به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نخست دفتر هوش و خرد درآب انداز

دگر نگاه به آن چشم نیمخواب انداز

چراغ رنگ به یک جلوه می شود خاموش

محبت گل این باغ بر گلاب انداز

مرید شبنم تردست شو درین گلزار

سربریده به دامان آفتاب انداز

نقاب دولت بیدار، خواب سنگین است

به زور گریه به یک جانب این نقاب انداز

حذر کن از مژه تیر چنگ او صائب

نهفته چشم برآن چشم نیمخواب انداز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

بگیر جام هلالی ز رخ نقاب انداز

ز رعشه سنگ به مینای آفتاب انداز

فریب حسن سبکسیر رنگ و بوی مخور

محبت گل این باغ بر گلاب انداز

کمند جاذبه گوهرست بیتابی

همین تو رشته جان را به پیچ و تاب انداز

میی که پشت ندارد نخوردنش اولاست

به پای خم بنشین در قدح شراب انداز

مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار

سربریدن به دامان آفتاب انداز

ترا چه کار که این خاک پاک و آن شورست

به هر زمین که رسی تخم چون سحاب انداز

اگر قبول نداری که بی تو چون داغیم

بیا به سینه سوزان ما کباب انداز

نصیب کوزه سر بسته است باده ناب

نهفته چشم برآن چشم نیمخواب انداز

جواب آن غزل است این که خواجه حافظ گفت

مرا به میکده بر در خم شراب انداز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

درآ به زمزمه ای مطرب غزال پرداز

که تازیانه شوق است شعله آواز

مگر به روشنی این چراغ ربانی

به پیشگاه حقیقت رسم ز راه مجاز

برآر از جگر گرم ناله گرمی

که شیشه خانه دلها ازان رود به گداز

مگر به بدرقه این براق گردون سیر

رسم به منزل ازین راه پرنشیب و فراز

بریز در قدح گوش ازان می بیرنگ

که دل شکاف بود موجه اش چو ناخن باز

مگر به بال و پر این شراب روحانی

ازین خرابه وحشت فزا کنم پرواز

خدای را حدی عاشقانه ای سرکن

که بی حدی نشود قطع راه دور حجاز

ز دوش خاطر ما بختیان سنگین بار

غم گرانی بار وجود دور انداز

گره ز بال پری پیکران دل واکن

به نغمه های سبکروح ای نوا پرداز

چراغی از نفس گرم پیش راهم دار

به این فروغ مگر روی دل ببینم باز

درخت خشک به آب و هوا نمی جوشد

به زاهدان چه سرایت کند ترانه و ساز؟

درآ به انجمن صوفیان تماشا کن

که مرغ با قفس آهنین کند پرواز

شگفت نیست ز شور خمیر مایه عشق

که هم تنور درآید به چرخ و هم خباز

خوشا سری که ز شور جنون بود در گرد

خوشا دلی که به بال تپش کند پرواز

دل رمیده به تدبیر بر نمی گردد

شرر به آتش سوزان چگونه گردد باز؟

ز آفتاب محال است رنگ گرداند

دلی که پخته نگردد به شعله آواز

وصال می طلبی، یک نفس قرار مگیر

که از تپیدن دلهاست طبل آن شهباز

رسد به مغز ز دلها نسیم سوختگی

در آن حریم که صائب سخن کند آغاز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

 

دگر که را کنم از اهل درد محرم راز؟

که رنگ من به زبان شکسته شد غماز

مباش ایمن ازان چشمهای شرم آلود

که چشم دوخته گیرد شکار خود این باز

چو دید طاق دو ابروی یار، برگردید

کسی که گفت روا در دو قبله نیست نماز

ازان ز حلقه بگوشان خط مشکینم

که کرد حسن ترا خط نیازمند نیاز

ز عرض حال در ایام خط مشو غافل

که وقت شام بود تنگ در ادای نماز

دلی که نفس گرم عشق آب نشد

ز آفتاب قیامت نمی رود به گداز

چنان که سیل خس و خار رابه دریا برد

مرا به عشق حقیقی کشید عشق مجاز

حباب مانع جوش و خروش دریا نیست

نگشت مهر خموشی نقاب چهره راز

ترا تردد خاطر کشیده است به بند

که آب، می شود از موج خویش سلسله ساز

به فکر صائب ازان می کنند رغبت خلق

که یاد می دهد از طرز حافظ شیراز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

نمی رسد به حقیقت کس از سرای مجاز

پلی است آن طرف آب، عشقهای مجاز

ز مرگ بیم ندارم که در قلمرو خاک

عذاب قبر کشیدم ز تنگنای مجاز

اسیر دایره رنگ تا به کی باشم ؟

دلم چو لاله سید شد ازین سرای مجاز

بپوش خرقه عریان تنی ز حضرت عشق

که بند خانه غفلت بود ردای مجاز

مباد هیچ مسلمان اسیر قید فرنگ!

بجان رسیده ام از دست عشوه های مجاز

مبند دل به تماشای این جهان صائب

که یک دو هفته بود همچو گل وفای مجاز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

لاله داغ است ازان عارض گلفام هنوز

سرو را قامت او می دهد اندام هنوز

گر چه از مستی چشمش دو جهان است خراب

نرسیده است لب او به لب جام هنوز

در حریم دهنش دست و گریبان همند

بر سر تنگی جا، بوسه و دشنام هنوز

مو برآورد زبان قلمش از خط سبز

می کند ننگ ز نام من بدنام هنوز

خار در پیرهن یوسف مصر اندازد

بوی پیراهن آن سرو گل اندام هنوز

باش تا صبح رعونت ز نهالش بدمد

نکشیده است قد آن فتنه ایام هنوز

آهوی چشم غزالان زرمیدن استاد

دل وحشت زده با من نشود رام هنوز

بر لب جام زدی بوسه و یک عمر گذشت

لب خود می مکد از ذوق لب جام هنوز

دعوی پختگی اینجا ثمر خامیهاست

عود مادر جگر شعله بود خام هنوز

تو که از پختگی عشق نداری خبری

فکر صائب به مذاق تو بود خام هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروز

خیر در خانه خمار نمانده است امروز

پرده خواب گرفته است جهان را چون ابر

اثری از دل بیدار نمانده است امروز

نیست یک چهره شبنم زده در ساحت باغ

شرم در دیده گلزار نمانده است امروز

دل غمگین به چه امید شود گوشه نشین ؟

فیض در کنج لب یار نمانده است امروز

نیست در زلف دلارای صنم کوتاهی

کمری لایق زنار نمانده است امروز

چه خیال است که در صومعه هابتوان یافت

در خرابات چو هشیار نمانده است امروز

صدف آن به که بسازد به جگر سوختگی

جود در ابر گهر بار نمانده است امروز

پیر کنعان نکشد سر به گریبان،چه کند؟

یوسفی بر سر بازار نمانده است امروز

چه توقع ز لب خشک صدف باید داشت؟

آب در گوهر شهوار نمانده است امروز

همدمی کز سر اشفاق بگیرد یک بار

خبری زین دل بیمار، نمانده است امروز

سبحه را کیست که خاک مذلت گیرد؟

حرمت رشته زنار نمانده است امروز

غیر صائب که دمی می زند از سوز جگر

اثر از گرمی گفتار نمانده است امروز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

از جبینش عرق شرم روان است هنوز

چشم امید به رویش نگران است هنوز

گرچه خط گرد برآورد ز شکرزارش

بوسه بر گرد لبش بال افشان است هنوز

در ته سبزه خط، حکم لب میگونش

بر دل سوخته چون آب روان است هنوز

رویش از سبزه خط گر چه زره پوش شده است

دل ز هر حلقه به رویش نگران است هنوز

گر چه زنگار گرفته است ز خط شمشیرش

چین ابروی غضب سخت کمان است هنوز

جلوه اش می برد از دست نظر بازان را

قامتش حلقه رباتر ز سنان است هنوز

نکند گوش به پروانه معزولی خط

چشمش از هر مژه ای فتنه نشان است هنوز

ملکش از لشکر بیگانه خط شد پامال

حسن غافل لمن الملک زنان است هنوز

غمزه شوخ به ویرانی دل مشغول است

زلف در غارت جان برق عنان است هنوز

به جگر سوزی احباب نمی پردازد

غنچه سنگدلش تلخ زبان است هنوز

نتوانست خط آورد به اصلاح او را

فتنه عالم و آشوب جهان است هنوز

گر چه ته جرعه ای از باده حسنش مانده است

صائب از جمله خونابه کشان است هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

دل ما روشن از افلاک نگردد هرگز

تیغ از دامن تر پاک نگردد هرگز

صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود

بی دلی پاک، سخن پاک نگردد هرگز

چشمه روشن خورشید اگر خشک شود

آب در دیده افلاک نگردد هرگز

صرف پاکی مکن اوقات که سیلاب بهار

تا به دریانرسد پاک نگردد هرگز

جام جم تا اثر از چرخ بود در دورست

چون اثر خیر بود، خاک نگردد هرگز

چهره عالم ازو رنگ بهاران دارد

کز خزان خشک رگ تاک نگردد هرگز

پرده شوخی آن حسن نشد سبزه خط

برق پوشیده ز خاشاک نگردد هرگز

نگشاید گره از غنچه پیکان به نسیم

دل که افسرده شود چاک نگردد هرگز

غیر وقت آنچه شود فوت ز اسباب جهان

عارفان را مژه نمناک نگردد هرگز

خنده زخمی است که جان بردن از و دشوارست

زنده دل آن که طربناک نگردد هرگز

هر که از عاقبت بیخبری با خبرست

صائب از باده طربناک نگردد هرگز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

عشق گرد دل فرزانه نگردد هرگز

خانه دیو، پریخانه نگردد هرگز

شهپر عشق سبکسیر، شکست دل ماست

آسیا بی مدد دانه نگردد هرگز

عشق از کوی خرابات به جایی نرود

گنج دلگیر ز ویرانه نگردد هرگز

گر چه در دایره چشم غزالان باشد

روی مجنون ز سیه خانه نگردد هرگز

هر که ترجیح دهد عقل و خرد را به جنون

دارم امید که دیوانه نگردد هرگز!

عشق با عقل محال است شود در دل جمع

این دو تیغ است که همخانه نگردد هرگز

دل غفلت زدگان زنده نگردد به سخن

پرده خواب به افسانه نگردد هرگز

گر صبا با خبر از درد غریبی باشد

گرد خاکستر پروانه نگردد هرگز

آشنایی به سخن کن که پریزاد سخن

آشنایی است که بیگانه نگردد هرگز

کجرویهای فلک علت کج بینی توست

تا نگردد سرت،این خانه نگردد هرگز

بر رخ هر که گشودند در دل صائب

طالب کعبه و بتخانه نگردد هرگز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015895
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث