به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون صدف در حلقه دریادلان خاموش باش

با دهان گوهرافشان پای تا سرگوش باش

صرف استغفار کن انفاس رادر خانقاه

در حریم میکشان گلبانگ نوشانوش باش

نغمه عشاق را شرط است حسن استماع

در حضور بلبلان چون گل سراپا گوش باش

تا شود گلگونه مینای گردون خون تو

همچو صهبا تا درین خمخانه ای در جوش باش

با کمال هوشیاری چون به مستان برخوری

زینهار اظهار هشیاری مکن،مدهوش باش

می کند میخواره را گفتار بیش از باده مست

چون نهادی لب به لب پیمانه را خاموش باش

هدیه ما تنگدستان را به چشم کم مبین

ازمروت بر سر خوان تهی سرپوش باش

پرده نیش است هر نوشی که دارد این جهان

برنمی آیی به زخم نیش، دور از نوش باش

تا شود چون شمع از روی تو روشن دیده ها

بازبان آتشین در انجمن خاموش باش

بی زر از سیمین بران داری اگرامید وصل

مستعد صد بغل خمیازه آغوش باش

از زبان نرم دشمن احتیاط از کف مده

بر حذر زنهار صائب زین چه خس پوش باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

چون لب پیمانه زنهار از سخن خاموش باش

صد سخن گر بگذرد در انجمن خاموش باش

عشرتی گرهست در دارالامان خامشی است

غنچه سان با صد زبان خوش سخن خاموش باش

نقش شیرین، شاهد شیرینی کارت بس است

پشت خود بر کوه نه ای کوهکن خاموش باش

حالت آیینه بر ارباب بینش روشن است

جوهری گر داری ای روشن سخن خاموش باش

غنچه رالب بستگی بند ملال از دل گشود

چشم فتح الباب داری، یکدهن خاموش باش

تا چو شمع انگشت بر حرف تو نگذارد کسی

با زبان آتشین درانجمن خاموش باش

کار شبنم از خموشی این چنین بالا گرفت

قرب گل می خواهی ای مرغ چمن خاموش باش

صفحه آیینه طوطی را به گفتار آورد

تا تو هم میدان نیابی، از سخن خاموش باش

گر زبان غنچه داری در دهن ای عندلیب

پیش کلک صائب رنگین سخن خاموش باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

 

از زمین دامن بیفشان همسفر با ماه باش

خانه را زیر و زبرکن آسمان خرگاه باش

شبنم بی دست و پا شد همسفر باآفتاب

چون بلند افتاد همت، دست گو کوتاه باش

با سبکروحان گرانجان بودن از انصاف نیست

چون دچار کهر با گردی، سبک چون کاه باش

در حریم عفو لاف بیگناهی می زنی

همچو یوسف مستعد تهمت ناگاه باش

شمع از تیغ زبان خود بود درزیر تیغ

زینهار از آفت تیغ زبان آگاه باش

خصم عاجز را قوی دان تا نگردی پایمال

گرچه شیری، برحذر ار حیله روباه باش

یوسف من، دردسر بسیار دارداعتبار

با عزیزی برنمی آیی، همان درچاه باش

در گنهکاری به جرم خویشتن اقرار کن

می کنی چون خواب، باری درمیان راه باش

تا مگر صائب شکست خویش راسازی درست

درپی خورشید تابان روزو شب چون ماه باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

از تماشای پریشان جهان دلگیر باش

واله یک نقش چو آیینه تصویر باش

چو تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس

سر به سر روی زمین گوخار دامنگیر باش

خصم روگردان چو شد از زخم او ایمن مشو

واقف پشت کمان بیش از دم شمشیر باش

رزق صرصر می شود آخر چراغ عاریت

از فروغ فروزان همچو چشم شیر باش

شیر خالص می شود هر خون که اینجا می خوری

چند روزی صبر کن میراب جوی شیر باش

از حدیث راست رو گردان مشوچون بیدلان

چون هدف ثابت قدم در رهگذار تیر باش

سیر چشمی هر که را دادند نعمتها ازاوست

گر تو عاشق نعمتی جویای چشم سیر باش

تا بخندد بر رخت پیشانی منزل چو صبح

هم به همت، هم به دست و پای در شبگیر باش

از گرفتاری مشو غافل در ایام نشاط

گر به گلشن می روی چون آب با زنجیر باش

تا چو خضر نیک پی از زندگانی برخوری

هر کجا افتاده ای بینی پی تعمیر باش

مرد نیرنگ خزان و نوبهاران نیستی

در بساط خاک، صائب غنچه تصویر باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

مرد صحبت نیستی، از دیده ها مستور باش

از بلا دوری طمع داری، ز مردم دور باش

نیستی چون می حریف صحبت تردامنان

در حجاب پرده زنبوری انگورباش

پیش شاهان قرب درویشان به ترک حاجت است

دست از دنیا بشو همکاسه فغفور باش

گر ترا بخشند از دست سلیمان پایتخت

در تلاش گوشه ویران خود چون مور باش

مور بی آزار دایم خون خود را می خورد

خانه پر شهد می خواهی، برو زنبور باش

بدر ازبیماری منت هلالی گشته است

از فروغ عاریت تا می توانی دور باش

تا نسازندت کباب از چشم شور اهل حسد

همچو عنقا صائب از چشم خلایق دور باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

حیف است که سر در سر مینانکند کس

با دختر رزعیش دوبالا نکند کس

زان پیش که در خاک رود، قطره خود را

حیف است که پیوسته به دریا نکند کس

در گرگ نبیند اثر جلوه یوسف

تا آینه خویش مصفا نکند کس

دیوانه درین شهر گران است به سنگی

چون سیل چرا روی به صحرا نکند کس؟

در چشم کند خانه، مگس را چو دهی روی

با سفله همان به که مدارا نکند کس

حال دل صائب ز جبین روشن و پیداست

این آینه ای نیست که رسوا نکند کس

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

صبح شد مطرب، قدح راپرکن از می زود باش

ازدم جان بخش جان کن درتن نی زود باش

می پرد گوش اجابت در هوای ناله ات

هایهایی سر کن ای بیدرد، هی هی زود باش

این که می ازخم به مینا می کنی، در جام کن

این دو منزل را یکی کن ای سبک پی زود باش

فیض از آیینه تاریک روگردان شود

صیقلی کن سینه رااز ساغر می زود باش

ناله نی کشتی می را بود باد مراد

دور ساغر درگره افتاد ای نی زود باش

تا به خود جنبیده ای از دست فرصت رفته است

جام را پر، شیشه راخالی کن ازمی زود باش

بارغم درسینه مجنون نفس نگذاشته است

گربه صحرا می روی ای ناقه از حی زود باش

تا ندزدیده است مطرب دست رادر آستین

گر بساط زندگانی می کنی طی زود باش

این جواب آن غزل صائب که می گوید و دود

ساقیا مصر قدح خالی است، هی هی زود باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش

خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش

قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد

آب پای گل مشو، خارسردیوار باش

نشأه زندانی بود در شیشه های سر به مهر

گرسری داری به شور عشق،بی دستار باش

جز سرانگشت ندامت نیست رزق کاهلان

مزد می خواهی، چو مردان روزو شب در کار باش

مهر خاموشی صدف راکرد معمور از گهر

لب ببند از گفتگو، گنجینه اسرار باش

آب را استادگی آیینه گلزار کرد

پا به دامن کش درین بستانسرا سیار باش

خار بی گل را گل بی خار سازد احتیاط

جمع کن دامان خود فارغ ز زخم خارباش

صحبت پل می کند سیلاب را پا در رکاب

چون دوتا گردید قد صائب سبکرفتار باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟

بی سبز خطان برگ ونوا را چه کندکس؟

توفیق در ایام جوانی مزه دارد

بی قوت پا راهنما را چه کند کس ؟

چون دفتر دل هر ورقی درکف بادی است

شیرازه آن زلف رسا راچه کند کس ؟

بی آب ،هوا سلسله جنبان غباراست

هرجا نبود باده هوارا چه کند کس ؟

پیش رخ او حرف گرفتم که نگویم

آیینه اندیشه نما راچه کند کس ؟

دولت که دهد رو،به جوانی مزه دارد

چون سر نبود بال هما راچه کندکس ؟

بیماری آن نرگس خونخوارمرا کشت

این ظالم مظلوم نماراچه کند کس؟

همراهی دل تاسرآن کوی ضرورست

در صحن حرم قبله نمارا چه کند کس ؟

صائب اگر آن دشمن جانهانپذیرد

آخر چو شرر نقد بقا راچه کند کس ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

 

گاه در پای خم و گه بر سر سجاده باش

باسفال و جام زریکرنگ همچون باده باش

کوته است از صفحه ننوشته دست اعتراض

از قبول نقش، اگر داری بصیرت، ساده باش

طوطی از همواری آیینه می آید به حرف

پیش ارباب سخن زنهار لوح ساده باش

خون رحمت رانگاه عجز می آرد به خوش

پیش ابر نوبهاران چون زمین افتاده باش

سرمپیچ از راستی هرچند اهل غفلتی

می کنی چون خواب، باری درمیان جاده باش

ای که داری دست کوتاه از گشاد کار خلق

برگریز ناخن تدبیر راآماده باش

گرنداری ازگرانی پای رفتن چون دلیل

رهنمای خلق با افتادگی چون جاده باش

صفحه آیینه لغزشگاه پای خامه است

زیر شمشیر حوادث جبهه بگشاده باش

گر دل روشن طمع داری درین ظلمت سرا

برسر یک پاتمام شب چو شمع استاده باش

خنده رسوا می نماید پسته بی مغز را

چون نداری مایه، ازلاف سخن آزاده باش

ای که داری چون هدف ذوق لباس سرخ وزود

تیر باران نگاه خلق را آماده باش

قسمت غواص، گوهر گشت صائب از صدف

زینهار از خاکروبان در نگشاده باش

(می خورد آهن ز روی سخن صائب زخم سنگ

سخت رویی، سیلی ایام راآماده باش )

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015561
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث