به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ناز پروردی که من گردیده ام پروانه اش

گل زنند اطفال جای سنگ بر دیوانه اش

بنده آن سرو بالایم که طوق قمریان

می شود موج شراب ازجلوه مستانه اش

کعبه نتواند قدم درکوی آن کافر گذاشت

نیست خال عاریت برچهره بتخانه اش

هر حبابی یوسفی دارد به زیر پیرهن

هر کف می چشم یعقوبی است در میخانه اش

خال او از موشکافان بیشتر دل می برد

مرغ زیرک رابه دام آرد فریب دانه اش

شمع تردامن ندارد راه در درگاه او

ازفروغ روی چون لعل است شمع خانه اش

سیر جنت می کند درخانه خشک صدف

هرکه باشد چون گهر ازخویش آب و دانه اش

هرنگاه از چشم او صائب بود پیمانه ای

وقت آن کس خوش گردد سرخوش از پیمانه اش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

رنگ می بازد زنام بوسه یاقوت لبش

ازاشارت آب می گردد هلال غبغبش

ازگریبان حیات جاودان سر برزند

چون قبا هرکس که درآغوش گیرد یک شبش

عاشقان بیدهن را زهره گفتار نیست

ورنه جای بوسه پرخالی است درکنج لبش !

از نیستان داشت شیران جهان رادرقفس

بود درعهدی که ازنی همچو طفلان مرکبش

کوچه و بازار را پرشور می بینم دگر

تاکدامین سنگدل آزاد کرد ازمکتبش

بوسه های تشنه لب، پر در پرهم بافته است

چون کبوترهای چاهی، گرد چاه غبغبش

هر که را درهم فشارد درد بی زنهار عشق

گوش گیرد آسمان سنگدل ازیاربش

در گذر صائب ز مطلبها که در دیوان عشق

هرکه بی مطلب نگردد برنیاید مطلبش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستش

ازسیه روزی به طلع آفتابی نیستش

دل به دست آور که می در ساغرش خون می شود

باده پیمایی که برآتش کبابی نیستش

گوشه ابروی او پیوسته باشد درنظر

چون مه نو جلوه پا در رکابی نیستش

باد پیمایی که دریا رانمی آرد به چشم

پیش روشن گوهران عمر حبابی نیستش

هرکه چون قمری سرافرازی طمع دارد ز سرو

به ز طوق بندگی مالک رقابی نیستش

بیشتر در راه میمانند خواب آلودگان

خواب در منزل کند آن کس که خوابی نیستش

بر نینگیزد ز خواب غفلتش طوفان نوح

هرکه از اشک پشیمانی گلاب نیستش

ازخمار باده دایم زردرویی می کشد

هرکه درساغر زخون دل شرابی نیستش

می دهد خار ملامت کوچه،هر جا بگذرد

هرکه از اسباب دنیا رشته تابی نیستش

سرو ازان در چار موسم تازه روی و خرم است

کز تهیدستی به دل بیم حسابی نیستش

هرکه پهلو بردم شمشیر نتواند نهاد

در رگ جان همچو جوهر پیچ وتابی نیستش

می کند بی آبرویی زندگی راناگوار

خون خود رامی خورد تیغی که آبی نیستش

از ادب دورست صائب معذرت روزسؤال

وقت آن کس خوش که جز خجلت جوابی نیستش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

عقل اگر از سرپرد زاغ جگر خواری مباش

مغز اگر بیجا شود آشفته دستاری مباش

حلقه تن گر ز سیلاب فناصحرا شود

در سواد اعظم دل چار دیواری مباش

رشته جان گر شود کوته ز مقراض اجل

برمیان جسم کافر کیش زناری مباش

باد هستی از سر بی مغز اگر بیرون رود

یک حباب پوچ در دریای زخاری مباش

ازشنیدن گر شود معزول گوش ظاهری

در بساط قلزم و عمان صدف واری مباش

لب اگر خامش شود، یک رخنه غم بسته گیر

چشم اگر پوشیده گردد، داغ خونباری مباش

پای سیر از خواب سنگین اجل گر بشکند

خاکدان دهر را بیهوده رفتاری مباش

چند صائب بردل گم گشته خواهی خون گریست؟

در جگر پیکان زهر آلود خونخواری مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش

تخت کنعان خالی افتاده است زندانی مباش

در هوایت شاخ گل آغوش خالی کرده است

بیش ازین در تنگنای دام زندانی مباش

خنده رو بودن به از گنج گهر بخشیدن است

تا توانی برق بودن ابرنیسانی مباش

پادشاهی بی حضور قلب بار خاطرست

دل چو نیست گو تخت سلیمانی مباش

دل نمی لرزد به صید رام این صیاد را

در قفس زنهار بی بال و پر افشانی مباش

در رکاب برق دارد پای، حسن نوبهار

تا گلی در باغ داری غنچه پیشانی مباش

سعی کن تاعشق سنگین دل به فریادت رسد

امت پیغمبر عقل از گرانجانی مباش

آتش بیتابی من بس بلند افتاده است

ای نصیحتگر به فکر دامن افشانی مباش

من که گوی همت از خورشید تابان برده ام

در رکاب همتم گو اسب چوگانی مباش

چند صائب بردل گم گشته خون خواهی گریست؟

در بساط سینه گو یک لعل پیکانی مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش

روح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش

برنیاید صبح راگر دست مهر از آستین

بردل آفاق دست رعشه داری گو مباش

گر زجولان باز ماند آسمان طفل طبع

خاکدان دهر را دامن سواری گو مباش

گر نباشد آسمان و ثابت و سیار او

گلخن ایجاد را دود وشراری گو مباش

از زمین و آسمان عالم اگر خالی شود

برسر گور خرابی سوکواری گو مباش

ما حریف برق جانسوز حوادث نیستیم

مزرع امید ما را نوبهاری گومباش

نفس رادر دست اگر نبود عنان اختیار

درکف بدمست تیغ آبداری گو مباش

دست ما خالی اگر باشد ز دنیای خسیس

یوسف گل پیرهن رامشت خاری گو مباش

گر چراغ مه شود بر چرخ مینایی خموش

کرم شب تابی میان سبزه زاری گو مباش

نیست صائب شکوه ای از ساده لوحیها مرا

برید بیضای من نقش و نگاری گو مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

گر نباشم من غبار آستانی گو مباش

دربهشت جاودان برگ خزانی گو مباش

گرنباشد طوطی من در شکرزار جهان

سبزه بیگانه ای دربوستان گو مباش

موج دریای کرم شیرازه گوهر بس است

چون گهر برگردن ماریسمانی گو مباش

بامکان ربطی نباشد لامکان پرواز را

جان قدسی رازمین و آسمان گو مباش

بازگشت ما چو بادریای آب زندگی است

دربساط هستی مانیم جانی گو مباش

تار و پود جسم اگر از هم بریزد گو بریز

ماه روشن چون به جاباشد کتانی گو مباش

گوهر از گرد یتیمی در کنار مادرست

جان روشن گوهران راخاکدانی گو مباش

جان چو پا بر جاست پروا از فنای جسم نیست

در شبستان سبکروحان گرانی گو مباش

بلبل از هرغنچه دارد خانه دربسته ای

از خس و خاشاک ما را آشیانی گو مباش

نیست مجنون مرا از دامن صحرا ملال

بر سر هر کوچه از من داستانی گو مباش

حسن و عشق آیینه اسرار پنهان همند

در میان بلبل و گل ترجمانی گو مباش

روزی ما از سعادتمندی ذاتی بس است

چون هما ما را ز عالم استخوانی گو مباش

طوطیان را سینه روشن کم ازآیینه نیست

کلک شکر بار مارا همزبانی گو مباش

گر به چاه افتد کسی، بهتر که ازقیمت فتد

یوسف مارا به طالع کاروانی گو مباش

رفتن دل می کند انشای مطلبهای من

کلک کوتاه مرا طبع روانی گو مباش

جبهه آشفته حالان نامه واکرده ای است

داستان شکوه مارازبانی گو مباش

بی نشانی درجهان بی نشانی رهبرست

در بیابان طلب سنگ نشانی گو مباش

چند صائب برفنای جسم خواهی خون گریست

شاهباز لامکان را آشیانی گو مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش

هست چون سد رمق سد سکندر گو مباش

ازخشن پوشی چه پروا عارف دل زنده را؟

پشت این آیینه روشن گهر زر گومباش

در گلستان بی پر و بالی است تشریف وصال

بلبلان را قوت پرواز در پرگو مباش

با دل روشن چراغ روز باشد آفتاب

دربساط آسمان خورشید انورگو مباش

ساده لوحی خار پیراهن شمارد نقش را

خانه آیینه روشن مصور گو مباش

همت عالی است مستغنی ازین دنیای پوچ

بیضه عنقا هما رادر ته پرگو مباش

از گل ابری چه شوکت می فزاید بحر را

دل چو شد از عشق پرخون دیده تر گو مباش

غنچه خسبان راچو هست از کاسه زانو شراب

باده گلرنگ در مینا و ساغر گو مباش

چون خودآرایان دنیا خرج چشم بد شوند

جامه و دستار مارا برسر و برگو مباش

من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دل

در زمین چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

چون بود گلچهره ساقی باده رنگین گو مباش

ساعد سیمین چو باشد جام سیمین گو مباش

دست رنگین می کند کار شراب لعل فام

باده گلرنگ در دست نگارین گو مباش

هر سفالی رافروغ می بلورین می کند

باده چون روشن بود جام بلورین گو مباش

داغ ما خون رابه همت می تواند مشک کرد

کاکل عنبرفشان و زلف مشکین گو مباش

صحبت دلدار، ما را فارغ از دل کرده است

چون سوارازماست هرگز خانه زین گو مباش

خامه صائب معطر می کند آفاق را

در بیابان ختا آهوی مشکین گو مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

 

خال بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش

مور در ملک سلیمان گرنباشد گو مباش

می فشاند خار در راه تماشا شرم عشق

خار دیوار گلستان گرنباشد گو مباش

قیمت یوسف عزیز مصر می داند که چیست

اعتبارش پیش اخوان گر نباشد گومباش

حسن را شرم محبت پرده داری می کند

چشم بیدار نگهبان گرنباشد گو مباش

عندلیب مست را، هم نغمه ای درکارنیست

نغمه سنجی در گلستان گرنباشد گومباش

طوق زنجیر جنون کار گریبان می کند

جامه مارا گریبان گرنباشد گو مباش

از سر ما گو سر خود گیر عقل خشک مغز!

کف به روی بحر عمان گرنباشد گو مباش

ماکه از درد طلب مطلوب خود رایافتیم

کعبه مقصد نمایان گر نباشد گو مباش

خامه صائب به طوفان می دهد آفاق را

در بساط ابر، باران نباشد گو مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014833
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث