به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دلپذیرست چنان پسته شکرشکنش

که رسد پیشتر از گوش به دلها سخنش

خط شبرنگ دمیده است ز لعل لب او؟

یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش

مرکز دایره عشرت جاوید شود

بوسه ای راکه فتد راه به کنج دهنش

آفتابی است که از آب نماید دیدار

تن لرزنده سیمین ز ته پیرهنش

در حریم صدفش گوهر بینایی نیست

دل هر کس که نیفتاده به چاه ذقنش

اشک وآهش گهر و عنبر سارا گردد

هرکه چون شمع بودراه درآن انجمنش

سرو قدی که من از جلوه او پامالم

آسمان سبزه خوابیده بود در چمنش

مغز هرکس که ز فکر تو پریشان گردد

سنبل باغ بهشت است پریشان سخنش

عاشقان منت آمد قاصد نکشند

که دهد رفتن دلها خبر ازآمدنش

کی درآید به نظر آن تن سیمین، که شده است

پیرهن بال پریزاد ز لطف بدنش

تا فتاده است به فکر سرکویش صائب

هست دلگیرتر از شام غریبان وطنش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

کم نگردید ز خط خوبی روز افزونش

سبز درسبز شد از خط رخ گندم گونش

گفتم از خط لب او ترک کند خونخواری

تشنه تر گشت ازین سبزه لب میگونش

داشتم از خطش امید خط آزادی

سرخط مشق جنون گشت خط شبگونش

هیچ مضمون خط یار ندانستم چیست

حسن خط کرد مرابی خبر از مضمونش

سرو چون سبزه خوابیده کشد خط به زمین

درریاضی که کند جلوه قد موزونش

برده از کار مرا لیلی آهوچشمی

که روانی برد ازریگ روان هامونش

می چکد زهر ز تیغ نگه او صائب

تا نهان شد به خط سبز رخ گلگونش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

داغدار از عرق شرم شود نسرینش

آب گردد ز اشارت بدن سیمینش

بوی مشک ازنفس سوخته اش می آید

در دل هرکه کند ریشه خط مشکینش

این چه لطف است که چون سرو شود مینارنگ

از بغل گیری آیینه تن سیمینش

آب چون آینه رفتار فراموش کند

سایه برآب روان گر فکند تمکینش

نتوان بافت بغیر از لب و دندان نگار

ماه عیدی که هم آغوش بودپروینش

نه چنان چشم چو بادام تو تلخ افتاده است

که شکر خواب به افسانه کند شیرینش

سینه اش کان بدخشان شود از باده لعل

هرکه از دست بود همچو سبو بالینش

آتشی هست نهان در دل صائب که مدام

می چکد خون چو کباب ازنفس رنگینش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

ای فلکها ز فروغ رخ زیبای تو خوش

عالم خاک هم از سایه بالای تو خوش

چه بهشتی تو که چون کنج لب و گوشه چشم

نیست جایی که نباشد زسراپای تو خوش

روزت از روز دگر خوشتر ونیکوتر باد

که شد امروز من از وعده فردای توخوش

نیست ممکن که گشاید ز تماشای بهشت

دل هرکس که نگردد ز تماشای تو خوش

فیض درابر سیاه و دل شب می باشد

می شود وقت دل از زلف سمن سای تو خوش

فارغ ازعذر ستم باش که درمشرب ما

هست چون لطف بجا، رنجش بیجای توخوش

چون مه عید به انگشت نمایندش خلق

لب هرکس شود از لعل شکر خای تو خوش

چیست دربار توای تاجر کنعان، که شده است

دل یک شهر زاندیشه سودای تو خوش

چشم بددور زابری بلند تو که هست

چون مه عید دل خلق به ایمای تو خوش

برتو صائب نمک عشق و جنون باد حلال

که مراوقت شد از شور سخنهای توخوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

شوختر می شود ازخواب گران، مژگانش

چون فلاخن که کند سنگ سبک جولانش

شهسواری که منم گردره جولانش

آفتاب ازمژه جاروب کند میدانش

برگ آسایش ازین خاک سیه کاسه مجو

که بود از نفس سوختگان ریحانش

مور صحرای قناعت دل شادی دارد

که بود دست سلیمان به نظر زندانش

تهمت سرمه به آن چشم سیه،عین خطاست

سرمه گردی است که خیزد ز صف مژگانش

می توان باعرق روی تو نسبت کردن

گوهری راکه زآیینه بود میدانش

صفحه آینه راکاغذ سوزن زده کرد

تا چه باسینه مجروح کند مژگانش

می رود آبله دست صدف دست بدست

رنج ما نیست که پامال کند دورانش

عافیت می طلبی رو سر خود گیر که عشق

قهرمانی است که از دار بود چوگانش

نظر تربیت از ابر ندارد صائب

گلستانی که منم بلبل خوش الحانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟

یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش

این چه لطف است که برخود چونظر اندازد

یوسفستان شود ازپرتو عارض بدنش

آتشین لعل لب یار فروغی دارد

که سخن همچو گهر آب شود در دهنش

یوسفی را که من ازخیل نظر بازانم

پرده دیده یعقوب بود پیرهنش

داغ عشق از دل افسرده اغیار مجو

این سهیلی است که باشد دل خونین یمنش

یکی ازجمله خونابه کشان است سهیل

دلبری را که منم واله سیب ذقنش

هرگز ازسیلی اخوان نرود بریوسف

آنچه از سبزه خط رفت به برگ سمنش

چشم روزن ز شکرخواب نگردد بیدار

درحریمی که بخندد لب شکرشکنش

گر چه در بسته به یک کس نگذارند بهشت

چه بهشتی است گذارند حریفان به منش

صائب آن لب به خموشی جگر عالم سوخت

تاچه باشد نمک خنده و شور سخنش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

 

خواب چشم تو که ازناز بود تعبیرش

مژه راسبزه خوابیده کند تقریرش

بسمل او به سر جان نتواند لرزید

بس که ازلنگر نازست گران شمشیرش

این چه مژگان بلندست که نگشوده ،شود

درکمانخانه ز نخجیر ترازو،تیرش

اگر از سلسله زلف رهایی یابد

چه کند دل به غبار خط دامنگیرش ؟

هرکه را شوخی چشم تو بیابانی کرد

حلقه چشم غزالان نکند زنجیرش

حسن مغرور چو افتاد نسازد با خود

چه عجب خانه آیینه کند دلگیرش؟

بادل بیخبر، اظهار ندامت ز گناه

همچو خوابی است که درخواب کنی تعبیرش

حذر از آه جگردوز کهنسالان کن

کاین کمانی است که برخاک نیفتد تیرش

پای ویرانه هر کس که فرو رفت به گنج

نیست صائب غم معمار و سر تعمیرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

حرف عقبی که درین نشأه کنی تقریرش

همچو خوابی است که درخواب کنی تعبیرش

عشق از پرده ناموس برون می آید

این نه شمعی است که فانوس کند تسخیرش

بی نیازی است محبت که به تکلیف گناه

دست در گردن یوسف نکند زنجیرش

هر که را دایره خلق وسیع افتاده است

چار دیوار عناصر نکند دلگیرش

جز دهان توکه در سبزه خط پنهان شد

نکته ای نیست که پوشیده کندتفسیرش

آنچه روشن به من از شوخی آن حسن شده است

چشم آیینه به صد سال نبیند سیرش

هرکه بیرون رود از شهر به امید نجات

حکم عشق است نظر بندکند نخجیرش

می رسند اهل قلم از سخن آخر به نوال

این نه طفلی است کز انگشت نزاید شیرش

صائب ازحلقه این سخت کمانان سخن

خامه ماست که بر سنگ نیامد تیرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

آب گردد می گلرنگ ز رنگ آلش

دیده آینه پرخون شود ازتمثالش

شبنم از پرتو خورشید بلندی گیرد

به فلک می رسد آن سر که شود پامالش

تر شود پیرهنش از عرق شرم و حیا

اگر آیینه درآغوش کشد تمثالش

چون نسیم سحر از لاله ستان می گذرد

ازسر خاک شهیدان دل فارغبالش

همچو پرکار به گرد دل خود می گردم

تا سویدای دل خسته من شد خالش

همچنان یاد لب او جگرش می سوزد

برلب کوثر اگر خیمه زندتبخالش

شهسواری که مرا ذوق عنانگیری اوست

هرقدم سایه عنان می کشد ازدنبالش

سیم ساقی که گرفته است دل از دست مرا

پری ساق بود مهر لب خلخالش

از سر شیشه گشودن دو جهان رفت از دست

خود مگر نوش کند ساغر مالامالش

نفس سوخته اش جلوه شبدیز کند

هرکه بیرون دود از خویش به استقبالش

گر فتد آب روان را به گلستان تو راه

حیرت روی تو چون آینه سازد لالش

نیست بی اشک ندامت خوشی عالم خاک

خنده برقی است که باران بود ازدنبالش

صائب ازمرشد کامل، نظری می خواهد

که جهانگیر شود طبع بلند اقبالش

شاه عباس جوان بخت که شد چرخ کهن

نوجوان از اثر بخت همایون فالش

چون فلک روی زمین زیر نگین آوردن

نقش اول بود ازآینه اقبالش

تاشب و روز درین دایره باشد به قرار

سالش ازماه بود خوشتر و ماه از سالش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش

آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش

نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین

که ز موی کمر خویش بود زنارش

نفسی کز جگر سوخته بیرون آید

تادم صبح جزا گرم بود بازارش

لاله ای نیست که بی داغ تجلی باشد

محملی نیست که لیلی نبود دربارش

به که از کوی خرابات نیاید بیرون

هرکه چون دختر زر شیشه بود دربارش

جان انسان چه خیال است که بی تن باشد؟

این نه گنجی است که برسر نبود دیوارش

نشد از هیچ نوایی دل صائب بیدار

ناله نی مگر ازخواب کند بیدارش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:26 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014294
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث