به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به عاشق صید عاشق میکند قد دلارایش

ز طوق قمریان فتراک دارد سرو بالایش

ز مستی گرچه نتواند گرفتن چشم او خودرا

ندارد در گرفتن کوتهی مژگان گیرایش

گلستان کاسه دریوزه سازد لاله و گل را

زتاب می چو گردد شبنم افشان روی زیبایش

عجب دارم به فکر ما خمارآلودگان افتد

پریرویی که از لبهای میگون است صهبایش

نگه دارد خدا از چشم بدآن آتشین رو را

که گل درغنچه می گردد گلاب ازشرم سیمایش

برآرد گو در میخانه ها رامحتسب باگل

که بی می عالمی رامست دارد چشم شهلایش

دهان صورت دیوار راتنگ شکر سازد

درآن محفل که آید در سخن لعل شکر خایش

ز اقبال جنون خورشید رویی در نظر دارم

که مغز صبح رادارد پریشان جوش سودایش

اگر مرد ملامت نیستی از عشق دوری کن

که کوه قاف یک سنگ است ازدامان صحرایش

به ناخن ازرگ الماس جوی خون روان سازد

سبکدستی که ذوق کار باشد کارفرمایش

سپند روی او می گشت صائب خرده جانها

اگر بی پرده می گردید حسن عالم آرایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:29 AM

شود دیوانه آخر هر که سودایی است همراهش

سر از صحرا برآرد هرکه صحرایی است همراهش

نسازد گرم چشم خود مگر در دامن منزل

سبکسیری که چون خورشید تنهایی است همراهش

توکل میکند پوشیده چشمان را نگهداری

به چاه افتد درین ره هر که بینایی است همراهش

به آن خورشید سیما همسفر گشتم، ندانستم

که تنها می رود هرکس که هر جایی است همراهش

نهان سرکرد دل راه سرزلفش ،ازین غافل

که آتش در شب تاریک، رسوایی است همراهش

به چشم دوربینان چون پلنگ آید غزال من

زبس کز هر طرف چشم تماشایی است همراهش

ز نور علم صائب شب شودازروز روشنتر

ندارد شمع حاجت هرکه دانایی است همراهش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:28 AM

نمانده زنده کس از دست و تیغ چالاکش

هنوز می پرد از شوق،چشم فتراکش

علم به خون مسیحا و خضر چرب کند

چو از نیام کشد تیغ، حسن بیباکش

رخی که هر دو جهان در فروغ اومحوست

نظر چگونه کندبی نقاب ادراکش ؟

به خاک هر که نهال تو سایه اندازد

زبان شکر برآید چو سبزه از خاکش

ازان شراب مرا شیر گیر کن ساقی

که همچو پنجه شیرست پنجه تاکش

درین بساط هرآن کس نفس به صدق کشد

چو صبح،مهر شود طالع از دل چاکش

کسی که پاک نسازد دهن ز غیبت خلق

همان کلید در دوزخ است مسواکش

اگر چه خون جهان ریخت غمزه اش صائب

هنوز رغبت خون می چکد ز فتراکش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش

به پیچ و تاب توان یافتن مگر کمرش

به دور چهره او آتشین عذاری نیست

که همچو لاله گره نیست آه در جگرش

ز سایه مژه پایش شود نگارآلود

اگر به دیده روشندلان فتد گذرش

بنفشه رنگ شود یاسمین اندامش

اگر نسیم صبا تنگ آورد به برش

ز دل اگر چه ترازو شد از سبکدستی

نیافت چاشنی خون زبان نیشترش

اگر زنند رگش با خبر نمی گردد

کسی که گردش چشم تو کرد بیخبرش

چنین که تنگ به عاشق گرفته، هیهات است

که مور خط نکند تنگ کار بر شکرش

ز نوک آن مژه امروز می چکد آتش

مگر به آبله دل رسیده نیشترش ؟

مرا به شام فراقی فتاده کار که هست

ز آفتاب قیامت ستاره سحرش

غم ازشکستن کشتی مخور به قلزم عشق

که هست شهپر توفیق موجه خطرش

چه لاف قوت پرواز می زند عنقا؟

ز نقش ساده نگردیده است بال و پرش

حریف گریه خونین نمی شود صائب

نزاکت که شکسته است شیشه در جگرش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

که می رهد زخم طره گرهگیرش؟

که چشم بررخ یوسف گشوده زنجیرش

هزار زخم نمایان ز غمزه ای دارم

که برنیامده ازخانه کمان تیرش

هنوز شیوه چین جبین نمی داند

هنوز نو خط جوهر نگشته شمشیرش

به خوان حسن تو یعقوب اگر شود مهمان

کنی ز نعمت دیدار،چشم و دل سیرش

به گرد تربت مجنون که می تواند گشت؟

هنوز شمع مزارست دیده شیرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

مگر ز موج شراب است رشته سازش؟

که می دود به رگ و پی چو روح آوازش

کباب مطرب رنگین نوای عشق شوم

که ساخت گوشه نشین عندلیب راسازش

چو شیشه هرکه به آوازه می کند احسان

گران به گوش خورد بانگ مغز پردازش

کریم اوست که صد جام اگر دهد چون خم

چنان دهد که نگردد بلند آوازش

سر جدال به صیاد پیشه ای دارم

که سنگ، سینه کبک است پیش شهبازش

زخون کبک، بدخشان شده است سینه کوه

هنوز تشنه خون است چنگل بازش

کلاه گوشه به خورشید و ماه می شکند

کسی که خامه صائب کند سرافرازش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد

به یک کرشمه دیگر تمام کن کارش !

مرید مولوی روم تانشد صائب

نکرد در کمر عرش دست گفتارش

گهر ز شرم عرق می کند به بازارش

چگونه آب نگردد دل خریدارش؟

مرا به دام کشیده است نازک اندامی

که هم زموی میان خودست زنارش

کجابه اهل نظر بنگرد خودآرایی

که صبح آینه سازد ز خواب بیدارش

به گرمسیر فنارسم سرد مهری نیست

بغل گشاده به منصور می دود دارش

شهید لاله عذاری شوم که تا دم خط

نرفت شرم ز بالین چشم بیمارش

برهنه پا سر گلگشت وادیی دارم

که دشنه بر جگر برق می زند خارش

که یک گل از چمن روزگار بر سر زد؟

که همچو صبح پریشان نگشت دستارش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

نشد زسیلی خط چشم مست،هشیارش

دگر که می کند از خواب ناز بیدارش

چگونه عاشق ازان روی چشم بردارد؟

که آب،رو به قفا می رود ز گلزارش

ز جان و دل شود از جمله پرستاران

فتاد دیده هر کس به چشم بیمارش

میان نازک او همچون به خود پیچد

اگر ز رشته جانها کنند زنارش

فتاده است سخنهاش آنقدر دلچسب

که می رسد به دل از گوش پیش، گفتارش

به چشم پاک نیاید مرا پریرویی

که شسته از عرق شرم نیست رخسارش

به سیم قلب خریده است ماه کنعان را

دهد به قیمت اگر نقد جان خریدارش

ز رفتنش نروم چون ز جای خود صائب

که سیل خار و خس طاقت است رفتارش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

شکست رنگ مرا رنگ همچو مهتابش

ربود خواب مرانرگس گرانخوابش

میان برهمن وبت حصار سنگ کشد

نظر فریبی ابروی همچو محرابش

عقیق خون مسیحا به زیرلب دارد

هنوز تشنه خون است لعل سیرابش

خلیل کو گل ازان روی آتشین چیند؟

کجاست خضر که بیند به عالم آبش ؟

به جامه خانه گردون نظرسیاه مکن

حذر،که گرد رخ اخگرست سنجابش

محیط عشق محال است آرمیده شود

به تیغ موج بریدند ناف گردابش

هنوز مست غرورست چشم او صائب

نکرده سبزه خط زهر درشکر خوابش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش

مدام می چکد وکم نمی شود آبش

کسی که راه به بحر محیط وحدت برد

غریب نیست درآغوش دشت سیلابش

چو مرده ای است که خوابانده اند در کافور

کسی که در شب مهتاب می برد خوابش

چو تیر سخت کمان برون عارف

ز مسجدی که بود رو به خلق محرابش

قدمی که خم شود از بار درد و غم صائب

نهنگ می کشد از بحر عشق قلابش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015886
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث