به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز

این خانه شکسته چکیدن گرفت باز

آه ضعیف من که به روزن نمی رسید

بر روی چرخ، نیل کشیدن گرفت باز

شد تازه داغ کهنه ام از روی گرم عشق

این میوه های خام رسیدن گرفت باز

نیش شکستگی به سویدای دل رسید

این خون نیم مرده چکیدن گرفت باز

هر دانه اشک را که فرو خورده بود دل

از تنگنای حوصله چیدن گرفت باز

باد مراد آه دلم راز جا ربود

این بحر آرمیده تپیدن گرفت باز

از ترکتاز غم دل صد پاره هر طرف

چون لشکر شکسته دویدن گرفت باز

آهی علم کشید ز هر ذره خاک من

مور ضعیف بال پریدن گرفت باز

نبضی که بود از رگ خواب آرمیده تر

از شوق دست یار جهیدن گرفت باز

از لاله دشت دام تماشا به خاک کرد

دل از سواد شهر رمیدن گرفت باز

دیگر دل ضعیف من از رشته های آه

برخود چو کرم پیله تنیدن گرفت باز

هر دانه امید که در زیر خاک بود

از نوبهار وصل، دمیدن گرفت باز

هر مویم از حلاوت آن لعل آبدار

انگشت خود چو شمع مکیدن گرفت باز

چشمی که با خیال تو در خواب ناز بود

از مژده وصال، پریدن گرفت باز

این آن غزل که مولوی روم گفته است

سیمرغ کوه قاف، رسیدن گرفت باز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

با عشق او ز هر دو جهانیم پاکباز

ما از دو خانه همچو کمانیم پاکباز

از خاک منت گل بی خار می کشیم

با آن که همچو آب روانیم پاکباز

از زخم خار شکوه نفهمیده ایم چیست

چون ماهیان ز تیغ زبانیم پاکباز

آهی است سرد در جگر آتشین ما

از برگ عیش همچو خزانیم پاکباز

آیینه ایم لیک ز حیرت درین بساط

از نقش دلفریب جهانیم پاکباز

چون سینه گشاده مستان ساده لوح

از خرده های راز نهانیم پاکباز

زان همچو شبنمیم درین بوستان عزیز

کز رنگ و بوی باغ جهانیم پاکباز

زان بی نشان به نام قناعت نموده ایم

هرچند ما ز نام ونشانیم پاکباز

صائب اگر چه هیچ نداریم در بساط

از چشم و خاطر نگرانیم پاکباز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز

از دامن است شعله جواله بی نیاز

ماه تمام رابه معرف چه حاجت است ؟

آن حسن کامل است ز دلاله بی نیاز

از خط گزیر نیست رخ همچو ماه را

ماه تمام اگر شود از هاله بی نیاز

دانسته ام عیار دل سخت یار را

مستغنیم ز گریه و از ناله بی نیاز

حاجت به خلق، سوخته جانان نمی برند

از مرهم است داغ دل لاله بی نیاز

این شکر چون کنم که لب تشنه مرا

از آب کرد ساغر تبخاله بی نیاز؟

کام کسی که شهد قناعت چشیده است

باشد ز ناز شکر بنگاله بی نیاز

منت مکش ز سرمه که آن چشم خوش نگاه

در بردن دل است ز دنباله بی نیاز

بر رهنورد شوق گران است برگ گل

اشک روان ماست ز پرگاله بی نیاز

صائب ز غم منال که یک دیدن رخش

دل را کند ز شادی صد ساله بی نیاز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

در کاهش است از سخن خود سخن طراز

در سمین به رشته بود بوته گدار

درکم زدن زیادتی آنها که دیده اند

چون شمع می کنند زبان در دهان گاز

زیباست این کمند باری شکار خلق

زاهد مکن دراز برای خدا نماز

جز مهر خامشی که کند عمر رافزون

نشنیده ام شود ز گره رشته ای دراز

بردل مرا غبار علایق نشسته بود

روی عرق فشان توام کرد پاکباز

تا چون صدف کنند ترا مخزن گهر

بردار سوی عالم بالا کف نیاز

شبنم اگر ز سیر کند منع بوی گل

صائب شود به مهر خموشی نهفته راز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

زان چهره خط قیامتی انگیخته است باز

رنگی برای بردن دل ریخته است باز

بس ملک دل که زیر نگین آورد ترا

زین لشکری که خط تو انگیخته است باز

هر چند خط صلای خزان داد در چمن

برگ نشاط بر سر هر ریخته است باز

زان لب هنوز می شکند یک جهان خمار

زان زلف خوشه های دل آمیخته است باز

دارد سر خرابی دلهای خونچکان

مشکی لبش به باده برآمیخته است باز

از رفت و روی آه محال است کم شود

مشکی که بر دلم خط او بیخته است باز

هر فتنه ای که در شکن زلف جای داشت

در گوشه های چشم تو بگریخته است باز

هر چند خط به حسن تو آورده است زور

پیوند دل ز موی تو نگسیخته است باز

گر شد شکسته زلف تو، هرمو ز خط سبز

در دست حسن خنجر آهیخته است باز

صائب ز وصف خط و رخ او درین غزل

ایمان و کفر را به هم آمیخته است باز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز

گران نگشته ازین خاک آستان برخیز

گره مشو به دل خاک تیره چون قارون

چوعیسی از سر این تیره خاکدان برخیز

چو تخم اشک ممان از فسردگی در خاک

چو آه گرم شو از سینه جهان برخیز

اجل نیامده جان را به طاق نسیان نه

روان نگشته قضا از سر روان برخیز

دمادم است که در خرمن تو افتاده است

ز زیر تیغ شرربار کهکشان برخیز

ز گریه دل شب، روی شمع نورانی است

تو نیز شب به دو چشم شررفشان برخیز

مده ز دست گریبان غنچه خسبی را

گل صباح، گل از بستر گران برخیز

تلاش عالم بالای خاکساری کن

به صدر اگر بنشینی، ز آستان برخیز

نفس شمرده زدن صبح را جوان دارد

توهم شمرده نفس خرج کن، جوان برخیز

پل شکسته به سیلاب برنمی آید

ز راه اشک من ای طاق کهکشان برخیز

محک چه صرفه برد از زر تمام عیار؟

ز پیش راه من ای سنگ امتحان برخیز

منه به دوش عصا بار ناتوانی خویش

شراب کهنه به دست آور و جوان برخیز

زبان طرز نظیری است صائب این مصرع

که پیش ازان که نگردیده ای گران برخیز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

ترا که نور نظر نیست اعتبار آمیز

نظر به هر چه کنی می شود غبار آمیز

جواب تلخ به نقد از لب ترشرویان

هزار بار به از قند انتظار آمیز

برآن بلند نظر لاف همت است حلال

که ننگ دارد ازین فخرهای عارآمیز

ندید از آینه عمر روی نقش مراد

ز خون هرکه نشد پنجه ای نگارآمیز

شمار داغ به اندازه هوس باشد

به قدر خارو خس آتش بود شرارآمیز

مقام گوهر شهوار سینه دریاست

شکار خار کند موجه کنارآمیز

به زلف و خال نکویان نظر سیاه مکن

چه دل گشاید ازین مهره های مارآمیز

به نیم چشم زدن شد تهی زنقد حیات

بساط هستی، چون کاغذ شرارآمیز

مبین به زردی ظاهر که چون گل رعنا

خزان چهره عاشق بود بهارآمیز

به گردباد غلط می کنند آه مرا

زبس که شد زجهان خاطرم غبارآمیز

مخور ز خلق فریب ملایمت صائب

که چرب نرمی مردم گلی است خارآمیز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

نکرد در دل من کار، عشق شورانگیز

زهیزم تر من شد فسرده آتش تیز

عجب که راه به دیر مغان توانم یافت

مراکه نیست به جز سبحه هیچ دستاویز

به زاهدان نکند می ز ننگ آمیزش

و گرنه هیزم خشک است مفت آتش تیز

دلی که رفت به دارالامان بیرنگی

چه فارغ است زنار جهان رنگ آمیز

ز صبح دانه انجم تمام می سوزد

به هیچ شوره زمین تخم پاک خویش مریز

چه نعمتی است که سنگین دلان نمی دانند

که شیشه هاست مرازیرخرقه پرهیز

سحر که مرغ سحرخیز در خروش آید

اگر ز جای نخیزد دلت تو خود برخیز

ترا ز هر که رسد تلخیی درین عالم

محصلی است که از خلق درخدا بگریز

مکن به کاهلی امروز خویش را فردا

که خود حساب ندارد حذر ز رستاخیز

ز حسن طبع تو صائب که در ترقی باد

بلند نام شد از جمله شهرها تبریز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

سبک ز سینه ما ای غبار غم برخیز

ز همنشینی ما می کشی الم برخیز

سر قلم بشکن، مهر کن دهان دوات

به این سیاه دلان کم نشین و کم برخیز

گذشتن از سر گنج گهر سخاوت نیست

کریمی از سر آوازه کرم برخیز

کلید گلشن فردوس دست احسان است

بهشت می طلبی از سر درم برخیز

بدار عزت موی سفید پیران را

ز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز

درین دو وقت، اجابت گشاده پیشانی است

دل شب از نتوانی سپیده دم برخیز

گرفت دامن گل شبنم از سحر خیزی

زگرد خواب بشو دست و رو، توهم برخیز

امید فتح و ظفر هست تا علم برجاست

فروغ صبح نخوابانده تا علم برخیز

درین جهان نبود فرصت کمربستن

زخاک تیره کمر بسته چون قلم برخیز

به فکر دوست به بالین گذار سر صائب

چو آفتاب ز آغوش صبحدم برخیز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور

درکنج قفس نیست زگل مرغ چمن دور

با تلخی غربت چه کند مصرشکرخیز؟

از بهرعزیزی نتوان شدزوطن دور

درکوثر اگرغوطه زند تشنه برآید

هرسوخته جانی که شد ازچاه ذقن دور

درخانه نشینی نتوان نام برآورد

گمنام عقیقی که نگرددزوطن دور

گر مورکند تکیه گه از دست سلیمان

بسیار مدانید زاعجاز سخن دور

شد موی سرش پاک سفید از غم هجران

تانافه شد از ناف غزالان ختن دور

خوردند به کف آب زچاه اهل توکل

برتشنه ما آب شد از دلو رسن دور

هر چند بود درته پیراهن من یار

چون جامه فانوسم ازان سیم بدن دور

صائب زنظر بازی این تازه جوانان

از دل نشود دوستی یارکهن دور

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015739
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث