به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور

درکنج قفس نیست زگل مرغ چمن دور

با تلخی غربت چه کند مصرشکرخیز؟

از بهرعزیزی نتوان شدزوطن دور

درکوثر اگرغوطه زند تشنه برآید

هرسوخته جانی که شد ازچاه ذقن دور

درخانه نشینی نتوان نام برآورد

گمنام عقیقی که نگرددزوطن دور

گر مورکند تکیه گه از دست سلیمان

بسیار مدانید زاعجاز سخن دور

شد موی سرش پاک سفید از غم هجران

تانافه شد از ناف غزالان ختن دور

خوردند به کف آب زچاه اهل توکل

برتشنه ما آب شد از دلو رسن دور

هر چند بود درته پیراهن من یار

چون جامه فانوسم ازان سیم بدن دور

صائب زنظر بازی این تازه جوانان

از دل نشود دوستی یارکهن دور

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوز

بر آتش تو جگرها شود کباب هنوز

شد آفتاب تو در ابر خط نهان هر چند

ز عارض تو شود دیده ها پر آب هنوز

ز خط شد آن لب میگون اگر چه پا به رکاب

توان رساند ز نظاره اش شراب هنوز

کشید حسن ترا گرچه خط به پای حساب

نمی کند نگهت ترک بیحساب هنوز

مه تو گر چه حصاری ز هاله خط شد

حذر کند ز شبیخونش آفتاب هنوز

ز خط قلمرو حسن تو گشت زیر و زبر

ز غفلت است دو چشم تومست خواب هنوز

ز نقش خط لب لعل تو گرچه شد بی آب

ز عارض تو تراوش کند حجاب هنوز

نهشت رنگ حیا بر رخت ز تردستی

چه نقشها که زند خط دگر برآب هنوز

اگر چه خط رقم رخصت تماشایی است

کند ز دیده من صائب اجتناب هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

بیا و تازه کن ایمان به نوبهار امروز

که شد قیامت موعود آشکار امروز

شکوفه از افق شاخ همچو اختر ریخت

نشان صبح قیامت شد آشکار امروز

محیط رحمت حق در تلاطم آمده است

کف از شکوفه فکنده است بر کنار امروز

ز تازیانه پی در پی نسیم بهار

زمین شده است چو افلاک بیقرار امروز

ز جوش لاله و گل کز رکاب می گذرد

پیاده جلوه کند در نظر سوار امروز

چمن چنان به صفا شد که هر نهالی را

توان کشید به آغوش چون نگار امروز

ز جوش لاله و گل خار بر سر دیوار

شده است همچو رگ لعل آبدار امروز

گشوده است بساط ملایمت ایام

لطیفتر ز رگ گل شده است خار امروز

ز جوش قطره شبنم شده است روی زمین

ستاره خیز چو رخسار شرمسار امروز

هوا خمار شکن، گل پیاله گردان است

پیاله نوش و میندیش از خمار امروز

به شغل عیش، شب و روز رابرابردار

که عدل گشت ترازوی روزگار امروز

به دام و دانه چه حاجت، که موج سبزه و گل

شده است سلسله گردن شکار امروز

همین برآینه سیل نوبهاران است

اگر بود اثری ظاهر از غبار امروز

ز لاله جوش خم باده می زند کهسار

شراب لعل برآید ز چشمه سار امروز

چراغ لاله گره کرده دود را در دل

که بی صفا نشود بزم نوبهار امروز

چه بادبان که مهیانکرده است از ابر

برای کشتی می موسم بهار امروز

بهشت نقد طلب می کنی اگر صائب

چو غنچه سر ز گریبان خود برآر امروز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

که را به گوشه گلخن کشیده اند امروز؟

که شعله ها همه گردن کشیده اند امروز

ز بخیه زخم کهن پاره می کند زنجیر

کدام رشته به سوزن کشیده اند امروز؟

کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟

که خارها همه گردن کشیده اند امروز

چو کوه خاطر آسوده زان گروه طلب

که پای خویش به دامن کشیده اند امروز

مجوی تفرقه خاطر از رضاکیشان

که درخت خویش به مأمن کشیده اند امروز

که قد به عزم تماشای گلستان افراخت ؟

که سروها همه گردن کشیده اند امروز

چه فارغند ز بیم فشار تنگی قبر

کسان که تنگی مسکن کشیده اند امروز

جماعتی گذرند از پل صراط چو سیل

که بار خلق به گردن کشیده اند امروز

اجل چه کار کند با جماعتی صائب

که تلخکامی مردن کشیده اند امروز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

مگر به فکر سواری است آن نگار امروز؟

که نیست فتنه خوابیده را قرار امروز

کدام سنگ ملامت هوای من دارد؟

که نیست در دل دیوانه ام قرار امروز

گذشت آن که خزف اعتبار گوهر داشت

به نرخ خاک بود در شاهوار امروز

همیشه انجمن روزگار ناخوش بود

ترا خیال که خوش نیست روزگار امروز

مدار چشم ترحم ز تیغ یار که نیست

نم مروت در هیچ جویبار امروز

دلیر در سر بازار حشر خرج کند

گرفت هرکه زر خویش را عیار امروز

فغان که نیست درین شیشه های سیمابی

می آنقدر که مرابشکند خمار امروز

همیشه فکرت صائب شکار دل می کرد

کمند ناله او نیست دل شکار امروز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

ز سروقدتو شد شوره زار امکان سبز

ز شمع سبز تو شد بخت این شبستان سبز

ز خط پشت لبت زنده می شود دلها

چنین بود چو کند سبزه آب حیوان سبز

میان اهل جنون سبز چون توانم شد؟

نشد ز گریه من خار این بیابان سبز

به رود نیل رسان خویش راکه هیهات است

کز آب چاه شود بخت ماه کنعان سبز

ز هم گزیر ندارند نوش ونیش جهان

که بی گره نشود نی زشکرستان سبز

چو زنگ از دل من برد باده دانستم

که تخم سوخته گرددبه ابراحسان سبز

تجردی که بود در لباس ،محفوظ است

پناه شیر بود ،هست تانیستان سبز

دل حریص به زنگ قساوت آلوده است

که نان همیشه گدا را شود درانبان سبز

زچشم شور کواکب مجوبرومندی

که هیچ دانه نگرددبه زیردندان سبز

اگر گشایش دل خواهی از بلا مگریز

که دانه می شود اینجاز تیر باران سبز

به باده جوش نزد خون خشک من صائب

نشد ز تربیت بحر شاخ مرجان سبز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

نبسته ای گره عهد برقبا هرگز

نرفته ای به سروعده وفا هرگز

همیشه گرچه درآیینه خانه می گردی

ندیده ای رخ خود سیراز حیا هرگز

عیارجنبش مژگان او چه میدانی؟

نگشته ای هدف ناوک قضا هرگز

حدیث دل نگرانی زماچه میپرسی ؟

نکرده ای سفری روی برقفا هرگز

اگرچه شبنم گستاخ این گلستانم

ندیده ام رخ گل را به مدعاهرگز

به گردرفت ز حرص تو خرمن افلاک

دهان شکوه نبستی چو آسیا هرگز

ندیده ام اثر از آه سردخود صائب

گلی نچیده ام از صحبت صبا هرگز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگز

ز بوی گل نشود جغد شادمان هرگز

به عاقلان نتوان دوخت داغ سودا را

تنور سرد نگیرد به خویش نان هرگز

اگر چه کوه غم روزگاربردل ماست

نبوده ایم به طبع کسی گران هرگز

به تلخ و شور جهان همچو بحر ساخته ایم

نخورده ایم غم رزق در جهان هرگز

همیشه همسفر همت بلند خودیم

نداده ایم به دست کسی عنان هرگز

اگر چه نغمه طرازی مسلم است به ما

نخوانده ایم نوایی به بلبلان هرگز

همیشه در صدد عیبجویی خویشیم

نبوده ایم پی عیب دیگران هرگز

(میان آینه و زشت رو صفایی نیست

به اهل دل نشود چرخ مهربان هرگز)

اگر چه غنچه آن گلشنیم ما صائب

نبسته ایم دل خود به گلستان هرگز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

چو آفتاب به هر ذره ای نگاه انداز

چو ابر سایه رحمت به هر گیاه انداز

بلند و پست جهان در قفای یکدگرست

اگر به ماه برآیی نظربه چاه انداز

مریز حاصل خود رابه بحر چون سیلاب

چو ابر گوهر خود رابه خاک راه انداز

مکن چو شمع به یک خانه عمر خود را صرف

چو آفتاب به هر روزنی نگاه انداز

در انتظار تو چشم ستاره آب آورد

چو شمع قافله اشک را براه انداز

شبی برآی به گلگشت ماهتاب برون

چو مهر رعشه غیرت به جان ماه انداز

نفس شمرده زن، از قید سبحه فارغ باش

به راه نه قدم و راهبر به چاه انداز

سزای توست به ناخن زمین خراشیدن

تراکه گفت که برآسمان کلاه انداز؟

بپوش جامه فتح از شکست خود صائب

کتان طاقت خود را به پیش ماه انداز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

به یاد سنبل آن زلف با صبا می ساز

به بوی مشک سبکروح باختا می ساز

به بوی پیرهن غنچه با صبا می ساز

ز آشنا به سخنهای آشنا می ساز

مگر به منزل مقصود راه توانی برد

ز دستگیری افتادگان عصا می ساز

مشو چو دانه گندم به پاکی از خود امن

شدی چو پاک زغش، برگ آسیا می ساز

جمال شاهد مقصود را نقابی نیست

همین تو سعی کن آیینه با صفا می ساز

کلید قفل خود از جیب دیگران مطلب

چو غنچه از گره خود گرهگشا می ساز

اگر ز آتش سوزان گذشتنت هوس است

دعای جوشنی از نقش بوریا می ساز

کنون که قد تو گردید حلقه در مرگ

تهیه سفر عالم بقا می ساز

اگر چو سرو سر سبز آرزو داری

زجامه خانه قسمت بیک قبا می ساز

درآ به ملک توکل ،چو خسروان بنشین

ز آسمان وزمین باغ وآسیامی ساز

اگر هوای شکرخواب عافیت داری

ز فرشهای منقش به بوریامیساز

خمارنعمت الوان به خون شکسته شود

به استخوانی ازین سفره چون هما می ساز

اگر مقام به ویرانه می کند سیلاب

تو نیز برگ اقامت درین سرا می ساز

چوآفتاب رخ از سوز دل طلایی کن

به کیمیای نظرخاک راطلا می ساز

زقصردلت اگر پایداریت هوس است

نخست ،شمسه اش از پنجه دعا می ساز

مباش زیر سیه خیمه فلک صائب

برای خویشتن ازدود دل سما می ساز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015488
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث