به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر

می گدازد عاشقان را چون شکر در جوی شیر

صحبت سیمین تنان شیرین لبان را آتش ا ست

کاهش شکر بوداز چربی پهلوی شیر

می کند بی دست وپایی نعمت فردوس نقد

روزی اطفال اینجامی رسد از جوی شیر

سخت طفلانه است سنجیدن به مردان جهان

کوهکن راکز دهان تیشه آیدبوی شیر

سخت رویان رابه خلق خوش توان مغلوب کرد

قند را درهم شکست از چرب نرمی خوی شیر

پاک طینت عیب خود را بر زبان می آورد

موی را پنهان نیارد کرد هرگز روی شیر

نیست در مصر قناعت تشنه چشمی حرص را

خشک می آید برون اینجا شکر از جوی شیر

وقت حاجت راه روزی خود هویدامی شود

طفل بی مادر کند زانگشت جست و جوی شیر

وعده های خشک بی ریزش نمی آید بکار

طفل را نتوان خمش کردن به گفت و گوی شیر

در حریم صبح صائب پاک کن دل از خودی

کز غباری از صفا بیمایه گردد روی شیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

زیرتیغ از مرغ بسمل پرفشانی یاد گیر

از سبکروحان نصیحت بی گرانی یاد گیر

عمر فرصت درگذارووقت پرواز ست تنگ

در حریم بیضه بال و پر فشانی یاد گیر

ای که تمکین یاد می گیری زجسم خاکسار

از بهار عمر هم آتش عنانی یاد گیر

شهپرپرواز سامان می دهد از برگ عیش

شیوه رفتار از باد خزانی یادگیر

نیست ممکن راست کردن چوبهای خشک را

پند پیران را درایام جوانی یاد گیر

مور رااز دست خود بخشد سلیمان پایتخت

یا فرودستان طریق مهربانی یاد گیر

گر بود چون غنچه گل صد زبانت در دهان

سرفروبردر گریبان ،بی زبانی یاد گیر

در رگ زنار تاب ودر دل سبحه است تار

از دل خوش مشرب ماخوش عنانی یادگیر

گر دل شب رانیفروزی به آه آتشین

از فلک هر صبحدم اختر فشانی یاد گیر

می دهددر پرده شب عمر جاویدان به خضر

شرم همت رازآب زندگانی یادگیر

از ته دل برتو گردشوار باشد دوستی

از برای مصلحت لطف زبانی یاد گیر

می فشاند گوهر شهواراز لب زیرتیغ

از صدف صائب طریق زندگانی یادگیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

برگ عیش خویش را چون گل زهم پاشیده گیر

این دکانی را که برخود چیده ای برچیده گیر

می کند عریان چومرگ از کسوت هستی ترا

چند روزی این لباس عاریت پوشیده گیر

عمر جاویدان این عالم همین روزوشبی است

پشت وروی این ورق را تاقیامت دیده گیر

چون زهر برگی به چندین چشم می باید گریست

یک دهن چون گل درین بستانسراخندیده گیر

چشم می باید چون پوشیدن زدنیا عاقبت

دیده را نادیده و نادیده هارادیده گیر

چون افزایش رانباشد غیر کاهش حاصلی

چند روزی خویش راچون ماه نو بالیده گیر

ازخط و زلف نکویان دیده رغبت بپوش

از دل بیدار، این خواب پریشان دیده گیر

گر نخواهی بست چون حلاج لب از حرف راست

ریسمان بهر گلوی خویشتن تابیده گیر

چون گرانبارست از خواب گران این کاروان

بادل صد چاک چندی چون جرس نالیده گیر

گوش سنگین، سنگ دندان سبک مغزان بود

هر چه در حق تو گوید مدعی نشنیده گیر

چون به ارباب بصیرت عرض دادی جنس خویش

در ترازوی قیامت خویش راسنجیده گیر

نیست صائب حاصلی این عالم پرشور را

در زمین شور تخم خویش را پاشیده گیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

از می گلرنگ می گردد اگر پیمانه سیر

می شود از خوردن خون هم دل دیوانه سیر

میوه جنت اگر برآدمی گردد گران

می شود از سنگ طفلان هم دل دیوانه سیر

اشتهای آتش سوزان ندارد سوختن

حرص را کی می توان کردن زآب ودانه سیر

می شود سیراب از شبنم اگر ریگ روان

می کند مخمور رااز باده هم پیمانه سیر

چرخ سنگین دل نگردداز شکست دل ملول

نیست ممکن آسیارا ساختن از دانه سیر

سیری از خوان سپهر سفله محض آرزوست

از جگرخوردن مگرگردم درین غمخانه سیر

حلقه های زلف سیر از دلربایی می شود

گر بود ممکن که گرددچشم دام از دانه سیر

عارفان از دیدن حسن مجازآسوده اند

تشنه خم کی شود از شیشه و پیمانه سیر

لقمه ای برخوان گردون نیست بی خون جگر

چون نگردد میهمان از جان درین غمخانه سیر

کیست صائب از تردد نفس رامانع شود

کی شود مور حریص از جستجوی دانه سیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

گر کند مادر زخشکی بخل دراعطای شیر

اشگ طفلان را ید بیضاست دراجرای شیر

ساغرلب تشنه آرد خون مینا را بجوش

جذب کودک رادم عیسی است دراحیای شیر

کهربا بال وپر پروازگرددکاه را

مهر مادر می کنداطفال را جویای شیر

میرساند رزق هرکس را بقدرظرف،حق

هست در خورد دهان کودکان مجرای شیر

آنکه تعلیم مکیدن می دهد اطفال را

می دهد خون سیه را کسوت بیضای شیر

روزی که ما بی زبانان بی طلب خواهد رساند

آنکه پیش از طفل در پستان کند انشای شیر

ترک عادت بر سبک مغزان بود ناخوشگوار

پیش طفلان نعمت الوان نگیرد جای شیر

روی ممسک تلخ از آن باشد که پستان سیاه

از سراطفال بیرون می برد سودای شیر

شکوه باشد حاصل نیکی به کافرنعمتان

در دل مادر کند خون طفل بدخو جای شیر

چشم زاهد از لقای دوست باشد بر بهشت

کی توان بردن ز طبع طفل استسقای شیر

کفر نعمت می کند رزق هلال خود حرام

می خورد خون طفل از پستان گزیدن جای شیر

حرص پیران از سفیدی های مو گردد زیاد

برنیارد ازوجود این زهر رادریای شیر

حرص زر نتوان جدا کرد از کهنسالان به تیغ

آب نتواند سفیدی را برداز سیمای شیر

از سفیدی های مو شدتنگ صائب خلق من

خشک مغزی های من افزود ازین دریای شیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

سود ندهد عامل بیدادگر را کارخیر

شاهد ظلم است ازاهل عمل آثار خیر

کوته اندیشی که خیر ازمال مردم می کند

دست و دامان تهی برگردداز بازارخیر

پایه ظلم وستم راعامل بیدادگر

می دهد براهل بینش عرض از آثار خیر

روزی مرغان شود تخمی که زیر خاک نیست

پیش مردم از تنگ ظرفی مکن اظهار خیر

صرف کن درخیر نقد زندگانی را که نیست

در شبستان عدم شمعی به جز انوار خیر

نور از آیینه میبارد سکندر را به خاک

بی گهر هرگز نگردد ابر گوهر بار خیر

نام جم ازجام در دورست تا افلاک هست

ماندگی هرگز ندارد گردش پرگارخیر

صحبت نیکان بود مشاطه بدگوهران

رتبه تمکین بود تعجیل رادر کارخیر

تامی لعل شفق در شیشه افلاک هست

صائب از گردش نیفتد ساغرسرشارخیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور

دربهاران می شود از لاله صحرا دیده ور

نیست غیر ازداغ درمانی دل افسرده را

کز شرار شوخ گردد سنگ خارا دیده ور

آنچنان کز دیدن خورشید آب آید به چشم

از تماشای تو می گردد تماشا دیده ور

از نظر بازان کمال حسن افزون می شود

کز حباب شوخ گردد روی دریا دیده ور

همچو نرگس بسته چشم آید برون فردا ز خاک

هر که از غفلت نگردیده است اینجا دیده ور

دیده روشن نمی ماند چو سوزن بر زمین

سربرآرد از گریبان مسیحا دیده ور

داشتم امید آزادی ز خط، غافل که حسن

گردد از هر حلقه ای درصید دلها دیده ور

می کند اهل بصیرت راهرو راسوز عشق

در ره تفسیده می گردد کف پادیده ور

دیده امیدواران خانه روشن می کند

تازیوسف گشت یعقوب وزلیخا دیده ور

نور بینش بود درصحرای امکان توتیا

ذره ها را کرد مهر عالم آرا دیده ور

دیده شب زنده داران را ز ظلمت باک نیست

روز روشن شمع خاموش است وشبها دیده ور

نیست در آهن دلان اکسیر صحبت رااثر

سوزن ناقص نشداز قرب عیسی دیده ور

از جواهر سرمه خال تو اکنون روشن است

پیش ازین گربود دلها از سویدادیده ور

وقت آن گل پیرهن خوش کز نسیم مرحمت

کرد در پیرانه سر یعقوب ما را دیده ور

دور بینان پیش پای خویش نتوانند دید

نیست مرد آخرت در کار دنیا دیده ور

آنچنان کز روزن وجام روشن خانه ها

می شود صائب به قدر داغ، دلها دیده ور

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟

دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر

خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست

در صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر

جوهر ذاتی به نور عاریت محتاج نیست

درشب تار از فروغ خود شود پیدا گهر

ماه کنعان رابرابر می کند باسیم قلب

درترازو آن که می سنجد سخن راباگهر

از تجردپایه روشندلان گرددبلند

جای بر سر می دهندش چون شود یکتاگهر

روزی روشندلان از عالم بالابود

آب از دریا نمی گیرد ز استغنا گهر

زیر پای خود نبیند همت سرشار من

گر مرا ریزند چون دریا به زیر پاگهر

بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبان

گر به پای خویش بیرون آید از دریاگهر

نیست ممکن از روانی اشگ رامانع شدن

دارد از بی دست وپایی در گره صد پا گهر

ماه کنعان از غریبی شدعزیز روزگار

پای می پیچد به دامان صدف بیجاگهر

می کند از ساده لوحیها همان یادوطن

گر چه درخاک غریبی می شود بیناگهر

خاکساری کم نسازد صائب آب روی مرد

از بهای خود نمی افتد به زیر پا گهر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر

همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر

هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد

سربه آسانی برآرد از گره زار گهر

نیست در تسخیر دلها به ز همواری کمند

رشته از همواری خود شد گرانبار گهر

از پریشانی است دل ایمن چو خود را جمع کرد

بیمی از ریزش نداردجام سرشار گهر

می کند وحشت ز هر موجی چو تیغ آبدار

تا صدف از ساده لوحی شد گرانبار گهر

صلح کن ازدانه گوهر به اشک خود، که هست

بیش از دریا خطر درآب هموار گهر

می گدازد روح راآمیزش سیمین بران

رنج باریک آرد از قرب گهر، تارگهر

خواری روشن ضمیران پیش خیر عزت است

گردد از گرد یتیمی گرم، بازار گهر

شد فلک پرواز دل تاپابه دامن جمع کرد

بیشتر از بی سروپایی است رفتارگهر

از لب خامش صدف دندانه سازد تیغ را

بس که شد در عهد ما قحط خریدار گهر

هر سبک مغزی سخن نتواند از عارف کشید

گوش ماهی چون صدف نبود سزاوار گهر

انتقام خویش رااز مغز گوهر می کشد

رشته را چندان که لاغر می کند بارگهر

ره مده طول امل دردل که می افتد گره

بیشتر از رهگذار رشته در کارگهر

خودنمایی لازم نودولتان افتاده است

در گهر صائب نمی ماند نهان تارگهر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

 

چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر

می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر

گر چه اوراق دل من قابل شیرازه نیست

می کنم شیرازه اش از تار گیسوی دگر

گر چه از ریحان جنت می چکد آب حیات

سبزه پشت لب او راست نیروی دگر

گر زمین باغ مشک وخاک او عنبر شود

نشنودبلبل بغیر از بوی گل بوی دگر

تا به چشمم نور وحدت سرمه حیرت کشید

گشت هر داغ پلنگم چشم آهوی دگر

تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید

شد نسیم صبح را هر غنچه زانوی دگر

وای بر من کز غرور حسن شد خط غبار

مستی چشم ترا بیهوشداروی دگر

تا به گرد شمع اوگردیده ام پروانه وار

می کشم از هر پری ناز پریروی دگر

نیست از دنیا بریدن کار هر بیجوهری

دست دیگر خواهد این شمشیر وبازوی دگر

بعد عمری داد گردون گر لب نانی مرا

بهر آزار دلم شد چین ابروی دگر

روز وشب آورده ام در معنی بیگانه روی

چون کنم صائب، ندارم آشنا روی دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015566
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث