به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ظاهر مردان به زیور گرنباشد گو مباش

حلقه بیرون در گر زر نباشد گومباش

رخنه های دام، فتح الباب صید بسته است

سینه مارا رفو گر گر نباشد گو مباش

حلقه زنجیر اگر ازهم بریزد گو بریز

کار دنیا را نظامی گرنباشد گو مباش

بی زبانی آیه رحمت بود درشان جهل

طفل رادر دست اگر خنجر نباشد گو مباش

در عقیق بی نیازی هست آب صد محیط

نم اگر در قلزم اخضر نباشد گو مباش

چون صدف درپرده دل اشک باریدن خوش است

گر به ظاهر چشم عاشق ترنباشد گو مباش

از تپیدن می توان کوتاه کرد این راه را

قوت پرواز اگر در پر نباشد گو مباش

سایه بیدست، آه سرد اهل جرم را

سایه گر در عرصه محشر نباشد گو مباش

خازن گنج گهر را خلق خوش دام بلاست

در بساط بحر اگر عنبر نباشد گو مباش

از گداز جسم، خون خویش خوردن غافلی است

درد اگر در باده احمر نباشد گومباش

سوده یاقوت سازد پرتو می مغز را

میکشان را تاج گوهر گرنباشد گو مباش

تخم امیدی ندارم تاکنم باران طلب

آب اگر در دیده اختر نباشد گو مباش

ازتماشا به ندارد حاصلی دنیای خشک

صورت دیوار اگر دربر نباشد گو مباش

خوابگاه نرم، صائب سنگ راه رهروست

بستر وبالین ما گر پرنباشد گو مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

هست چون دلبر بجا، دل گر نباشد گو مباش

مدعا لیلی است محمل گر نباشد گو مباش

می شناشد ذره خورشید جهان افروز را

حق شناسان رادلایل گر نباشد گو مباش

مدعا از انجمن پروانه راجز شمع نیست

شمع چون بر جاست محفل گر نباشد گو مباش

نارسایی در کمند جذبه معشوق نیست

گردن مارا سلاسل گر نباشد گومباش

نیست جان بیقراران را به تن دلبستگی

پیش پای موج،ساحل گر نباشد گو مباش

تا هدف جایی نمی استد خدنگ گرمرو

درمیان راه، منزل گر نباشد گو مباش

کشتی دریای بی ساحل نمی دارد خطر

اهل دل را خانه گل گر نباشد گو مباش

تشنه بحر فنا رامد احسان است زخم

رحم در شمشیر قاتل گر نباشد گو مباش

مور از درد طلب آورد بال و پر برون

جانب ما یار مایل گر نباشد گومباش

می رسد احسان به هر کس قابل احسان شود

تنگدستان را وسایل گر نباشد گو مباش

دل چو شد بی عشق،لرزیدن بر او بی حاصل است

در بغل این فرد باطل گر نباشد گو مباش

صد هزاران پرده شرم عشق سامان می دهد

بر رخ دلدار حایل گر نباشد گو مباش

نیست صائب عالم امکان به جز موج سراب

درنظر این نقش باطل گرنباشد گومباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش

لاله درکوه بدخشان گرنباشد گو مباش

سبزه تیغ تو می باید که باشد تازه روی

باغ ما را شبنم جان گرنباشد گو مباش

فرش ما افتادگی، اسباب ما آزادگی

خانه ما رانگهبان گر نباشد گو مباش

اشتها چون سوخت،دارد لذت مرغ کباب

خوان مارا مرغ بریان گر نباشد گو مباش

شور بختی وقت حاجت می کند کار نمک

سفره ما را نمکدان گر نباشد گو مباش

ما که چون دل گوشه ای داریم از گلزار قدس

دامن صحرای امکان گر نباشد گو مباش

بی سرانجامی غبار لشکر جمعیت است

روزگار مابه سامان گر نباشد گو مباش

مرکب آزادگان تخت روان بیخودی است

توسن گردون به فرمان گر نباشد گو مباش

زینب ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟

نقش بر دیوار زندان گرنباشد گومباش

این قدر دلبستگی صائب به زلف یار چیست ؟

نسخه خواب پریشان گرنباشد گومباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

عاشقان رامغز درسر گرنباشد گومباش

کف اگر در بحر پرگوهر نباشد گو مباش

داغ در دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش

حلقه بیرون درگر زر نباشد گو مباش

سیل واصل شد به دریا بی دلیل ورهنما

عزم صادق را اگر رهبر نباشد گو مباش

می شود نقش مراد از ساده لوحی جلوه گر

بر رخ آیینه گر جوهر نباشد گو مباش

می توان کردن به روی گرم تسخیر جهان

گر زانجم مهر رالشکر نباشد گو مباش

سخت رویی میهمان راروی گردان می کند

خانه آیینه راگر در نباشد گو مباش

ناله نی راست صد تنگ شکر در آستین

بندبندش گر پر ازشکرنباشد گو مباش

نیست جای پرفشانی تنگنای آسمان

گر مرا سامان بال و پر نباشد گو مباش

نامش ازآیینه دارد عمر جاویدان ،اگر

آب حیوان رزق اسکندر نباشد گو مباش

نیست لنگر گیر دریای پرآشوب جهان

کشتی مارا اگر لنگر نباشد گو مباش

انفعال روسیاهی آب می سازد مرا

آب در صحرای محشر گر نباشد گو مباش

بس بود خاکی که بر سر کرده ام درزندگی

برسر خاکم عمارت گر نباشد گو مباش

دل ز شکر می برد صائب ز شیرینی سخن

طوطی مارا اگر شکر نباشد گو مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش

تخته کز دریا ترا بیرون برد رنگین مباش

دیده بد می کشد رنگین لباسان رابه خون

شمع مارا جامه فانوس گو رنگین مباش

افسر زرین سر خورشید رادر کارنیست

داغدار عشق راگو شمع بربالین مباش

تخم قابل در زمین پاک گوهر می شود

وقت صبح صافدل بی گریه خونین مباش

برگریزان کرم رانوبهاران درقفاست

تاگلی در باغ داری مانع گلچین مباش

پرده بینش نگردد موشکافان رالباس

همچو شیادان نهان در خرقه پشمین مباش

از گرانقدری است هر مطلب که دیر آید به دست

از تهی بر گشتن دست دعا غمگین مباش

نیست در بند زر و آهن تفاوت ،زینهار

تامیسر می شود در قید مهر و کین مباش

گر طمع داری که صائب ازخدابینان شوی

خودپسند و خود نما و خود سرو خودبین مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

دل ز تن چون دور شد وامی شود غمگین مباش

کور را فرزند بینا می شود غمگین مباش

گر ترا از کار کردن فرصت گفتار نیست

رفته رفته کار گویا می شود غمگین مباش

چون حباب این عقده کز کسب هوا در کار توست

از نسیمی عین دریا می شود غمگین مباش

گر ترا در پرده دل هست حسن یوسفی

مشتری بسیار پیدا می شود غمگین مباش

در کنار گل نخواهد ماند شبنم جاودان

آخر از پستی به بالا می شود غمگین مباش

گر نسیم صبح غافل از گشاد دل شود

این گره چون غنچه خود وا می شود غمگین مباش

خون به مهلت مشک شد درناف آهوی ختن

گریه های تلخ صهبا می شود غمگین مباش

جوهر تیغ زبان لاف یک دم بیش نیست

صبح کاذب زود رسوا می شود غمگین مباش

نقطه خاک سیه، صائب اگر صاحبدلی

دلنشین تر از سویدا می شود غمگین مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

چون ترا مسکن میسر شد پی تزیین مباش

تخته کز دریا ترابیرون برد رنگین مباش

چون سبکروحان لباس از اطلس افلاک کن

همچو صوفی زیر بار خرقه پشمین مباش

راهرو را بستر و بالین بود خواب گران

چون تن آسانان به فکر بستر و بالین مباش

رنگ بیرنگی زآسیب شکستن ایمن است

چون پرطاوس، فرد دفتر تلوین مباش

علم یکتایی حق بر نمی دارد دویی

نیستی گر اهل شرک ای بی بصر خود بین مباش

تا چو شکر نی به ناخن نشکند دوران ترا

صبر کن برتلخکامی، یکقلم شیرین مباش

نیستی صائب حریف چشم شور روزگار

گر نگردد بر مرادت آسمان غمگین مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباش

عیسی وقتی، گره در چشمه سوزن مباش

از لباس تن مجرد کن روان پاک را

یوسف سیمین تنی، درقید پیراهن مباش

سرمه کن از برق بینش پرده های خواب را

بیش ازین در زیر ابر ای دیده روشن مباش

ازسنان آه، بام چرخ راسوراخ کن

بیگنه چندین درین زندان بی روزن مباش

می توان دل را به همت بر فراز عرش برد

رستمی داری، اسیر چاه چون بیژن مباش

شد سفید از انتظارت چشم خلد از جوی شیر

همچو بلبل محو آب ورنگ این گلشن مباش

چون سلیمان خاتم فرمان برآر ازدست دیو

قهرمان عالمی، فرمان پذیر تن مباش

درزمین چهره خود دانه اشکی بکار

در غم آب و زمین و دانه و خرمن مباش

چون ز زنگار خودی آیینه راپرداختی

همچو خاکستر مقیم گوشه گلخن مباش

بادرشت و نرم یکسان چون ترازو کن سلوک

درمقام عیبجویی چشم پرویزن مباش

می توان دیدن به چشم عیبجویان عیب خویش

تا میسر می شود زنهار بی دشمن مباش

این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی

ای سنایی خواجه جانی غلام تن مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:39 AM

معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟

این صندل هر دردسری را چه کند کس؟

آن به که صبا از سر آن زلف نیاید

غماز پریشان خبری را چه کند کس؟

چشم هوس از جنبش مژگان تو بستیم

ناخن زن داغ جگری راچه کند کس ؟

از زلف پریشان رقمش دست کشیدیم

سر حلقه هر فتنه گری راچه کند کس؟

صائب نظر از دیده بی اشک فرو بست

آخر صدف بی گهری را چه کند کس ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:37 AM

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس

صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس

باتشنگی بساز که در ساغرسپهر

غیر از دل گداخته ،آبی ندیدکس

آب حیات می طلبد حرص تشنه لب

در وادیی که موج سرابی ندید کس

طی شد جهان واهل دلی از جهان نخاست

دریا به ته رسید و سحابی ندید کس

این ماتم دگر که درین دشت آتشین

دل آب گشت وچشم پرآبی ندید کس

حرفی است این که خضر به آب بقا رسید

زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس

از گردش فلک ،شب کوتاه زندگی

زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس

از دانش آنچه داد، کم رزق می نهد

چون آسمان درست حسابی ندید کس

بشکن طلسم هستی خود راکه غیر از ین

بر روی آن نگارنقابی ندیدکس

باد غرور در سرحیران عشق نیست

در بحر آبگینه حبابی ندید کس

صائب به هر که می نگرم مست و بیخودست

هر چند ساقیی و شرابی ندید کس

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014721
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث