به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز شست صاف از دل می جهد گرم آنچنان تیرش

که از بوی کباب افتد به فکر زخم ،نخجیرش

زخون صید اگر صحرا شود دریا،چه غم دارد؟

که از سنگین دلی برکوه باشد پشت شمشیرش

مخور ازطفل طبعی روی دست دایه گردون

که سدراه روزی می شود چون استخوان شیرش

درین مکتب سرآمد می شود طفل جگر داری

که لوح مشق باشد تخته پیشانی شیرش

اگر چه خواب یوسف رابه بند انداخت ،درآخر

همان ازمحنت زندان برون آوردتعبیرش

به تاریکی سرآمد روزگار من ،خوشامجنون

که بربالین چراغی می فروزد دیده شیرش

عجب دارم که تا صبح قیامت بی صفا گردد

که در زنجیر دارد حسن راخط چو زنجیرش

زبان خنجر الماس چون برگ خزان ریزد

زبان بازی کند چون موج اگر با آب شمشیرش

گرفتاری که داغ بیگناهی برجبین دارد

دل آهن شود سوراخ از آواز زنجیرش

دراین زندان سراثابت قدم دیوانه ای دارم

که چون جوهر نمی خیزد صدا صائب ز زنجیرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

شکارانداز صیادی که من هستم نظر بازش

ز گیرایی نریزد خون صید از چنگل بازش

به صد بی تابی یوسف ز خلوت می دود بیرون

اگر در خانه آیینه گردد عکس دمسازش

ز راه آب چون دزدان رودسرو چمن بیرون

به هر گلشن که گردد جلوه گر سرو سرافرازش

خدا از آفت نزدیکی این ره را نگه دارد

که من کیفیت انجام می یابم ز آغازش

مشو نومید از لطفش به خواری ها که پرتو را

به خاک ار افکند خورشید،با خود می برد بازش

اگر صد بار برخیزد، همان بر خاک بنشیند

به بال دیگران هرکس بود چون تیر پروازش

مگر مژگان گیرایش عنان داری کند، ورنه

نگه می لغزد از رخساره آیینه پردازش

سر سودا ندارد بی نیازیهای او صائب

وگرنه می فروشم من دو عالم رابه یک نازش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

اگر صیدی برد جان از نگاه ناوک اندازش

به یک انداز آرد درکمند خویش آوازش

بت خوش نغمه من قدر عاشق رانمی داند

که دارد عندلیب خانه زاری همچو آوازش

به شکر خنده آن لب چراایمان نیارد گل؟

که پرورده است عمری درکنار خویش اعجازش

چه یکرنگی است با هم عشق عالمسوز وآتش را

که رسواتر شود از پرده پوشی خرده رازش

به دام زلف کافر کیش اوصائب من آن مرغم

که از ذوق گرفتاری ز خاطر رفت پروازش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

 

حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش

که شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش

دو عالم چون صف مژگان اگر زیرو زبر گردد

من و آن چشم کافر کز رگ خواب است زنارش

به هرجاسرو او در جلوه آید، کبک می سازد

به تیغ کوه خون خود حلال از شرم رفتارش

شود گرداب دریای حلاوت دیده روزن

درآن محفل که آید درسخن لعل شکربارش

فروغ عارض او ذره را خورشید می سازد

خوشا انجام آن شبنم که گردد محو دیدارش

گل اندامی که درپیراهن من خار می ریزد

ز جوش گل رگ لعل است هر خاری ز دیوارش

به اشک شبنم خونین جگر صائب که پردازد؟

که می داند عرق راشبنم بیگانه گلزارش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورش

گذارد درفلاخن کوه قاف عقل راشورش

کمان نرم تیر سخت رادر چاشنی دارد

مشو زنهار ایمن از فریب چشم رنجورش

ز خال دلفریب یار مشکل جان توان بردن

کنون کز گرد خط گردیده خاک آلود زنبورش

سیاهی عذر خواهی همچو آب زندگی دارد

مکن قطع امید از زلف و از شبهای دیجورش

درایام بهاران دیده نرگس شود گویا

چه مستیها کند در دور خط تا چشم مخمورش

به دامانش ز سیلاب حوادث گرد ننشیند

خرابی راکه سازد گوشه چشم تو معمورش

چه سازد باشراب عشق او یارب سبوی من

که خندان می کند چون نار این نه شیشه رازورش

زمین سیر چشمان قناعت وسعتی دارد

که دارد خنده برملک سلیمان دیده مورش

چه آسوده است از دلگرمی غمخوار، بیماری

که بربالین ز آه سرد باشد شمع کافورش

اثر دل زنده دارد شمع اقبال سکندر را

که از آیینه بارد تا قیامت نور برگورش

ز اقبال محبت درمقامی می یزنم جولان

که طفل نی سوارآید به چشمم دارو منصورش

خوشا ابری که اشک خود به دامان صدف ریزد

خوشا تاکی که گردد قسمت میخانه انگورش

چنین گیرد اگر دنبال ظالم اشک مظلومان

برآرد جوش طوفان چون تنور نوح از گورش

خمار بحر هرگز نشکند ازقطره ای، صائب

لب میگون چه سازد با خمار چشم مخمورش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

شرابی را که چون پروانه گردد گرد سر طورش

نسازد پرده رنبوری انگور مستورش

کسی تاکی بود درخرقه ناموس زندانی؟

میی خواهم که بشکافد گریبان شیشه رازورش

نوای پرده سوز عشق، آهنگ دگردارد

کجا گردد به قانون خرد آهنگ، طنبورش؟

در هر دل که واکردم نگارین بوداز رویت

خوشا ملکی که هر ویرانه باشد بیت معمورش

به گرد چشم نرگس خواب آسایش نمی گردد

نمی دانم که دارد چشم بیمار که رنجورش

عزیزی چشم اگر داری به صحرای قناعت رو

که پای تخت از دست سلیمان می کند مورش

کلام صائب ما چون نگیرد رتبه حافظ؟

که استمداد همت می کند ازخاک پر نورش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

همان یوسف که مصر آمد به تنگ ازبس خریدارش

به پشت کار حسن اونیرزد روی بازارش

زبس آب صباحت صیقلی کرده است رویش را

نگه صد جای لغزد تا گلی چیند زرخسارش

چه خرم گلستانی، خوش بلند اقبال رویش را

که از مژگان بلبل آبی نوشد خار دیوارش

درین مزرع کدامین دانه امید افشانم ؟

که در خاک فراموشی نسازد سبز زنگارش

هر آن بلبل که بامن دعوی هم نالگی دارد

به خون او گواهی می دهد سرخی منقارش

چو از هند دوات آید برون طاوس کلک من

خورد صد مارپیچ رشک، کبک از طرز رفتارش

چو صائب این غزل رابربیاض دل رقم می زد

قلم رانیشکر می کرد شیرینی گفتارش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

عرق رامی کند بی دست و پا لغزنده رخسارش

دهد از دور شبنم آب، چشم خود ز گلزارش

ز دست رعشه داران ساغر سرشار می ریزد

تراوش می کند خون خوردن از مژگان خونخوارش

به هر گلشن که آن شمشاد قامت درخرام آید

خیابان می کشد چون سروقد ازشوق رفتارش

سفید از گریه شد چون قند بادام سیه چشمان

زخط سبز تاشد پسته ای لعل شکربارش

امان برخیزد از شهری که دزدش باعسس سازد

بلایی شد به خط همدست تا شد خال طرارش

ز روی آتشین خون سمندر را به جوش آرد

ز شکر طوطیان رامی کند دلسرد گفتارش

نظر چون از گل بی خار این گلزار بردارم؟

که چون مژگان دواند ریشه در دل خار دیوارش

شود جای نفس بر شمع تنگ از جوش پروانه

کند گر اقتباس روشنی صائب ز رخسارش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

سخن دارد به آب زندگی لعل گهر بارش

زبان بازی به کاکل می کند مژگان خونخوارش

عرق را روی آتشناک او در پرده می سوزد

ز استغنا نمی جوشد به شبنم خون گلزارش

اگر چون بوسه حرف تلخ او شیرین بود، شاید

که در تنگ شکر شبها به روز آورده گفتارش

اگر چه کبک خوشرفتار منت برزمین دارد

به تیغ کوه خود را می زند ازشرم رفتارش

شمارد تیغ زهرآلود سرو بوستانی را

اگر قمری کند نظاره نخل شکر بارش

(عجب دارم به فکر کار بی پرگارمن افتد

که غیر ازدلبری صدا کاردارد چشم پرکارش)

مرا سرگشته دارد گرد عالم آب رفتاری

که نتوان ازلطافت دید در آیینه رخسارش

زچشم بد خدا این باغ و بستان رانگه دارد!

که پنهان است درگل تابه گردن خار دیوارش

نوا سنجی که گلبن گوش برفریاد او باشد

شود چون پسته خندان در حریم بیضه منقارش

ز بی برگی ز کنج آشیان سر برنمی آرد

اگر چه عندلیبی نیست چون صائب به گلزارش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

کجا پروانه رابا خویش سازد همنشین آتش؟

که دارد هر طرف چون شمع چندین خوشه چین آتش

زخوی سرکش او شد چنین بالانشین آتش

و گرنه بود در خارا مقید پیش ازین آتش

گره چون گریه گردیده است شبنم درگلوی گل

ننوشد آب خوش هرکس که دارد در کمین آتش

مگر تسکین به لعل آبدار خود دهی دل را

و گرنه هیچ دریا برنمی آید به این آتش

ز فیض عشق او خورشید شد هر ذره خاک من

کند یکرنگ خود باهر چه می گردد قرین آتش

نباشد لاله در دامان این صحرا، که افتاده

ز برق آه من در خیمه صحرا نشین آتش

چه باشد مست خارخشک من، کزبیم خوی او

ز مجمر می گریزد درحصار آهنین آتش

ز فرش بوریا گفتم مگر لاغر شود نفسم

ندانستم که از خاشاک می گردد سمین آتش

فرو خور خشم راگر زنده می خواهی دل خودرا

که کارآب حیوان می کند در خوردن این آتش

خطش زان درنظر چون موی آتش دیده می آید

که یاقوت لب او راست در زیر نگین آتش

امید سازگاری دارم ازحسن جهانسوزی

که نقش از خوی او چون لاله بندد برزمین آتش

سمندر شو اگر از نی تمنای نوا داری

که دارد ناله جانسوز نی درآستین آتش

ز برق حسن، کوه طور صحرا گرشد صائب

سپندی چون نگهداری کند خود رادرین آتش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015735
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث