به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار

که برآردنفسی رازجگر صبح دوبار

به صدف بازنگردد گوهرازدامن بحر

مهر ازاین حقه گوهر به تأمل بردار

دل اگر تیره نخواهی بسخن لب مگشا

که ازاین رخنه درآیدبه دل صاف غبار

می کشد مهرخموشی زجگرزهرسخن

زخم این مارشود به ،به همین مهره مار

خامشی مهرسلیمان بود ودیو،سخن

به کف دیومده مهرسلیمان زنهار

تانبندی زسخن لب ،نشوددل گویا

عیسی ازمریم خاموش پذیردگفتار

خامشی آینه ونطق بود زنگارش

مکن این آینه راتخته مشق زنگار

سرخودداد به باد از سخن پوچ حباب

برمداراز لب خود مهر درین دریابار

نبرد زورکمان عیب کجی راازتیر

تاسخن راست نباشد به لب خویش میار

برلب چاه بود قیمت یوسف زرقلب

چون سخن تازه برآید زقلم، باشدخوار

گوش تاتشنه گفتارنباشد چو صدف

مفشان قطره خود همچو رگ ابربهار

تازآیینه بی زنگ نیابدمیدان

متکلم نشود طوطی شیرین گفتار

گفتن حرف بود خرج شنیدن چون دخل

خرج بردخل میفزاکه شوی بی مقدار

نتوان فضل خموشی به سخن صائب گفت

خامشی بحر بود ،کوزه خالی گفتار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

گربه ما همسفری سلسله از پا بردار

پشت پا زن دو جهان را و پی ما بردار

ماقدم بر قدم سیل بهاران داریم

گرتو هم تشنه بحری قدم از جا بردار

نیست عالم به جز سلسله موج سراب

قدمی پیش نه این سلسله از پا بردار

جوش می از سرخم خشت به یک سو انداخت

توهم از دل غم معموره دنیا بردار

پیش بینا دو جهان چون دو صف مژگان است

چشم بینش بگشا این دو صف از جا بردار

چشم آهوست سیه خانه صحرای جنون

توشه وحشت جاوید از اینجا بردار

خون مرده است سودای که در او مجنون نیست

زین سیه خانه ماتم ره صحرا بردار

خار صحرای طلب راه ترا می پاید

تشنگی از جگرش ز آبله پا بردار

کاسه پرداز بود باده منصوری عشق

بگذر از کاسه سر، پنبه ز مینا بردار

صحبت خاک نهادان جهان اکسیرست

توتیایی ز پی دیده بینا بردار

گر ز رفتار به مردم نتوانی ره برد

نسخه نیک و بدخلق ز سیما بردار

دست خالی مرو از تربت روشن گهران

مشت خاکی ز پی دیده بینا بردار

رنگ این خانه ز خاکستر دل ریخته اند

دل ز نظاره آن نرگس شهلا بردار

تا غبار خط شبرنگ نگشته است بلند

از بناگوش بتان کام تماشا بردار

رزق سیماب ز آیینه جلای وطن است

چشم از دیدن هر آینه سیما بردار

تابه روشن گهری نام برآری صائب

گرد راه از رخ سیلاب چو دریا بردار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

نخواهد دردمند عشق او میخانه دیگر

که از هر داغ دارد درنظر پیمانه دیگر

پریشان سیر ناقوسی ز دل در آستین دارم

که آوازش برآید هردم از بتخانه دیگر

درین دریای پر شور آن حبابم من، که می سازد

به امید خرابی هر نفس غمخانه دیگر

من آن مرغ غریبم بوستان آفرینش را

که غیر از زیر بال خود ندارم خانه دیگر

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت

نسیم صبح شد خواب مرا افسانه دیگر

به دل خوردن قناعت کن اگر از اهل دنیایی

که مرغ این قفس جز دل ندارد دانه دیگر

نمی کوشید چندین عشق درویرانی دلها

اگر می داشت آن گنج گهر ویرانه دیگر

ندارد زلف بی پروای او فکر هواداران

و گرنه هر دل صد چاک دارد شانه دیگر

ندارم با یتیمی چون گهر پروایی از غربت

که از تاج شهان هرگوشه دارم خانه دیگر

اگر دست از عنان این دل پرشور بردارم

ز هر مویم چو مجنون سرزند دیوانه دیگر

چنین ویران کند گر خانه ها را شهسوار من

نخواهد ماند غیر از خانه زین خانه دیگر

نمی سوزد چراغ عالم افروزی که من دارم

بغیر از آرزوی عاشقان پروانه دیگر

مخور صائب فریب مردمی از چشم جادویش

که هر کس راکند درخواب از افسانه دیگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار

پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟

رفرف موج درین بحر به ساحل نرسید

کشتی ما چه خیال است که آید به کنار

در گرانجان نکند پند و نصیحت تأثیر

پای خوابیده به فریاد نگردد بیدار

طاقت دست تهی نیست کهنسالان را

مشرق آتش سوزنده ازان گشت چنار

سر برون آورد گرد گریبان گهر

رهنوردی که کند رشته جان را هموار

تانگشته است دوتا قدبه عبادت کن راست

که محال است شود راست چو کج شددیوار

تا تو دامان تر خود نکنی خشک از آه

نیست ممکن، شود آیینه دل بی زنگار

چون به گرد تو چو پرگار نگردم،که شده است

نقطه خال تو از حلقه خط خوش پرگار

دل سودازده از باده نگردد خوشوقت

دانه چون سوخت برومند نگردد زبهار

چون مه بدر، هلالی شود از دیده شور

ساغر هر که درین میکده گردد سرشار

حرص را جمع زر وسیم نسازد خرسند

گنج بیرون نبرد پیچ و خم از طینت مار

باش سنجیده که هر چند بودراه درشت

می توان کرد به آهسته رویها هموار

در کمان قصد اقامت نکند صائب تیر

قد چو خم گشت دل از عمر سبکرو بردار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ندارد خاطر آگاه جز غفلت غم دیگر

بغیر از فوت وقت اینجا نباشد ماتم دیگر

غم عالم چه حد دارد به گرد عاشقان گردد؟

نمی باشد بغیر ازبیغمی اینجا غم دیگر

به خون خوردن توان مسدود کردن رخنه دل را

که این زخم نمایان رانباشد مرهم دیگر

اگر از خود به تنگی، دست دردامان ساقی زن

که اندازد به هر ساغر ترا درعالم دیگر

مشو ای کعبه رو زنهار از لب تشنگان غافل

که گردد جاری از هر نقش پایت زمزم دیگر

درآن گلشن که بلبل اشک نتواند فرو خوردن

عجب دارم که جوشد خون گل باشبنم دیگر

به آن بلبل سپارد خرده های راز خود راگل

که غیر زیر بال خود ندارد محرم دیگر

به حسن خلق بر دلها توان فرمانروا گشتن

بجز کوچکدلی اینجا نباشد خاتم دیگر

دل آگاه بر صبح نخستین می برد غیرت

که دارد در بساط عمر امید دم دیگر

دلی پیش خیال یار خالی می کنم صائب

ندارد کوهکن جز نقش شیرین همدم دیگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

 

جز آن لبهای میگون دل راچاره دیگر

نمی چسبد کباب من به آتشپاره دیگر

به تسلیم از محیط بیکران جان می توان بردن

بجز بیچارگی عاشق ندارد چاره دیگر

به یک دیدن سرآمد عمر من چون چشم قربانی

خوشا چشمی که دارد فرصت نظاره دیگر

اگر از اهل قرآن نیستی باری خمش منشین

که دندان بهر ذکر حق بود سی پاره دیگر

مراازوادی سر گشتگی دل چون برون آرد؟

چسان رهبر شود آواره را آواره دیگر

ربودن همچو موران دانه تاچند از دهان هم؟

چه جویی روزی خودراز روزی خواره دیگر؟

مباش از بیکسی غمگین چون گوهر یتیم افتد

کند آماده بحر ازهر صدف گهواره دیگر

زخامی بر نمی آرد مرا دوزخ، مگر صائب

دهم هر پاره دل را به آتشپاره دیگر

چنان ازداغ روشن شد دل صد پاره ام صائب

که از هر پاره دارم درنظر مه پاره دیگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

فریب دل مخور از دیده شیرانه اخگر

که از یک قطره (می)پر می شود پیمانه اخگر

دل عشاق دریک پله دارد شادی و غم را

به یک نرخ است عود و خس به وحدتخانه اخگر

اگر چون گل گریبان چاک سازد جای آن دارد

زدل آن را که درپیراهن افتد دانه اخگر

فضایی همچو آب زندگانی درنظر دارد

شرر راکی نشیند دل به ماتمخانه اخگر؟

ز داغ لاله درتابم که بااین تنگ ظرفیها

جگر دارانه بر سر می کشد پیمانه اخگر

زدلسوزی به چشم روشن خود می دهد جایش

اگر خاشاک می آید به مهمانخانه اخگر

دل ما می جهد آخر ز قید چرخ بر انجم

سپند ما نخواهد مانددر غمخانه اخگر

چه آتش بود عشق انداخت در دامان این صحرا

که شد هر دانه زنجیر مجنون دانه اخگر

بررویی که من زان آتشین رو دیده ام صائب

به یک صحبت سمندر راکند بیگانه اخگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ترا درخواب غفلت رفت عمر خوش عنان آخر

نکردی دست ورویی تازه زین آب روان آخر

به غفلت مگذران یکسر بهار زندگانی را

چراغی برفروز ازآتش این کاروان آخر

اگر از نوبهاران برگ سبزی نیست دربارت

رخ زردی به دست آور در ایام خزان آخر

ز شور عشق دروجدند ذرات جهان یکسر

اگر پایی نکوبی، آستینی بر فشان آخر

نمی گویم بپرداز، آنقدر فرصت کجا داری

برآر آیینه دل یک ره از آیینه دان آخر

نمی دانی چه گرگان ای شبان بیخبرداری

شمار گوسفندان کن برای امتحان آخر

غرور خواجگی چشم ترا بسته است ازدزدان

ببین یک بار ای بیدرد عرض این دکان آخر

به فرصت مرگ را ای بیخبر کم کم گواراکن

چو می باید کشیدن بر سر این رطل گران آخر

سر آمد درغم سود و زیان سرمایه عمرت

غم سرمایه خور، تا چند از سود و زیان آخر؟

تو کز اندیشه نان بر نمی آیی به مردن هم

لحد خواهد ترا گشتن تنور از فکر نان آخر

زآه خود مشو نومید اگر صدق طلب داری

که تیر راست خواهد خوردروزی برنشان آخر

به فکر آشیان آرایی افتادی، نمی دانی

که ماری می شود هر خاروخس زین آشیان آخر

به خواب غفلت از دامان شبهادست می داری

نمی دانی که خواهد دستگیرت شد همان آخر

مراد خویش از خاک مراد خاکساری جو

که یابد هرچه خواهد هرکسی زین آستان آخر

به خون غلطان شکاری چند، تازه بر کمان داری

چو می دانی که خواهی حلقه گردید این کمان آخر

اگر در کعبه نتوانی رسیدن از گرانجانی

مده از دست صائب دامن سنگ نشان آخر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

بیا ای محتسب از وادی دردی کشان بگذر

ازین یک گل زمین، دانسته ای باد خزان بگذر

نمی گفتم حریفم نیستی کاوش مکن با من ؟

به چندین کشتی از دریای چشمم این زمان بگذر

ازین صحرای کنعان کز حسد چاهی است هرگامش

زلیخا گوش برزنگ است زود ای کاروان بگذر

غبار آلوده اشکی، درخمار سرمه بیتابی

بگیر از گوشه چشمم به خاک اصفهان بگذر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

نمی دانند اهل غفلت انجام شراب آخر

به آتش می رود این غفلان از راه آب آخر

هواجویی که کشتی در محیط باده اندازد

سرخود در سر می می کند همچون حباب آخر

اگر در آتش افتد پاک طینت فیض می بخشد

که گل گردد برای رفع درد سر گلاب آخر

زکار افتاد چون ظالم به اهل ظلم پیوندد

که بال تیر می گردد پرو بال عقاب آخر

مکرر می گزد دل را اگر شهد و شکر باشد

نشد صائب ترا سیری نصیب از خورد و خواب آخر؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015750
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث