به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ای

می تراود ناله از هر غنچه ای منقاروار

پیش ارباب بصیرت چشم خواب آلوده ای است

گر به ظاهر دولت دنیا بود بیداروار

عشرتم راگریه خونین بود در آستین

بوی خون گل می کند ازخنده ام سوفاروار

می توان دانست گنجی هست درویرانه اش

هر که می دزدد زمردم خویش راعیاروار

زنده کن دل را به نور عشق، بر افلاک رو

ورنه خرج کرکسان خواهی شدن مرداروار

نیست صائب درمحبت پیچ وتاب من عبث

حلقه بر در می زنم گنج گهر را ماروار

سر نمی پیچم ز خار سرزنش دیواروار

تیغ را جا بر سر خود می دهم کهساروار

بر نمی دارد ترا از خاک بوی پیرهن

تا نسازی ازگرستن چشم خود دستاروار

چون سلیمانی است هر لخت از دل صد پاره ام

بس که پیچیده است دردل آه من زناروار

با کمال خرده بینی نقطه خالش مرا

کرد در سر گشتگی ثابت قدم پرگاروار

طوطی شیرین زبانم لیک آن آیینه رو

می شمارد سبزه بیگانه ام زنگاروار

برگ عیشم چون خزان پا در رکاب رحلت است

یک دهن افزون نباشد خنده ام گلزاروار

گر چه نیل چشم زخمم شاهدان باغ را

می زنند آتش به جان ناتوانم خاروار

تا میسر می شود، کردارخود پوشیده دار

تانیفتی دردهان مردمان گفتاروار

میل عقبی کن زدنیا، کآدم خاکی نهاد

می فتد، مایل به هر جانب شود، دیواروار

بس که کردم سازگاری، غم به آن سنگین دلی

می کند اکنون پرستاری مراغمخواروار

گر نپیچم یک زمان بر خود، پریشان می شوم

می کند شیرازه، پیچیدن مراطوماروار

بی تو گر بالین من سازند از زانوی حور

می کنم تغییر بالین هر زمان بیماروار

می شود مهر لب اظهار من شرم حضور

ورنه دارم شکوه ها درآستین طوماروار

پیش ازین اغیاردر چشمم نمود یارداشت

این زمان ازیار وحشت می کنم اغیاروار

ذره ای از حسن عالمگیر او بی بهره نیست

از درو دیوار لذت می برم دیداروار

رشته عمرش ز پیچ وتاب می گردد گره

هر که با موی میان دارد سری زناروار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

می شود رنگین تر آن لعل سخنگودر خمار

می توان گل چید از خمیازه او در خمار

خواهد افتادن ز چشمش مستی دنباله دار

گر ببیند چشم او را چشم آهو در خمار

در سرمستی چه خواهد کرد با نظارگی

تیر مژگانی که می گردد ترازو در خمار

ابر چون بی آب شد بر قلب دریامی زند

می شود خونخوارتر آن چشم جادو در خمار

می توان کردن در آتش سیر گلزار خلیل

ز انقلاب رنگ بر رخساره او در خمار

بی شراب لاله رنگ از عیش تلخ من مپرس

برتنم انگشت زنهاری است هرمو در خمار

سرو با آن تازه رویی، می کند در دیده ام

جلوه مینای خالی بر لب جو در خمار

بر دلم بار دو عالم نیست در مستی گران

بردماغ من گرانی می کند بو در خمار

باز می ریزد می خونگرم رنگ آشتی

با حریفان می کنم هر چند یکرو در خمار

گر به پهلو دیگران رفتند راه کعبه را

من ره میخانه را رفتم به پهلو درخمار

در سر مستی بود ابروی ماه عید تیغ

برسرم شمشیر خونریزست ابرو درخمار

جلوه زهر هلاهل می کند در آب تیغ

سبزه سیراب بر طرف لب جو در خمار

در تلافی کاسه زانو شود جام جمش

هر که یک چندی گذاردسربه زانو در خمار

جام چون خالی شد ازمی ،خشک می آید به چشم

می چکد صائب می ازلعل لب او در خمار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

اهل دل رایاری دوران نمی آید به کار

تیغ را همواری سوهان نمی آید به کار

در بساط آفرینش، مردم آگاه را

هیچ غیر از دیده حیران نمی آید به کار

نور مطلق بی نیاز از پرده های چشم ماست

آتش خورشید را دامان نمی آید به کار

عقده دل از درون چون غنچه خودوامی شود

این گره راناخن ودندان نمی آید به کار

عشق می خواهد دل مجروح و چشم اشکبار

کشت بی نم، ابر بی باران نمی آید به کار

قدر خط سبز را سوداییان دانند چیست

چشم خواب آلود راریحان نمی آید به کار

هر سحابی از دل عاشق نمی شوید غبار

تشنه دیدار را باران نمی آید به کار

خاطر آسوده خواهی ،چشم از عالم بپوش

دیده روشن درین زندان نمی آید به کار

از سبکروحی و تمکین آدمی را چاره نیست

تیر چون شد بی پروپیکان، نمی آید به کار

تا نگردیده است دل افسرده، کاری پیش گیر

دانه پوسیده، ای دهقان نمی آید به کار

گر نخواهد شد سپند روی آتشناک او

چون شرار این خرده های جان نمی آید به کار

دست وپایی می زند بهر حضوردیگران

ورنه صائب راسر و سامان نمی آید به کار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار

دانه از بهر درودن می دماند روزگار

برد چون خورشید هرکس رابه اوج اعتبار

بر زمین چون سایه آخر می کشاند روزگار

از سگ دیوانه نتوان آشنایی چشم داشت

زخم دندانی به هرکس می رساند روزگار

تا دل مغرور من جایی نمی گیرد قرار

گر به سهو از چهره ام گردن فشاند روزگار

از تو باشد گر همه روی زمین، از خودمدان

کانچه داد امروز، فردا می ستاند روزگار

می کند استاده دار عبرتی هم بردرش

هر که رابر کرسی زر می نشاند روزگار

با کمال بی حیایی، همچو شرم آلودگان

می دهد رنگی و رنگی می ستاند روزگار

دستگیری می کند بهر فکندن خلق را

نخل از بهر بریدن می نشاند روزگار

صائب لب تشنه راعمری است چون موج سراب

بر امید آب هر سو می دواند روزگار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

هر که می داند که برگردد سخن درکوهسار

کی به حرف سخت بگشاید دهن درکوهسار؟

تنگ خلقی لازم سنگین دلی افتاده است

این پلنگ خشمگین دارد وطن در کوهسار

تا قیامت ماتم فرهاد نا حق کشته را

تازه دارد لاله خونین کفن درکوهسار

ناله عشاق در فریاد آرد سنگ را

از هم آوازست فارغ کوهکن درکوهسار

کاوش مژگان شیرین آنچه بافرهاد کرد

نقش شیرین می کشد از کوهکن در کوهسار

می کنم هموار بر خود سختی ایام را

برنمی خیزد صدااز پای من درکوهسار

هر رگ سنگی کمر بندد به خون من چو مار

گوشه غاری اگر سازم وطن درکوهسار

لاله من بی نیازست از شراب عاریت

می زند ساغر ز خون خویشتن درکوهسار

آن نواسنجم که سازد پایکوبان چون سپند

سنگها راشعله آواز من در کوهسار

بیستون رابر کمر زنار گردد جوی شیر

گر کند تصویر آن بت کوهکن درکوهسار

از بزرگان می شود قدر سخن سنجان بلند

صاحب آوازه می گردد سخن در کوهسار

در عزای کوهکن هر نوبهار از بیکسی

چاک سازد لاله چندین پیرهن در کوهسار

تا به خارا کوهکن تمثال شیرین نقش بست

چشمه ها رامی رود آب از دهن در کوهسار

نیست از سنگ ملامت غم من دیوانه را

می شود چون سیل افزون شورمن درکوهسار

مومیایی سنگ گردد در شکست استخوان

از نسیم عهد آن پیمان شکن درکوهسار

می شود خونش گران قیمت تر از یاقوت ولعل

می دهدهر کس به زیر تیغ تن درکوهسار

برامید آن که کارم صورتی پیداکند

صرف کردم عمر خود چون کوهکن در کوهسار

این جواب آن غزل صائب که زاهد گفته است

درمیان شهرم ودارم وطن در کوهسار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

بیقرار عشق در یک جا نمی گیرد قرار

کوه اگر لنگر شود دریا نمی گیرد قرار

آسمان بیهوده در اندیشه تسخیر ماست

باده پر زور در مینا نمی گیرد قرار

دیو را شیشه سر بسته نتوان بند کرد

هیچ دل در قبه خضرا نمی گیرد قرار

بخیه نتوان زد به شبنم دیده خورشید را

خواب در چشم ودل بینانمی گیرد قرار

رشته شیرازه اوراق افلاکیم ما

نظم عالم بی وجود مانمی گیرد قرار

تا نظر بازست، دل در سینه دارد اضطراب

شمع بی فانوس در صحرا نمی گیرد قرار

می دود درکوچه وبازار آخر راز عشق

این شرر در سینه خارا نمی گیرد قرار

غیر دل کز پهلوی من برنخیزد روزوشب

هیچ پیکان دربدن یک جا نمی گیرد قرار

غیر دریا، سیل در هر جا بود زندان اوست

عاشق شوریده در دنیا نمی گیردقرار

پرتو خورشید بستر بر سر دریا فکند

عکس او در چشم خونپالانمی گیرد قرار

هر که چون دل کوچه گرد زلف وکاکل گشته است

در فضای جنت المأوی نمی گیرد قرار

شیشه ساعت بود گردون وغم ریگ روان

یکدم از گردش غم دنیا نمی گیرد قرار

محنت دنیابه نوبت سیر دلها می کند

کاروان ریگ دریک جا نمی گیرد قرار

عاقبت از خانه آیینه هم دلگیر شد

در بهشت آن شوخ بی پروا نمی گیرد قرار

گر نباشد گوشه چشم غزالان در نظر

یک نفس مجنون درین صحرا نمی گیرد قرار

بوی پیراهن سفیدی می برد از چشم ما

ابر دایم بر دریا نمی گیرد قرار

روح قدسی چون کند لنگر درین وحشت سرا؟

کوه در دامان (این) صحرا نمی گیرد قرار

کوه غم لنگر نیفکنده است صائب دردلش

نقش پای هرکه در خارا نمی گیرد قرار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

خون دل تا هست چشم تر نمی گیرد قرار

تا بود درشیشه می ساغرنمی گیرد قرار

جان چو کامل شد تن خاکی بود زندان او

در صدف غلطان چوشد گوهر نمی گیرد قرار

خرده جان رابود درجسم آتش زیرپا

این سپند شوخ در مجمر نمی گیرد قرار

تابه دریا قطره خود رانسازد متصل

آب روشن دردل گوهر نمی گیرد قرار

دست کوته دار ناصح از دل پر شور من

کشتی دریایی از لنگر نمی گیرد قرار

می برد از آسمان بیرون دل روشن مرا

اخگر من زیر خاکستر نمی گیرد قرار

زیر گردون نیست ممکن بی کشاکش زیستن

موج در دریای بی لنگر نمی گیرد قرار

چرخ از گردش نیفتد تانریزد خون خلق

هست تا در شیشه می ساغر نمی گیرد قرار

تا پر کاهی ز خرمن هست در کشت وجود

از پریدن دیده اخترنمی گیرد قرار

داد نرگس از سبک مغزی سر خود را به باد

بر سربی مغز،تاج زر نمی گیرد قرار

می شود طالع هلال خط ز طرف روی یار

درنیام این تیغ خوش جوهر نمی گیرد قرار

زلف آن دلدار بی پروا مگر رحمی کند

ورنه دل درعالم دیگر نمی گیرد قرار

خون چو گرددمشک از گرداب ناف آید برون

دل چو سودایی شود دربر نمی گیرد قرار

کرد گردون رازانجم پاک صبح خوش نسیم

در بساط باددستان زر نمی گیرد قرار

برق هیهات است نشکافد لباس ابر را

حسن عالمسوز در چادر نمی گیرد قرار

می کند خشت از سرخم باده چون پرزورشد

برتن پرشور عاشق سرنمی گیرد قرار

دانه دل راجدا ناکرده از کاه بدن

آه در دلهای غم پرور نمی گیرد قرار

هرکه چون شبنم نظر دارد به وصل آفتاب

گر چه سازندش ز گل بستر نمی گیرد قرار

در نبندد خلق خوش صائب به روی سایلان

زیر دریا چون صدف گوهر نمی گیرد قرار

برد صائب رفتن دل صبر وعقل و هوش من

شاه چون راهی شود لشکر نمی گیرد قرار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

اشک در چشم من بیتاب چون گیرد قرار؟

درکف لرزنده این سیماب چون گیرد قرار؟

نیست ممکن راز عشق از دل نیاید برزبان

در صدف این گوهر سیراب چون گیرد قرار؟

در گذار سیل نتوان پشت بر دیوار داد

در سواد دیده من خواب چون گیرد قرار؟

از دل آسایش مجوتا آسمان در گردش است

مشت خاشاکی درین سیلاب چون گیرد قرار؟

عالم از اسباب باشد بر دل روشنگران

زیر ابر این ماه عالمتاب چون گیرد قرار؟

می تراود شکوفه خونین ز لب بی اختیار

در دهان زخم این خوناب چون گیرد قرار؟

پیش دریا نعل هر موجی ازو در آتش است

در جهان آب وگل سیلاب چون گیرد قرار؟

نیست بی اخگر درین عبرت سرا خاکستری

دوربین بر بستر سنجاب چون گیرد قرار؟

اختر دولت چو دولت دارد آتش زیر پا

از روش خورشید عالمتاب چون گیرد قرار؟

کشوری رایک دل بیتاب بر هم می زند

زلف باچندین دل بیتاب چون گیرد قرار؟

می تراود گریه حسرت ز دلهای دو نیم

سبحه از گردش درین محراب چون گیرد قرار؟

خانه در بسته زندان است بر روشندلان

در خم و میناشراب ناب چون گیرد قرار؟

حسن هر جایی به یک آغوش کی تن در دهد؟

درحصار هاله این مهتاب چون گیرد قرار؟

در غریبی نیست صائب دل به جای خویشتن

دردل زندان گوهر آب چون گیرد قرار؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

دل کجا در سینه ویرانه می گیرد قرار؟

کوچه گرد زلف کی درخانه می گیرد قرار؟

غنچه منقار مارابر گریز ناله نیست

عندلیب است آن که بیدردانه می گیرد قرار

جوش سودامغز را چون گل پریشان می کند

مرغ چون بر تارک دیوانه می گیرد قرار؟

جز تو کز غمخانه دل می روی چون برق و باد

سیل گرآید به این ویرانه، می گیرد قرار

داروی بیهوشی عاشق بود هجران یار

صبح چون روشن شود پروانه می گیرد قرار

تادل از خون شدتهی، چشم از پریدن باز ماند

شیشه چون خالی شود پیمانه می گیرد قرار

عرض اهل درد پروانه بیدرد برد

زیر تیغ شمع نامردانه می گیرد قرار

پایتخت بیستون و دامن دشت جنون

عشق اگر خواهد، به این دیوانه می گیرد قرار

آستین در منع اشک ماعبث پیچیده است

طفل بازیگوش کی در خانه می گیرد قرار؟

می کند مژگان صائب قطع الفت از سرشک

تاک اگر از گریه مستانه می گیرد قرار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

من نمی آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار

بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار

گفتگوی توبه می ریزد نمک در ساغرم

پنبه بردار از سر میناودر گوشم گذار

از خمار می گرانی می کند سر بر تنم

تا سبک کردم سبوی باده بر دوشم گذار

کرده ام قالب تهی از اشتیاقت عمرهاست

قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار

گر به هوشیاری حجاب حسن مانع می شود

در سرمستی سری یک بار بر دوشم گذار

شرح شبهای دراز هجراز زلف است بیش

پنبه ای بر لب ازان صبح بنا گوشم گذار

می چکد چون شمع صائب آتش از گفتارمن

صرفه در گویایی من نیست، خاموشم گذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016869
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث