به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گه درون خرقه گاهی درکفن می جویمش

او درون جان و من درپیرهن می جویمش

او درون خلوت اندیشه گرم صحبت است

من چراغ دل به کف در انجمن می جویمش

آن پرپر و همچو حسن خود غریب افتاده است

من سفر ناکرده در خاک وطن می جویمش

نو گلی کز پرده دل برون ننهاده است

با چراغ شبنم ازصحن چمن می جویمش

خاتم اقبال در دست سلیمان دل است

از پریشان خاطری من ز اهرمن می جویمش

لامکان تنگ است بر جولان آن مشکین غزال

شوخ چشمی بین که درناف ختن می جویمش

گر چه می دانم به گل خورشید رانتوان نهفت

همچنان در مشت خاک خویشتن می جویمش

چرخ با صد دیده بینا نشان او نیافت

من به چشم بسته دربیت الحزن می جویمش

می پرد در آرزوی دیدنش چشم سهیل

آن عقیقی راکه من اندر یمن می جویمش

با سیه روزان سری دارد مه شبگرد او

می شوم باریک،در زلف سخن می جویمش

لاله رخساری که جنت تشنه دیدار اوست

درحریم غنچه گل پیرهن می جویمش

این جواب آن غزل صائب که وقتی گفته اند

سخت نایاب است آن گوهر که من می جویمش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

 

گر کنند از رشته جانها زه پیراهنش

از لطافت رنگ گرداند بیاض گردنش

دور باش شرم را نازم که با آن خیرگی

دست خالی می رود بیرون نسیم از گلشنش

آن که با تیغ تغافل می کشد صید حرم

کی به خون چون منی آلوده گردد دامنش؟

خانه ای کز روی آتشناک او روشن شود

تاقیامت می جهد آتش ز چشم روزنش

کاسه دریوزه سازد دیده یعقوب را

ماه کنعان در هوای نکهت پیراهنش

چشم شوخ آهوان در پرده نتواند پرید

چون کمند انداز گردد غمزه صیدافکنش

تاجر کنعان ندارد صائب این سامان حسن

گل یکی از خوشه چینان است گرد خرمنش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش

می نماید در صدف خود رافروغ گوهرش

با وجود خط عذارش ساده می آید به چشم

در صفا مستور چون آیینه باشد جوهرش

خنده می گردد تبسم، لفظ معنی می شود

تا برون می آیداز تنگ لب چون شکرش

سرخ می دارد به سیلی روی ماه مصر را

کوته اندیشی که ریزد برگ گل دربسترش

می کند پروانه را خامش ز حرف خونبها

سرمه دنباله دار شمع ازخاکسترش

هرکه از همصحبتان دارد می گلگون دریغ

میشود چون لاله خون مرده، میدر ساغرش

کشتی هرکس درین دریای پرشورش فتاد

نیست فرقی درمیان بادبان و لنگرش

ازخط تسلیم هرکس می کند گردنکشی

گوی چوگان حوادث می کند دوران سرش

دل بود درسینه اش دایم به مو آویخته

هرکه از تار نفس شیرازه دارد دفترش

هر سبک مغزی که اینجا گردن افرازی کند

در قیامت ازگریبان برنمی آید سرش

در گلستان بی پرو بالی است صائب برگ عیش

وای برمرغی که ریزد در قفس بال و پرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

 

در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش

حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش

هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دریغ

همچو گل در هفته ای می ریزد از هم دفترش

چون سبو هرکس کند، بالین زدست خشک خویش

ازشراب لاله گون ریزند گل دربسترش

شمع من در هر که آتش می زند پروانه وار

رنگ عشق تازه ای می ریزد ازخاکسترش

روزن آهی شود هرموی براندام او

هرکه باشد عود خام آرزو در مجمرش

سوخت هرکس را که داغ آتشین رخساره ای

پرده دار اخگر خورشید شد خاکسترش

گر چنین از زنگ می آید برون آیینه ام

چشم می بازد به اندک فرصتی روشنگرش

می کند چون موی آتشدیده مشق پیچ و تاب

رشته زنار ازشرم میان لاغرش

بیضه اسلام گردید آن سنگین ز خط

همچنان صلب است دربیداد چشم کافرش

دولت دنیا نگردد جمع صائب با حضور

شمع می لرزد تمام شب به زرین افسرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش

آتش ایمن برون می آید از خاکسترش

عشق هر کس را نهد بر چهره خال انتخاب

همچو داغ لاله ریزد طشت آتش برسرش

تیغ او خوش بی محابا می رود در خون ما

حلقه ماتم نگردیده است زلف جوهرش

ازهواداران آن شمعم که بتوان هر سحر

همچو برگ گل پر پروانه رفت ار بسترش

گر چنین آیینه دل از غبار آید برون

زود خواهد شد ید بیضا کف روشنگرش

مستی چشمش به دور خط فزونتر شد، مگر

گرد خط بیهو شدارومی کند درساغرش ؟

نوح اگر کشتی به دریای محبت افکند

درفلاخن می نهد باد مخالف لنگرش

خواب امن و دولت بیدار، آب و آتشند

شمع می لرزد تمام شب به زرین افسرش

چون دل صائب خورد آب ازتماشای بهشت؟

تلخی چین جبین موج دارد کوثرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

هرکه درمد نظر نازک میانی نیستش

دربساط زندگانی نیم جانی نیستش

خون گل در باغ بی دیوار می باشد هدر

وای بر حسنی که بر سر دیده بانی نیستش

برگ برگ این گلستانرا سراسر دیده ام

چون گل رعنا بهار بی خزانی نیستش

هرکه را از بیقراری نبض جان آسوده است

در ریاض زندگی آب روانی نیستش

جان عاشق هیچ جایک دم نمیگیرد قرار

می توان دانست کاینجا آشیانی نیستش

چون نمکدان در نمک پاشی است سر تا پا دهان

آن که وقت بوسه دادنها دهانی نیستش

هر که را چون صبح موی سر ز پیری شد سفید

می شود بیدار اگر خواب گرانی نیستش

خلق را بی حفظ حق نگشاید از هم هیچ کار

گله از گرگ است چون بر سر شبانی نیستش

گرمی هنگامه فکرش دو روزی بیش نیست

در سخن هر کس طرف آتش زبانی نیستش

می شود چون مرغ یک بال از پرافشانی ملول

در طریق فکر هر کس همعنانی نیستش

آن که دولت در رکاب سایه او میرود

چون هما از خوان قسمت استخوانی نیستش

بر فقیران محنت پیری نباشد نا گوار

کی غم دندان خورد آن کس که نانی نیستش ؟

گرچه آن آیینه رو دارد نواسنجان بسی

همچو صائب طوطی شیرین زبانی نیستش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

گرنبیند همچو نرگس زیر پا می زیبدش

گر نخیزد پیش پای گل زجا می زیبدش

حسن محجوبی که با خود میکند بیگانگی

گر نپردازد به حال آشنا می زیبدش

گل که دریک هفته خواهد شاد سازد عالمی

گر بود در آشنایی بیوفا می زیبدش

گوهر شهوار را آرایشی در کار نیست

ترک زینب گر کند،نام خدا، می زیبدش

می توان رودید دراندام او چون طفل اشک

پرده های چشم اگر سازد قبا می زیبدش

از لطافت پنجه سیمین او نازکدل است

ورنه خون عاشقان بیش از حنا می زیبدش

غیر گستاخ است،می گردد دلیر از التفات

زنجیر بیجا به از لطف بجا می زیبدش

هرکه باشد می کند ازدیده بیگانه شرم

هرکه از خود منفعل گردد حیا می زیبدش

این جواب آن غزل صائب که می گوید اسیر

هرچه می پوشد چوگل نام خدا می زیبدش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

هرکه زین گلشن لبی خندانتر از گل بایدش

خاطری فارغ ز عالم چون توکل بایدش

پیش تیغ آسمان هرکس نیندازد سپر

جوشن داودی صبر و تحمل بایدش

خرده ای ازمال دنیا در بساط هرکه هست

جبهه واکرده ای پیوسته چون گل بایدش

نغمه پردازی که خواهد روی گل با خودکند

صدهزاران ناله رنگین چو بلبل بایدش

نازک اندامی که می خواهد در کمند آرد مرا

تاب درموی میان افزون زکاکل بایدش

هرکه می خواهد که ازسنجیده گفتاران شود

بر زبان بند گرانی ازتأمل بایدش

صبر برجور فلک کن تا برآیی رو سفید

دانه چون درآسیا افتد تحمل بایدش

این کهن معمار، پیری راکه برگیرد ز خاک

زیر بار رهنوردان صبر چون پل بایدش

قطره آبی که دارد در نظر گوهر شدن

از کنار ابر تا دریا تنزل بایدش

هرکه صائب کرد پیش یاراظهار نیاز

زهره تیغ جگر سوز تغافل بایدش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

ناز پروردی که من گردیده ام پروانه اش

گل زنند اطفال جای سنگ بر دیوانه اش

بنده آن سرو بالایم که طوق قمریان

می شود موج شراب ازجلوه مستانه اش

کعبه نتواند قدم درکوی آن کافر گذاشت

نیست خال عاریت برچهره بتخانه اش

هر حبابی یوسفی دارد به زیر پیرهن

هر کف می چشم یعقوبی است در میخانه اش

خال او از موشکافان بیشتر دل می برد

مرغ زیرک رابه دام آرد فریب دانه اش

شمع تردامن ندارد راه در درگاه او

ازفروغ روی چون لعل است شمع خانه اش

سیر جنت می کند درخانه خشک صدف

هرکه باشد چون گهر ازخویش آب و دانه اش

هرنگاه از چشم او صائب بود پیمانه ای

وقت آن کس خوش گردد سرخوش از پیمانه اش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

رنگ می بازد زنام بوسه یاقوت لبش

ازاشارت آب می گردد هلال غبغبش

ازگریبان حیات جاودان سر برزند

چون قبا هرکس که درآغوش گیرد یک شبش

عاشقان بیدهن را زهره گفتار نیست

ورنه جای بوسه پرخالی است درکنج لبش !

از نیستان داشت شیران جهان رادرقفس

بود درعهدی که ازنی همچو طفلان مرکبش

کوچه و بازار را پرشور می بینم دگر

تاکدامین سنگدل آزاد کرد ازمکتبش

بوسه های تشنه لب، پر در پرهم بافته است

چون کبوترهای چاهی، گرد چاه غبغبش

هر که را درهم فشارد درد بی زنهار عشق

گوش گیرد آسمان سنگدل ازیاربش

در گذر صائب ز مطلبها که در دیوان عشق

هرکه بی مطلب نگردد برنیاید مطلبش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:01 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015239
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث