به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از درد بود پرسش اغیار گرانتر

سربار دراینجا بود از بار گرانتر

هرچند گرانسنگ بود کوه غم عشق

غمخواربود بردل افگارگرانتر

برخاطرآزرده من پرسش رسمی

از شربت تلخ است به بیمارگرانتر

برگوهربی قیمت من جوش خریدار

از گردکسادی است به بازارگرانتر

دردیده صاحب نظران دیده بیشرم

از ساغرخالی است به خمارگرانتر

باچهره زرین، طمع زرزخسیسان

از سکه قلب است به دینار گرانتر

بندست سبکروحتراز پند به عاشق

پرهیز ز دردست به بیمار گرانتر

چون باز کنم من سرطومار شکایت ؟

جایی که خموشی است ز گفتار گرانتر

مزدی که زاندازه کار ست سبکتر

درپله میزان بود از کار گرانتر

گرددسیه ازحرف مکرردل روشن

بر آینه طوطی است ز زنگار گرانتر

نادیدن یارست گران گرچه به عاشق

با یار بود دیدن اغیار گرانتر

از موی سفید آینه ام زنگ برآورد

این صبح بمن شد زشب تار گرانتر

بر فرق سبکروح من از طشت پرآتش

صد پرده بود طره زرتار گرانتر

بر دوش سبکروحی من دست نوازش

صائب بود از لنگر کهسار گرانتر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:41 PM

 

اینطرفه که گنجایش غم می شود افزون

هرچند شود سینه من تنگ فضاتر

خون است ز رنگینی لفظم دل معنی

از باده بود شیشه من هوش رباتر

صائب چه نهان دارم ازو صورت احوال؟

کز آینه آن روی بود روی نماتر

ای صفحه رخسار تو ازگل بصفاتر

مژگان بلندت ز سر زلف رساتر

از صلح بودچاشنی جنگ تو افزون

دشنام تو از بوسه بود روح فزاتر

ازنعمت دیوار محال است شود سیر

چشمی که شد از کاسه در یوزه گداتر

از چشم هوسناکتر افتاده دل من

از برگ بود ریشه من سربه هواتر

برنسبت خود رشک برد عاشق مغرور

نزدیکی دل کرد مرا از تو جداتر

گردیدز خط حسن غریب تو یکی صد

گوهر شودازگردیتیمی به صفاتر

حسن می گلرنگ یکی صد شود ازموج

از خط لب میگون تو شد هوش رباتر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:41 PM

دارم ز تو ساده دلیها گله بسیار

پهن است درین دامن دشت آبله بسیار

از سختی ره زود شود آبله پامال

ورنه ز دل سنگ تو دارم گله بسیار

بارست به دل تهمت ناگاه، و گرنه

بر یوسف ما نیست گران سلسله بسیار

زنهار به هر چیز ملرزان دل خود را

کاین خانه خطر دارد ازین زلزله بسیار

چون صبح به این عمر تنک مایه مشو شاد

کاین یک دو نفس رانبود فاصله بسیار

نتوان سخن تلخ به شیرین دهنان گفت

ورنه ز لب لعل تو دارم گله بسیار

در زمین نیست گهر سنج، و گرنه

در پرده دل هست مراآبله بسیار

از خرده اسرار نشد هیچ کس آگاه

گم گشت درین ریگ روان قافله بسیار

پیمانه می کشتی طوفان زده باشد

بزمی که دراو هست تنک حوصله بسیار

گرآب حیات است، چو استاد شود سبز

چون خضر مکن مکث درین مرحله بسیار

گرد رمه افزون بود از فوج گرانسنگ

سر برکت هست نهان درگله بسیار

چون ریگ ز هر موج مراتخت روانی است

ایجاد کند شوق ز خود راحله بسیار

این دایره ها تابع پرگار قضا یند

صائب مکن از گردش گردون گله بسیار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:41 PM

ای بیجگر از تلخی عالم گله بگذار

این می به حریفان تنک حوصله بگذار

درچشمه سوزن نبود راه گره را

از سر بگذر، پای درین سلسله بگذار

درقافله ما جرس هرزه درا نیست

دستی زخموشی به دهان گله بگذار

شاید سری ازمنزل مقصود برآری

چون گرد سری درپی هر قافله بگذار

دلجویی دشمن در توفیق گشاید

جای سخن خصم به هر مسئله بگذار

از خوشه دو سر خواستن از بی بصریهاست

تحسین بجا هست، حدیث صله بگذار

صائب مکن اظهار تهیدستی خود را

سر پوش به خزان تهی حوصله بگذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:41 PM

از صحبت خامان، دل آگاه نگه دار

این آینه را در بغل از آه نگه دار

شب را اگر از مرده دلی زنده نداری

جهدی کن و دامان سحر گاه نگه دار

از آه بود راهی اگر هست به مقصود

گو رشته جان پاره شود آه نگه دار

چون سنگ نشان راهی اگر طی ننمایی

دردامن خود پا بشکن، راه نگه دار

گامی نتوان یافت درین بادیه بی چاه

زنهار عنان دل آگاه نگه دار

زان پیش که مجروح کند خارندامت

دست از گل این باغچه کوتاه نگاه دار

در بیخبری صرف مکن عمر گرامی

ته شیشه ای از بهر سحرگاه نگه دار

سر رشته حق در همه حالی مده از دست

درخواب گران نیز سر راه نگه دار

از چاه به بازار بود جلوه یوسف

زنهار که اسرا خود از چاه نگه دار

هر چند درین بادیه خضرست دلیلت

دامان دل ای رهرو آگاه نگه دار

صائب اگر از سینه سیاهی نزدایی

باری چو کلف پرده آن ماه نگه دار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:41 PM

هرچند جهانسوز بود جلوه دلدار

این شعله دو بالاشود از جامه گلنار

درجامه گلگون، کمر نازک آن شوخ

از لعل بود همچو رگ لعل نمودار

چون آب که از پرده یاقوت نماید

پیداست تن نازکش از جامه گلنار

درجامه آل آن رخسار عرقناک

در عرصه گلزار بود ساغر سرشار

مهری است که از کوه بدخشان شده طالع

در جامه لعلی رخ نورانی دلدار

درجامه گلگون ز می افروخته عارض

بااین دو سه آتش چه کند تشنه دیدار؟

خونریزتر از تیغ بود موج خرامش

جان چون به کنار آید ازین قلزم خونخوار؟

فریاد که بی پرده شد از جامه گلرنگ

خون خوردن پنهانی آن غمزه خونخوار

پوشیدن خون نیست به نیرنگ میسر

این بخیه محال است بیفتد به رخ کار

از خجلت آن چهره گل آواره شد از باغ

سهل است اگر لاله نهد پای به کهسار

افزوده شد اسباب جگرخواری صائب

زان پیکر سیمین به ته جامه گلنار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:40 PM

از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر

درزندگی قرار به زیر زمین مگیر

نتوان به علم رسمی از آتش نجات بافت

درپیش روی خود سپر کاغذین مگیر

سیلاب را ملاحظه از کوچه بند نیست

زنهار پیش دیده من آستین مگیر

شمع از گداز یافت به افسردگی نجات

راه سلوک بی نفس آتشین مگیر

پیوست نور شمع به صبح آفتاب شد

دامان یار جز به دم واپسین مگیر

از روی آتشین دل سنگ آب می شود

آیینه پیش طلعت آن مه جبین مگیر

دل رامکن شکار به دزدیدن نگاه

این صید رام رابه کمند و کمین مگیر

صائب گزیده می شود از نیش منتش

زنهار شهد تاز مگس انگبین مگیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:40 PM

جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر

غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر

حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان

آیینه پیش طلعت این زنگیان مگیر

از پیچ و تاب راه به منزل رسیده است

بریک زمین قرار چوسنگ نشان مگیر

جز سرو پایدار درین بوستانسرا

برهیچ شاخسار دگر آشیان مگیر

چون عزم صادق است ز کوشش مدار دست

در راه راست توسن خود را عنان مگیر

این برق خانه سوز مهیای جستن است

ای خون گرفته، نبض من ناتوان مگیر

سوزانترم ز آتش بی زینهار عشق

ای بیخبر، دلیر مرا برزبان مگیر

تا بی حجاب، روز توانی سفید شد

خفاش وار از نفس خلق جان مگیر

صائب به قدر مستمعان خرج کن سخن

از طوطیان شکر، زهما استخوان مگیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:40 PM

نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر

برگ ز دست رفته ما را ستانده گیر

تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟

آهوی زخم خورده ما را دوانده گیر

زان پیشتر که خرج نسیم خزان شود

این خرده ای که هست چو گل برفشانده گیر

چون عاقبت گذاشتی و گذشتنی است

خود رابه منتهای مطالب رسانده گیر

از مغرب زوال چو آخر گزیر نیست

چون آفتاب روی زمین راستانده گیر

چون دست آخر از تو به یک نقش می برند

نقش مراد بر همه عالم نشانده گیر

درخاک، نعل تیر هوایی در آتش است

مرکب به روی پیشه گردون جهانده گیر

این آهوی رمیده که رام تو گشته است

تا هست درکمندتو، از خود رمانده گیر

چون کندنی است ریشه ازین تیره خاکدان

دردل هزار نخل تمنا نشانده گیر

زین صید گاه هیچ غزالی نجسته است

درخاک و خون شکاری خود رانشانده گیر

خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود

از بند و چاه، یوسف خودرا رهانده گیر

دنیا مقام و مسکن جان غریب نیست

این شاهباز رازنشیمن پرانده گیر

چون نیست هیچ کس که به داد سخن رسد

صائب به اوج عرش، سخن را رسانده گیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:40 PM

ای زلفت از کمند تمنابلند تر

مژگان ز زلف و زلف ز بالا بلندتر

هر چند عمر رشته شود کوته از گره

زلف تو شد ز عقده دلها بلندتر

از سر هوای عشق به سعی سفر نرفت

این شعله شد ز دامن صحرا بلندتر

هرگز گلی به سر نزدم از ریاض وصل

پیوسته بود دست من از پا بلندتر

در تنگنای قطره بسر چون برد کسی؟

با مشربی ز گردن مینا بلندتر

هر چند نارسایی طالع فزون شود

گردد زبان عرض تمنا بلندتر

پوشیده است یوسف ما از فریب ناز

پیراهنی ز دست زلیخا بلندتر

شد دام زیر خاک ز گرد و غبار خط

زلفی که بود از شب یلدا بلندتر

تا چند خاکمال اسیران دهی، بس است

خطت شد از غبار دل ما بلندتر

صائب شکست اگر چه بود سرمه صدا

شد از شکست دل سخن ما بلندتر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015241
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث