به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش

از دم گرم بهاران خاک می آید به جوش

جسم خاکی مانع ازسیرست جان پاک را

چون شود سرچشمه ازگل پاک، می آید به جوش

در دل افسرده مانیست سامان نشاط

در چنین فصلی که خون خاک می آید به جوش

باده پرزور درساغر کند دیوانگی

خون ما درحلقه فتراک می آیدبه جوش

میکند تأثیر عاجز نالی ما در دلش

دیگ سنگین ازخس و خاشاک می آید به جوش

در جدایی می شود مژگان ما گوهرفشان

در بریدن آب چشم تاک می آیدبه جوش

در خم سربسته می وا می کند بال نشاط

در تن خاکی، روان پاک می آید به جوش

فکر رنگین صائب از دریافتن گردد رسا

این شراب از شعله ادراک می آید به جوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

کوته اندیشی که نفرستد به عقبی مال خویش

چشم امیدش بود پیوسته در دنبال خویش

چون مگس در دامگاه عنکبوتان، کرده ام

دست و پا گم ازهجوم رشته آمال خویش

خواب راحت می کنم در سایه بال هما

تا ز استغنا کشیدم سربه زیربال خویش

می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه

هرگه اندازم نظر برنامه اعمال خویش

جوی خون از دیده آیینه می گردد روان

پرده بردارم اگر از صورت احوال خویش

نیست اظهار جوانی، خجلت بی حاصلی است

این که می دارم نهان ازهمنشینان سال خویش

داغ می بخشد ثمر گفتار هرجا درد نیست

پیش بیدردان مکن اظهار صائب حال خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

می کند دست نوازش هم دل ما راخموش

خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش

بازی جنت مخور، ازحال آدم پندگیر

درگذر مردانه زین گندم نمای جوفروش

پوچ گویی می دهد بر باد نقد عمر را

زود خالی می شود دیگی که ننشیند ز جوش

دیگران راگرم اگر سازد شراب آتشین

خون ما را شعله آواز می آرد به جوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

میکند جان درتن امید، لعل باده نوش

روی آتشناک، خون بوسه می آرد به جوش

چین ابرو در شکست دل قیامت می کند

ساعد سیمین سبکدست است درتاراج هوش

از هوسناکان خطر دارند گل پیراهنان

وای برآن گل که می افتد به دست گلفروش

در سینه مستان نمی باشد نصیحت را اثر

سرمه نتوانست کردن چشم گویا راخموش

غنچه در دست نسیم صبح عاجز می شود

برنیاید با نگاه خیره،شرم پرده پوش

کم نشد از گریه شوری کز محبت داشتم

آب گوهر دیگ دریا را نیندازد زجوش

عقل پیش عشق نتواند نفس را راست کرد

تالب دریا بود سیلاب راصائب خروش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش

آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش

می کنند از سود، مردم خرج و ازبی حاصلی

می کند از مایه خود خرج دایم خود فروش

از هزار آهو یکی راناف مشکین داده اند

صوفی صافی نگردد هرکه شد پشمینه پوش

هرچه می گویند بامن ناصحان شایسته ام

بی تأمل پنبه غفلت بر آوردیم ز گوش

می کند مستی گوارا تلخی ایام را

وای برآن کس که می آید درین محفل به هوش

می زند حرفی برای خویش واعظ، می بکش

نیست پشمی در کلاه محتسب، ساغر بنوش

خرقه آلوده ما را بهای می گرفت

نیست در اندک پذیری کس چو پیر میفروش

عاشقان رااز گرستن دل نمی گردد خنک

چشمه خورشید را شبنم نیندازد ز جوش

نیست گر پیوسته با هم تاوپود حسن و عشق

چون شود پروانه ساکن؟ شمع چون گردد خموش

دست بردل می نهم چون شوق غالب می شود

می کنم با خاک آتش را زبی آبی خموش

گرچه ازنطق است صائب جوهر تیغ زبان

درنظر دارد شکوه تیغ، لبهای خموش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

 

تا به همواری برآید کار درتندی مکوش

بدخماری دارد ازپی این شراب خامجوش

طوطی از همواری آیینه می آید به حرف

ای که می خواهی سخن ازما، به همواری بکوش

شاهد خامی بود وجد وسماع صوفیان

تا رگ خامی بود در باده ننشیند ز جوش

دست بر سر چون سبو فردا برآرد سرزخاک

هرکه باری برنگیرد ناتوانی را ز دوش

پرده مردم دریدن پرده عیب خودست

عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش

چرخ با ما بی سبب دندان نمایی می کند

هرشراری دیگ سنگین رانمی آردبه جوش

تشنه چشمان را ز نعمت سیرکردن مشکل است

دانه و آب آسیا رالب نبندد از خروش

لوح تعلیم دلیل راه گردد بی سخن

هرکه در راه طلب چون نقش پا باشد خموش

زود می گیرد به دندان ندامت پشت دست

هرکه حرف نیکخواهان رانمی گیرد به گوش

عقل کامل در سر ما شور سودا می شود

در کدوی ما شراب کهنه می آید به جوش

درکرم چندان که افزایند ارباب کرم

تن به خواری درمده صائب دراستغنا بکوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

 

می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش

چون سبوخالی شد ازمی بار می گرددبه دوش

صحبت اشراق راتیغ زبان درکار نیست

صبح چون گردید روشن شمع می گردد خموش

می شود دست نوازش باعث آرام دل

خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش

در سخن لب جلوه زخم نمایان می کند

می شود تیغ دودم هرگاه می گردد خموش

صبح آگاهی شود گفتم مراموی سفید

پرده دیگر فزون شد برگرانیهای گوش

بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود

آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش

شورش عشق است درفرهاد از مجنون زیاد

سیل در کهسار صائب بیشتر دارد خروش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

باتن خاکی، نظر زان عالم روشن بپوش

پای در زنجیر داری، چشم ازروزن بپوش

پوست چون کرباس برتن می درد زور جنون

ناصح بی درد می گوید که پیراهن بپوش

شبنم گستاخ رابنگر چه برد از بوستان

ازوفای لاله رویان دیده روشن بپوش

درغبار دل نهانم چون چراغ آسیا

گرغبار آلود باشد حرف من،برمن بپوس

باسبکروحان بهار زندگی را بگذران

چشم باگل واکن وبا شبنم گلشن بپوش

جوشن داودی اینجا شاهراه ناوک است

از دل محکم زره در زیر پیراهن بپوش

خلوت عشق است و صد غماز صائب درکمین

رخنه در را ببند و دیده روزن بپوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش

خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش

نمی دانم شمار کشتگانش را، همین دانم

که شد کان بدخشان خاک از خون شهیدانش

ز دامنگیری او آستینها جوی خون گردد

ز خون کشتگان از بس که سیراب است دامانش

ندارد حاجت آیینه از بهر خودآرایی

ز بس کز هرطرف آیینه رویانند حیرانش

گوارا باد شرم همت آن لبهای نوخط را

که جان بخشی کند در پرده شب آب حیوانش

ازان بر میوه فردوس باشد دیده زاهد

کز آن سیب ذقن خونین نگردیده است دندانش

رسانیده است خوشی را خرام او به معراجی

که ننشیند ز پا گردی که برخیزد ز جولانش

کجا افتدبه فکرما اسیران عشق بیباکی

که ماه مصر باشد از فراموشان زندانش

ز خامی دارم امید کشش ازکعبه کویی

کز استغنانگیرد دامن رهرو مغیلانش

مکن در ملک دنیا آرزوی سلطنت صائب

که از زنبیل بافی می خورد روزی سلیمانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:11 AM

خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباش

نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش

حسن گیرا رانباشد حاجت دام و کمند

زلف بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش

لعل سیرابش به داد تشنه جانان می رسد

آب در چاه زنخدان گر نباشد گو مباش

حسن آب و رنگ در گوهری ز غلطانی است بیش

دانه یاقوت غلطان گر نباشد گومباش

چشم پوشیدن ز دنیا قابل افسوس نیست

در نظر خواب پریشان گرنباشد گو مباش

نیست جای شکوه بیرحمند اگر سنگین دلان

مؤمنی در کافرستان گر نباشد گو مباش

با فروغ روی ساقی حاجت مهتاب نیست

کرم شب تابی فروزان گرنباشد گومباش

بی کمالان راست لب بستن به از گفتار پوچ

پسته بی مغز خندان گرنباشد گومباش

از لب خامش ندارد شکوه ای رنگین سخن

رخنه در دیوار بستان گر نباشد گو مباش

بیکسان را دور باشی نیست به از خامشی

در چو باشد بسته، دربان گر نباشدگومباش

آتش سوزان نمی دارد به دامان احتیاج

در دهان حرص دندان گرنباشد گو مباش

مد عمر جاودان ماست شعر آبدار

قسمت ما آب حیوان گر نباشد گومباش

نیست صائب چشم مابر فتح باب آسمان

شیر خون آشام خندان گرنباشد گومباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:02 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014442
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث