به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباش

از خداچون غافلی باری ز خود غافل مباش

دعوی خون را همین جا بانگاهی صلح کن

روز محشر درکمین دامن قاتل مباش

در میان شبنم ما و فروغ آفتاب

ای سحاب بی مروت بیش ازین حایل مباش

سبحه تزویر را در گردن زاهد فکن

روزو شب محشور با صد عقده مشکل مباش

می دهد خارو خس اندیشه را حیرت به آب

محو حق شو، پیرو اندیشه باطل مباش

رو نمی بیند خدنگ مو شکاف انتقام

گر شکست خود نخواهی در شکست دل مباش

گوشه ای گیر از محیط بیکنار آرزو

بیش ازین خاشاک این دریای بی ساحل مباش

داغ محرومی منه برجبهه اهل سؤال

نور استحقاق گو درجبهه سایل مباش

ریزش خود راچو ابر نوبهاران عام کن

چون توداری قابلیت گو طرف قابل مباش

هر چه از خرمن نصیب مور شد آن رزق توست

گرنه از بی حاصلانی درغم حاصل مباش

طی عرض راه، طول راه را سازد زیاد

در ره حق همچو مستان هر طرف مایل مباش

صائب اوراق هوس رادر گذار باد ریز

بیش ازین شیرازه این دفتر باطل مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

ازخدنگ آه پیران ای جوان غافل مباش

چون دم شمشیر از پشت کمان غافل مباش

از فریب صبح دولت ای جوان غافل مباش

خنده شیرست لطف آسمان، غافل مباش

می کند بند گران سیلاب رادیوانه تر

از دل پرشکوه این بی زبان غافل مباش

از خرام توست آب روشن این لاله زار

از شهیدان خود ای سرو روان غافل مباش

می خورد گوهر به چشم تنگ آخر رشته را

از دل بیتاب ای نازک میان غافل مباش

وقت بی برگی کرم بابینوایان خوشنماست

در خزان ازبلبلان ای باغبان غافل مباش

حلقه گرداب،کشتی را کند سرگشته تر

چون بگردد بر مرادت آسمان غافل مباش

یاد یوسف ساکن بیت الحزن رازنده داشت

در قفس صائب ز فکر بوستان غافل مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

از هوسناکی گران برخاطر دوران مباش

از فضولی بارصاحبخانه چون مهمان مباش

تا درایام خزان برگ و نوایی با شدت

در بهاران غافل ازاحوال بی برگان مباش

خجلت روی زمین ازتشنه جانان می کشی

در ریاض آفرینش ابر بی باران مباش

آیه نومیدی سایل مشو از چوب منع

مانع آمد شد محتاج چون دربان مباش

سیم وزر را نیست چون سیماب دریک جا قرار

چون صدف در فکر جمع گوهر غلطان مباش

می توان تااز قناعت سنگ بستن برشکم

روز و شب چون آسیا درفکر آب ونان مباش

از تمامی ماه رادیدی که چون باریک شد؟

بر کمال خویشتن ازسادگی نازان مباش

نعمت الوان ثمر غمهای گوناگون دهد

خون دل خور درتلاش نعمت الوان مباش

برنمی آری اگر دست حمایت ز آستین

از هواجویی به شمع زندگی دامان مباش

نیست چون از روشنی جز اشک و آهی حاصلت

همچو شمع صبحدم برزندگی لرزان مباش

چرخ نیلی حلقه ماتم بودبر غافلان

تا درین ماتم سرایی یک نفس خندان مباش

از وصال سست پیوندان بریدن نعمتی است

دلگران درپیری از افتادن دندان مباش

عدل بخشد پادشاهان راحیات جاودان

چون سکندر درتلاش چشمه حیوان مباش

نیل چشم زخم می باید کمال حسن را

دلگران ای ماه مصر از سیلی اخوان مباش

باش صائب در تلاش شاهدان معنوی

نیستی آیینه، درهر صورتی حیران مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

روشناس اهل مشرب چون در میخانه باش

آشناتر با می از خط لب پیمانه باش

دیده بانی رابه بلبل داد آخر باغبان

چشم بدبینی ببند و چشم صاحب خانه باش

در غبار خط نهان شد خال، رحمی پیش گیر

دام را در خاک چون کردی به فکر دانه باش

صائب امشب نوبت افسانه مژگان اوست

چشم اگر داری به فکر گریه مستانه باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

درگلستان بلبل و در انجمن پروانه باش

هرکجا دام تماشایی که بینی دانه باش

کفر و دین را پرده دار جلوه معشوق دان

گاه دربیت الحرام و گاه دربتخانه باش

نور حسن لاابالی تا کجا سر برزند

بلبل هر بوستان و جغد هر ویرانه باش

جلوه مردان راه از خویش بیرون رفتن است

جوهر مردی نداری، چون زنان در خانه باش

دامن هرگل مگیر و گرد هر شمعی مگرد

طالب حسن غریب و معنی بیگانه باش

خضر راه رستگاری دل به دست آوردن است

در مذاق کودکان شیرینی افسانه باش

دست تا از توست، دست از دامن ریزش مدار

تا نمی در شیشه داری تشنه پیمانه باش

تا شوی چشم و چراغ این جهان چون آفتاب

پوشش هر تنگدست و فرش هر ویرانه باش

بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را

در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

سنگ طفلان می دهد کیفیت رطل گران

نشأه سرشار می خواهی برو دیوانه باش

صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو

چون ز مجلس می روی بیرون لب پیمانه باش

ما زبان شکوه را در سرمه خوابانیده ایم

ای سپهر بی مروت، درجفا مردانه باش

تا مگر صائب چراغ کشته ات روشن شود

هر دل گرمی که یابی گرد او پروانه باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

پیش میخواران سبک چون پنبه مینا مباش

از سبکساری چو کف سیلی خور دریا مباش

دختر زرکیست تا مردان زبون او شوند؟

بیش ازین مغلوب این معشوقه رسوا مباش

از محیط می برون آور گلیم خویش را

بیش ازین چون موج بی لنگر درین دریا مباش

طاق نسیان انتظار شیشه می می کشد

بیش ازین شیدایی این شوخی نارعنا مباش

از رگ گردن سر مینا به خون غلطیده است

چون قدح سربر خط تسلیم نه، مینا مباش

خون دل از انتظارت خون خود را می خورد

بیش ازین آلوده کیفیت صهبا مباش

مغز گفتارست خاموشی، ازان روبی صداست

نیستی طبل تهی، آبستن غوغا مباش

دیده روشندلان از انتظارت شد سفید

چون شرر زین بیشتر در سینه خارا مباش

تا نظر گردانده ای، گلها ورق گردانده اند

زینهار ایمن ز نیرنگ چمن پیرا مباش

دیده از روی عرقناک سمن رویان بپوش

بیش ازین در رهگذار سیل بی پروا مباش

فیض خورشید بلند اختر به عریانان رسد

در حجاب رخت صوف و جامه دیبا مباش

حاصل بیهوده گردیها غبار خاطرست

از تردد گردباد دامن صحرا مباش

خاک از همراهی سیلاب شد دریا نشین

در دل این خاکدان بی چشم خونپالا مباش

سایبانی بهر خورشید قیامت فکر من

غافل از بی سایگان درموسم گرما مباش

باده صافی به مغز هوشمندان می دود

در خرابات مغان درد ته مینا مباش

فکر امروز ترا نوعی که باید کرده اند

ای ستمگر غافل از اندیشه فردا مباش

نیستی مرد مصاف تیرباران سؤال

تابه نادانی توان گشتن علم، دانا مباش

تقویت کن چون حکیمان عقل دور اندیش را

دشمن هوش و خرد چون نشأه صهبا مباش

همدمی چون ذکر حق درپرده دل حاضرست

خلوتی چون رو دهد از مردمان، تنها مباش

گوشه عزلت ترا با شمع می جوید ز خلق

بیش ازین صائب درین هنگامه غوغا مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش

می توان گردید تا از پیروان رهبر مباش

تا کسی انگشت نگذارد به حرفت چون قلم

خودحسابی پیشه خود ساز، سر دفتر مباش

در حضور اهل دل چون گل سراپا گوش شو

پیش اهل حال چون سوسن زبان یکسر مباش

از زبان خوش چو جوهر ریشه در دلها دوان

تشنه خون کسان چون تیغ بدگوهر مباش

تیغ را جوهر بود به از نیام زرنگار

گر ز ارباب کمالی، بسته زیور مباش

تشنگان رامی دهد تسکین به آب خشک خویش

در مروت از عقیق سنگدل کمتر مباش

تیرگی در آستین دارد لباس عاریت

چون مه ناقص به نور دیگری انور مباش

سکه از بهر روایی پشت بر زر کرده است

زاهدان را معتقد از ترک سیم و زر مباش

می توان تا شد بیابان مرگ از درد طلب

نقش بالین و غبار خاطر بستر مباش

صبح نزدیک است، نور شمع می گیرد هوا

بیش ازین ای بیخبر در بند بال و پر مباش

گر درین دریا نگردی بال و پر چون بادبان

سنگ راه کشتی سیار چون لنگر مباش

تا به خون خود نسازی تشنه صائب خلق را

از رگ گردن به چشم مردمان نشتر مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باش

خویش را گردآوری کن از سپر آسوده باش

ازکمان توست هر تیری که در دل می خلد

راست شو، از تیر طعن کج نظر آسوده باش

هر چه صورت می پذیرد سایه کردار توست

لب بگز از حرف تلخ،از نیشتر آسوده باش

تا ثمر دارد رگ خامی، ز دار آویخته است

پخته شو، ازدار و گیر این شجر آسوده باش

از جهانگردی غبار خاطر افزون می شود

ازتو بیرون نیست منزل، از سفر آسوده باش

پرتو خورشید هیهات است ماند برزمین

از شبیخون فنا ای بیجگر آسوده باش

خلوت آیینه روشن از فروغ حیرت است

ز اختیار خوب و زشت و خیر و شر آسوده باش

شد زمین از بردباری مظهر حسن بهار

گرچه خاک ره کنندت پی سپر آسوده باش

چون صدف صائب ز دریا گوشه ای کن اختیار

ز انقلاب موج آب چون گهر آسوده باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

چون صدف در حلقه دریادلان خاموش باش

با دهان گوهرافشان پای تا سرگوش باش

صرف استغفار کن انفاس رادر خانقاه

در حریم میکشان گلبانگ نوشانوش باش

نغمه عشاق را شرط است حسن استماع

در حضور بلبلان چون گل سراپا گوش باش

تا شود گلگونه مینای گردون خون تو

همچو صهبا تا درین خمخانه ای در جوش باش

با کمال هوشیاری چون به مستان برخوری

زینهار اظهار هشیاری مکن،مدهوش باش

می کند میخواره را گفتار بیش از باده مست

چون نهادی لب به لب پیمانه را خاموش باش

هدیه ما تنگدستان را به چشم کم مبین

ازمروت بر سر خوان تهی سرپوش باش

پرده نیش است هر نوشی که دارد این جهان

برنمی آیی به زخم نیش، دور از نوش باش

تا شود چون شمع از روی تو روشن دیده ها

بازبان آتشین در انجمن خاموش باش

بی زر از سیمین بران داری اگرامید وصل

مستعد صد بغل خمیازه آغوش باش

از زبان نرم دشمن احتیاط از کف مده

بر حذر زنهار صائب زین چه خس پوش باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

چون لب پیمانه زنهار از سخن خاموش باش

صد سخن گر بگذرد در انجمن خاموش باش

عشرتی گرهست در دارالامان خامشی است

غنچه سان با صد زبان خوش سخن خاموش باش

نقش شیرین، شاهد شیرینی کارت بس است

پشت خود بر کوه نه ای کوهکن خاموش باش

حالت آیینه بر ارباب بینش روشن است

جوهری گر داری ای روشن سخن خاموش باش

غنچه رالب بستگی بند ملال از دل گشود

چشم فتح الباب داری، یکدهن خاموش باش

تا چو شمع انگشت بر حرف تو نگذارد کسی

با زبان آتشین درانجمن خاموش باش

کار شبنم از خموشی این چنین بالا گرفت

قرب گل می خواهی ای مرغ چمن خاموش باش

صفحه آیینه طوطی را به گفتار آورد

تا تو هم میدان نیابی، از سخن خاموش باش

گر زبان غنچه داری در دهن ای عندلیب

پیش کلک صائب رنگین سخن خاموش باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015228
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث