به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شد جدا از زخم من آن خنجر سیراب سبز

چون بماند ازروانی، زود گردد آب سبز

آب بی یاران مخور کز خجلت تنها خوری

خضر نتواند شدن درحلقه احباب سبز

گوشوار از شرم آن صبح بنا گوش آب شد

شمع نتواند شد از خجلت درین مهتاب سبز

نیست امید رهایی زین سپهر آبگون

کشتی ما می شود آخر درین گرداب سبز

شست از دل آرزوی عمر جاویدان مرا

تاشد از استادگی درجوی خضر این آب سبز

هر قدر کز دیده افشاندم سرشک لاله گون

تخم مهر من نشد در سینه احباب سبز

پیش او طاعت ندارد آبرویی، ورنه شد

از سرشکم دانه تسبیح در محراب سبز

ازدم سرد خزان صائب نگردد زرد رو

بخت هر کس شد چو مینا از شراب ناب سبز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

کی شود کشت امید از دیده نمناک سبز؟

تاک را هرگز نسازد آب چشم تاک سبز

خط مشکین سرزد از خالش به اندک فرصتی

تخم قابل زود گردد در زمین پاگ سبز

از دل خوش مشرب ما دست آفت کوته است

در دل آتش شود این دانه بیباک سبز

کشت ما بی حاصلان رفته است از یاد بهار

زنگ سازد دانه ما را مگر درخاک سبز

سینه روشن سخنور را به گفتار آورد

نطق طوطی را کند آیینه های پاک سبز

خشکی زاهد به صد دریا نگردد برطرف

نیست ممکن، گردد از آب دهن مسواک سبز

بی نیازی هرزه گویان را شود بند زبان

دامن رهرو نگیرد تا بود خاشاک سبز

کی به درد آید دلش از رنگ زرد سایلان؟

رو سیاهی را که نان شد در بغل ز امساک سبز

خاکساری اهل دل را پله نشو و نماست

دانه هیهات است گردد بی وجود خاک سبز

زان بود بی وسمه ابرویش که نتواند شدن

زهر با آن زهره پیش تیغ آن بیباک سبز

میکشان را بی نیاز از میفروشان می کند

باغبان سازد کدو را گرزاشک تاک سبز

جانگدازان فارغند از منت ابر بهار

شمع دارد خویش رااز دیده نمناک سبز

بیغبار غم نخیزد آه سرد از سینه ها

در سفال خشک ریحان کی شود بی خاک سبز

صائب از سیمای ما گردکدورت رانشست

خوشه اشکی کزوشد طارم افلاک سبز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

جوشن داودی قلمرو تدبیر

نقش بر آب است پیش ناوک تقدیر

با جگر آفتاب، صبح چه سازد ؟

گرمی دل کم نمی شود به طباشیر

بار نفسها نه ایم چون نی بی مغز

ناله ما خانه زاد ماست چو زنجیر

از خس و خار شکسته پای چه آید؟

برق درین راه گشته است زمین گیر

بس که کشیده است دردسر ز جنونم

کوچه دهد، چون شوم دچار به زنجیر

چون ورق آفتاب عمر بگردد

پرده گلیم فناست سایه نخجیر

یار سبکروح شو که بر هدف آید

آهن پیکان به زور بال و پر تیر

تنگترست از فضای چشمه سوزان

روزن جنت نظر به حلقه زنجیر

خاطر صائب خیال گنج ندارد

چشم و دل سیر فارغ است ز اکسیر

نسبت معنی به لفظ تازه صائب

همچو ظفر خان بود به خطه کشمیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

از شراب ارغوانی چهره را گلرنگ ساز

بر نسیم از جوش گل جای نفس راتنگ ساز

می رسد روزی که بر بالینت آید آفتاب

همچو شبنم سعی کن آیینه را بی زنگ ساز

از تماشای تو دلهای اسیران آب شد

بعد ازین آیینه خود از دل چون سنگ ساز

چون میسرنیست قانون فلک را گوشمال

این نوای تلخ را از پنبه سیر آهنگ ساز

پاکدامانی میسر نیست بی خون جگر

تا به بیرنگی رسی یک چند با نیرنگ ساز

یوسف از زندان قدم بر مسند عزت گذاشت

چند روزی مصلحت رابا جهان تنگ ساز

گر نداری ظرف خون خوردن درین بستان چو گل

زین شراب لعل دست و دامنی گلرنگ ساز

تا چو شبنم از دامان گلها برخوری

گریه خود را درین بستانسرا بیرنگ ساز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

بهر روی خلق تاکی آرزو کردن نماز؟

چند دریک قبله خواهی بادورو کردن نماز؟

پیش این ناشسته رویان آبروی خود مریز

تا توانی پیش حق با آبرو کردن نماز

تا نشویی دست از دنیا میاور رو به حق

نیست جایز در شریعت بی وضو کردن نماز

با حدیث نفس احرام عبادت باطل است

جمع هرگز کی شود با گفتگو کردن نماز؟

گوشه گیر از عالم پر شور اگر خواهی حضور

کز پریشان خاطری نتوان دراو کردن نماز

نیست حاجت با وضو دست از علایق شسته را

تا قیامت می توان بااین وضو کردن نماز

ماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است

پیش چشم خلق ظاهر بین نکو کردن نماز

دست خود ناشسته از دنیا، تلاش قرب حق

در حریم کعبه باشد بی وضو کردن نماز

نیست صائب از عبادت چشم عارف بربهشت

کار مردان نیست بهر رنگ و بو کردن نماز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

از سنگلاخ دنیا ای شیشه بار بگذر

چون سیل نوبهاران زین کوهسار بگذر

هنگام باز گشت است نه وقت سیرو گشت است

با چهره خزانی از نوبهار بگذر

برگ نشاط عالم خاکی به خون سرشته است

چون باد بی تأمل زین لاله زار بگذر

آبی که ماند در جو آخر غبار گردد

گر تشنه محیطی از جویبار بگذر

یک میوه رسیده بر نخل آرزو نیست

زین میوه های نارس ای خامکار بگذر

یکروی و یک جهت شو چشم از دویی بپوشان

بگذار پنج و شش را از هفت و چار بگذر

خواب گران غفلت دارد ترا زمین گیر

چون آه راست کن قد زین نه حصار بگذر

عریان به چشم رهزن تیغ برهنه باشد

تاب خزان نداری از برگ و بار بگذر

بر سیر روزگاران تا چند تن توان داد؟

یک ره تو هم به مردی زین روزگار بگذر

صائب جمال باقی جویای لوح ساده است

زین نقشهای فانی آیینه وار بگذر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

مرو ز گوشه عزلت به هیچ منظر دیگر

مجو بغیر در دل گشایش از در دیگر

بجز سفال پر از خون دل که نیست خمارش

مسازتر لب خود راز هیچ ساغر دیگر

بغیر در گه یزدان که چوب منع ندارد

مشو به قامت خم گشته حلقه در دیگر

بجز ستاره اشکی کزاوست روشنی دل

نظر سیاه مگردان به نور اختر دیگر

ز گریه دل شبها توان رسید به مقصد

که جز ستاره درین نیست رهبر دیگر

مدار دست زدامان صبر در همه حالی

که دل سکون نپذیرد به هیچ لنگر دیگر

دل شکسته به دست آر ز جوهریانی

که نیست در صدف نه سپهر گوهر دیگر

ز راستی طمع حاصل است شاهد خامی

که غیر عقده دل نیست سرو رابر دیگر

تراست پرده غفلت حجاب چشم بصیرت

و گرنه هردم صبح است صبح محشر دیگر

بغیر اشک کزاو گاه گاه آب دهم چشم

نمانده است مرا در بساط گوهر دیگر

بغیر داغ که دلسرد می کند ز جهانم

سرم فرود نیاید به هیچ افسر دیگر

درین محیط ز طوفان مکن ملاحظه صائب

که همچو موج شود هر شکست شهپر دیگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

مطرباچنگ را بکش به کنار

رگ این خشک مغز رابفشار

به نفسهای آتشین چون برق

ازنیستان جسم دود برآر

میر این کاروان تویی امروز

خفتگان رازخواب کن بیدار

خون مارابخر زقبضه خاک

سیل ماراببربه دریا بار

حدی عاشقانه ای سرکن

بارمن غم ازدل جهان بردار

به نوا نرم ساز دلهارا

تاشود نقش را پذیرفتار

پوست برمغز پخته زندان است

مغز را از حجاب پوست برآر

حسن یوسف حریف زندان نیست

پرده بردار ازرخ اسرار

درفلاخن گذار دلهارا

پس میفکن به کوچه دلدار

سینه زنگ بسته مارا

صیقلی کن چو چهره دلدار

سخن از زلف دلستان سرکن

رگ جان را به پیچ وتاب درآر

نی سواران ناله نی را

نیست میدان به جز دل افگار

کشتی از بادبان برآرد پر

آه دل راکند سبکرفتار

عشق چون ناله سرکند،عشاق

پای کوبان روند برسردار

چون زندکف به یکدگرعاشق

هردوعالم بهم خورد یکبار

ترک دستارکن که نخل امید

چون فشاند شکوفه، آرد بار

دیگ جوشان چه می کند سرپوش

سرعاشق کجابرد دستار؟

نیست دریای عشق لنگرگیر

دل بپردازاز شکیب و قرار

جلوه شاهدان خوش حرکات

آ ب راباز دارد از رفتار

چقدردست و پا زدم صائب

که دل از دست رفت ودست از کار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

مطربا مهر از دهان بردار

بند خاموشی از زبان بردار

راه صحرای لامکان سر کن

پی آن یار بی نشان بردار

کشتی جسم را بهم بشکن

تخته از پیش این دکان بردار

می رود بی دلیل سیل به بحر

شوق را دست از عنان بردار

تخم اشکی به خاک کن امروز

خرمنی گل درآن جهان بردار

تا نخورده است مار طول امل

بیضه دل ز آشیان بردار

طاق نسیان شمار گردون را

دل چو پیکان ازین کمان بردار

به سگ نفس جسم را بگذار

دل ازین مشت استخوان بردار

صبر کن بر بلای ناکامی

کام دل صائب از جهان بردار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

کام دل ازان چهره افروخته برگیر

درهرنگهی دیده خودرا به گهر گیر

دیوانه ما سلسله بسیار گسسته است

زنهارزدل در خم آن زلف خبرگیر

از آتش گل سینه من گرم نگردید

ای بلبل بیدرد مرادرته پرگیر

از جبهه واکرده طلب حاجت خودرا

چون غنچه نشکفته سرراه سحر گیر

مگذاردرین سبزچمن شبنم خودرا

این آینه رازود ازین دامن ترگیر

جز خواب گران نیست درین قافله باری

تا باز نمانی دل ازین قافله برگیر

مگذارکه پژمرده شود غنچه دل را

هرچشم زدن ساغری از خون جگرگیر

ای سرو اگر آسودگیت می دهد آزار

از برگ بشو دست ،گریبان ثمرگیر

این آن غزل خواجه نظیری است که فرمود

ای مطرب جان سوخت دلم ،راه دگرگیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:47 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015551
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث