاد بود

هرکه بیرون ننهد پای زاندازه خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش

آنچه درمصر عزیزست به کنعان مفروش

همتی را که به روشن گهری مشهورست

چون گدایان تنک مایه به یک نان مفروش

نبرد آب گهر تلخی منت ز مذاق

چون صدف آب رخ خویش به نیسان مفروش

دامن وصل، طلبکار تهیدستان است

فقر را ای دل آگاه به سامان مفروش

باد دستانه مکن عمر گرامی را صرف

آنچه ارزان به تو دادند تو ارزان مفروش

رشته عمر ابد بی گره منت نیست

جگر تشنه به سرچشمه حیوان مفروش

ساکنان حرم از قبله نما آزادند

رهنمایی به من ای خضر بیابان مفروش

گریه ساخته در انجمن عشق مکن

بیش ازین دانه پوسیده به دهقان مفروش

پیش من بحر ز گرداب بود حلقه بگوش

دیده تر به من ای ابربهاران مفروش

عارفان زهد لباسی به جوی نستانند

برو ای شیخ، به ما پاکی دامان مفروش

سطحیان غور معانی نتوانند نمود

بیش ازین جلوه به آیینه حیران مفروش

سخن از پردگیان حرم توفیق است

صائب او رابه زر و سیم لئیمان مفروش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

لب خمیازه ما شد ز می ناب خموش

که صدف می شود ازگوهر سیراب خموش

بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام

نشد از دست نوازش دل بیتاب خموش

گریه برآتش بیتابی ماآب نزد

که ز شبنم نشود مهر جهانتاب خموش

نیست در صحبت اشراق زبانی درکار

شمع آن به که بود در شب مهتاب خموش

چه عجب درگل اگر دیده ماحیران شد

که چو آیینه درین باغ شود آب خموش

نیست بی داغ ملامت جگر چاک مرا

نشود شمع درین گوشه محراب خموش

شمع در پرده فانوس نیفتد ز زبان

نشود چشم سخنگوی تو در خواب خموش

چه کند مهر خموشی به لب شکوه ما؟

نشود سیل گرانسنگ به گرداب خموش

گریه و ناله بود لازم سرگردانی

نیست ممکن شود از زمزمه دولاب خموش

شد غبار خط او باعث تسکین دل را

چاره خاک است چو آتش نشدازآب خموش

روز روشن شب تاریک شود درنظرش

هرکه را گشت چراغ دل بیتاب خموش

شور من بیش شد ازسنگ ملامت صائب

چه خیال است به کهسار شود آب خموش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

دلپذیرست چنان پسته شکرشکنش

که رسد پیشتر از گوش به دلها سخنش

خط شبرنگ دمیده است ز لعل لب او؟

یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش

مرکز دایره عشرت جاوید شود

بوسه ای راکه فتد راه به کنج دهنش

آفتابی است که از آب نماید دیدار

تن لرزنده سیمین ز ته پیرهنش

در حریم صدفش گوهر بینایی نیست

دل هر کس که نیفتاده به چاه ذقنش

اشک وآهش گهر و عنبر سارا گردد

هرکه چون شمع بودراه درآن انجمنش

سرو قدی که من از جلوه او پامالم

آسمان سبزه خوابیده بود در چمنش

مغز هرکس که ز فکر تو پریشان گردد

سنبل باغ بهشت است پریشان سخنش

عاشقان منت آمد قاصد نکشند

که دهد رفتن دلها خبر ازآمدنش

کی درآید به نظر آن تن سیمین، که شده است

پیرهن بال پریزاد ز لطف بدنش

تا فتاده است به فکر سرکویش صائب

هست دلگیرتر از شام غریبان وطنش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014296
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث