به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کجا پروانه رابا خویش سازد همنشین آتش؟

که دارد هر طرف چون شمع چندین خوشه چین آتش

زخوی سرکش او شد چنین بالانشین آتش

و گرنه بود در خارا مقید پیش ازین آتش

گره چون گریه گردیده است شبنم درگلوی گل

ننوشد آب خوش هرکس که دارد در کمین آتش

مگر تسکین به لعل آبدار خود دهی دل را

و گرنه هیچ دریا برنمی آید به این آتش

ز فیض عشق او خورشید شد هر ذره خاک من

کند یکرنگ خود باهر چه می گردد قرین آتش

نباشد لاله در دامان این صحرا، که افتاده

ز برق آه من در خیمه صحرا نشین آتش

چه باشد مست خارخشک من، کزبیم خوی او

ز مجمر می گریزد درحصار آهنین آتش

ز فرش بوریا گفتم مگر لاغر شود نفسم

ندانستم که از خاشاک می گردد سمین آتش

فرو خور خشم راگر زنده می خواهی دل خودرا

که کارآب حیوان می کند در خوردن این آتش

خطش زان درنظر چون موی آتش دیده می آید

که یاقوت لب او راست در زیر نگین آتش

امید سازگاری دارم ازحسن جهانسوزی

که نقش از خوی او چون لاله بندد برزمین آتش

سمندر شو اگر از نی تمنای نوا داری

که دارد ناله جانسوز نی درآستین آتش

ز برق حسن، کوه طور صحرا گرشد صائب

سپندی چون نگهداری کند خود رادرین آتش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش ؟

ز طوق قمریان خلخال دارد سرو آزادش

نمی دانم ز خونریز کدامین صید می آید

که می پیچد به خود چون زلف جوهر تیغ فولادش

زبس از زلف او در شانه کردن مشک می ریزد

چوپای شمع تاریک است پای سرو آزادش

گرانی می کند بر خاطرش یادم،نمی دانم

که بااین ناتوانی چون توانم رفت ازیادش

ندارد بلبل ما طاقت ناکامی غربت

مگر رحمی کنند و با قفس سازند آزادش

نه لاله است این که دارد تربت فرهاد را دربر

که با این گوش سنگین خون چکاند از سنگ فریادش

اگر صائب مقیم گلشن فردوس خواهدشد

نخواهد رفت از خاطر هوای سیر بغدادش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودش

مگر چشمی دهم درموسم خط آب ازدودش

اجابتهاست درطالع دعای دامن شب را

یکی صد شد امید من زخط عنبر آلودش

دل سنگش کجا برتشنه دیدار می سوزد؟

سبکدستی که برمی آید از آیینه مقصودش

به دوری از حریم اونشد قطع امید من

که برگردد به محفل شمع، چون خامش کنی زودش

ز احسان نهانی جان سایل تازه می گردد

خوشا زخمی که سازد خنده پنهان نمکسودش

مدان چون تنگدستان جهان محتاج عاشق را

که یاد از بی نیازی می دهد روی زر اندودش

مزن مهر خموشی بر دهن آتش زبانان را

کز این روزن برآید دود چون سازند مسدودش

بر همن ازحضور بت دل آسوده ای دارد

نباشد دل به جان آن راکه درغیب است معبودش

چه بگشاید ز خلق سفله صائب، ما و درگاهی

که هر موری سلیمان می شود از سفره جودش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

 

نمی تابد ز آتش روی، خط عنبر آلودش

چه شمع است این که چون پروانه گردد گرد سردودش

تماشای گل و شبنم گوارا باد بربلبل

که بوی گل نمی ارزد به روی گریه آلودش

خدا از وعده دور و دراز او نگه دارد!

که دارد وعده بافردای محشر وعده زودش

جهان پرتیر و شمشیرست و من پیراهنی دارم

که تارش رشته جان است و جسم ناتوان پودش

سپند شوخ چشمی نذر آتش کرده ام صائب

که خواهد چشم مجمرروشنایی یافت ازدودش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

ز مستی در شکر خندست دایم لعل سیرابش

گریبان چاک دارد شیشه را زور می نابش

لب میگون او را نیست وقت خط برآوردن

ز موج بوسه نو خط می نماید لعل شادابش

ز خواب ناز گفتم چشم اورا خط برانگیزد

ندانستم کز این ریحان گرانتر می شود خوابش

ندیده حسن خود را، کس حریف اونمی گردد

نگه دارد خدا از صحبت آیینه و آبش !

اگر افتد به مسجد راه آن سرو خرامان را

عجب دارم نگیرد تنگ در آغوش، محرابش

زسیر باغ جنت دامن افشان می رود بیرون

نگاهی را که سازد شوق رخسار تو بیتابش

بغیر از خود پرستی طاعتی ازوی نمی آید

خودآرایی که باشد خانه آیینه محرابش

به زینت خواجه مغرورست از دنیا، نمی داند

که چون خاکستر اخگرهاست پنهان زیر سنجابش

تمنای رهایی دارم از دریای خونخواری

که چون لاله است خونین، کاسه های چشم گردابش

ز دریا کم نگردد سوزش پنهان من صائب

مگر آبی زند بر آتش من لعل سیرابش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

یکی صد شد ز خط کیفیت چشم گرانخوابش

مگر خط می کند بیهوشدارو درمی نابش ؟

کجا تاب نگاه گرم دارد سایه پروردی

که گردد آفتابی چهره از گلگشت مهتابش

چه پروا دارد از فریاد مظلومان سیه چشمی

که مژگان چون رگ سنگ است از سنگینی خوابش

ریایی چون نگردد طاعت زاهد در آن مسجد

که باشد ازخدا در خلق دایم روی محرابش

توانگر از نشاط فربهی در خود نمی گنجد

ازین غافل که هم پهلوی چرب اوست قصابش

درین دریا کدامین سیل جوش خودنمایی زد؟

که مهر خامشی برلب نزد دریا ز گردابش

بود یک چشمه از کیفیت سرشار حسن او

که ساغر برنمی گردد تهی از لعل سیرابش

ز خون خوردن ندارد چشم خواب آلود او سیری

چه سیرابی دهد آبی که نوشد تشنه درخوابش؟

مشو آلوده دنیا و لذتهای او صائب

که دارد درد غم درچاشنی، صاف می نابش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

ز سوز سینه پروانه من آب شد آتش

زسیر و دور من سرگشته چون گرداب شد آتش

به داغ ازروی آتشناک او خوش می کنم دل را

شرر تسبیح باشد هرکه را محراب شد آتش

ز بس خون گریه کرد از رشک روی آتشین او

چو رنگ لعل پنهان در دل خوناب شد آتش

ز برق می کف خاکستری شد زهد خشک من

کتان بیجگر را پرتو مهتاب شد آتش

اگر چه بود از روشن روانی شمع محفلها

ز آب دیده من گوهر نایاب شد آتش

من عاجز عنان عمر مستعجل چسان گیرم

که از بس گرمی رفتار،این سیلاب شد آتش

ز فیض کیمیای عشق آتش آب می گردد

گوارا بر سمندر چون شراب ناب شدآتش

به همواری توان مغلوب کردن خصم سرکش را

که با چندین زبان، خامش به مشتی آب شد آتش

گر از اسباب افزود آب روی دیگران صائب

دل آزاده را جمعیت اسباب شد آتش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

می تراشم رزق خود چون تیر از پهلوی خویش

می کنم تا هست ممکن حفظ آب روی خویش

بار منت برنمی تابد تن آزادگان

بید مجنون را لباسی نیست غیر از موی خویش

روزی بی رنج گردد تخم رنج بی شمار

وقت آن کس خوش که باشد رزقش از بازوی خویش

چون مگس ناخوانده هر کس برسرخوانی رود

ای بسا سیلی به دست خود زند بر روی خویش

هرکه راچون تیغ باشد آب باریکی به جوی

می کند چون موج از دریا تهی پهلوی خویش

شکوه خونین تراوش می کند بی اختیار

نیست ممکن در گره چون نافه بستن بوی خویش

می تواند چهره مقصود رابی پرده دید

هرکه رو آورد در آیینه زانوی خویش

هرکه چین تنگ خلقی از جبین بیرون نکرد

متصل در زیر شمشیرست از ابروی خویش

نامه اش چون نامه صبح است در محشر سفید

هر که از اشک ندامت دادشست و شوی خویش

می کشم هر لحظه صائب آه افسوسی زدل

یک نفس فارغ نمی گردم ز رفت و روی خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

 

از غبار خط رخ آن ماه می بالد به خویش

آنچنان کز گرد لشکر شاه می بالد به خویش

تامبدل شد به خط زلفش دلم آسوده شد

راهرو از منزل کوتاه می بالد به خویش

پشت آن لب زودتر گردید سبز از عارضش

برلب جو سبزه خاطر خواه می بالد به خویش

آنچنان کز طوق قمری سرو رعنا می شود

هرقدر دل تنگ گردد آه می بالد به خویش

نیل چشم زخم، خوبی را دعای جوشن است

ازسیه بختی دل آگاه می بالد به خویش

تشنگی گردد ز احسان تهی چشمان زیاد

وای برکشتی کزآب چاه می بالد به خویش

زود می آید بسر دوران آن کوتاه بین

کز فروغ عاریت چون ماه می بالد به خویش

فربه از مدح سبک مغزان نفس خسیس

این ستور خوش علف ازکاه می بالد به خویش

زود می گردد ز حال خویش حسن عاریت

ماه ازان، گه می گدازد گاه می بالد به خویش

دربلندی گرچه می بیند زوال آفتاب

همچنان نادان زعزو جاه می بالد به خویش

اهل همت کاسه محتاج را خواهد تهی

مهر تابان از گداز ماه می بالد به خویش

ناخن دخل است صائب باعث جوش سخن

آنچنان کز کاوش آب چاه می بالد به خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش

چون فلک در بیقراری دیده ام آرام خویش

موجه بی دست و پا رادایه ای چون بحر نیست

فارغم از فکر آغاز و غم انجام خویش

چشمه امید رانتوان به خاک انباشتن

ورنه می گشتم ز بی صیدی شکار دام خویش

شکرستانی برای تلخکامان گشته است

غفلت شیرین لبان ازلذت دشنام خویش

دردسر بسیار دارد دردمندیها که من

سوختم چون لاله تاپرکردم ازخون جام خویش

حرص برمن دردهای نسیه راکرده است نقد

صبح نا گردیده می افتم به فکر شام خویش

گرچه مطلب نیست در پیغام دردآلود من

خجلتی دارم،که نتوان گفت، از پیغام خویش

شرم یوسف مانع رسوایی یعقوب ماست

چشم ما درپرده دارد جامه احرام خویش

قوت گویاییی تا در زبان خامه هست

ثبت کن بر صفحه ایام صائب نام خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014833
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث