به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر

می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر

گر چه اوراق دل من قابل شیرازه نیست

می کنم شیرازه اش از تار گیسوی دگر

گر چه از ریحان جنت می چکد آب حیات

سبزه پشت لب او راست نیروی دگر

گر زمین باغ مشک وخاک او عنبر شود

نشنودبلبل بغیر از بوی گل بوی دگر

تا به چشمم نور وحدت سرمه حیرت کشید

گشت هر داغ پلنگم چشم آهوی دگر

تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید

شد نسیم صبح را هر غنچه زانوی دگر

وای بر من کز غرور حسن شد خط غبار

مستی چشم ترا بیهوشداروی دگر

تا به گرد شمع اوگردیده ام پروانه وار

می کشم از هر پری ناز پریروی دگر

نیست از دنیا بریدن کار هر بیجوهری

دست دیگر خواهد این شمشیر وبازوی دگر

بعد عمری داد گردون گر لب نانی مرا

بهر آزار دلم شد چین ابروی دگر

روز وشب آورده ام در معنی بیگانه روی

چون کنم صائب، ندارم آشنا روی دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

می شود طی در ورق گرداندنی دیوان عمر

داغ دارد شعله جواله را دوران عمر

از نسیمی می شود زیر وزبر شیرازه اش

چون قلم گردیده ام صدبار بر دیوان عمر

هست بر چرخ مقوس جلوه تیر شهاب

در زمین طینت ما خاکیان جولان عمر

نقطه آغاز باشد چون شرر انجام او

دل منه چون غافلان بر چهره خندان عمر

گر چه از قسمت بود صدسال بر فرض محال

طی به یک تسبیح گرداندن شود دوران عمر

مانع است از سبز گردیدن روانی آب را

ترمکن چون خضر لب از چشمه حیوان عمر

موجه ریگ روان را نعل در آتش بود

ساده لوح آن کس که می پیچد به کف دامان عمر

در جوانی خاکساری پیشه کن آسوده شو

برزمین چون نقش خواهی بست درپایان عمر

نیست جز خون روزی اطفال صائب در رحم

می توان بردن به پایان راه از عنوان عمر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور

می شود سیراب خضر از آب حیوان غم مخور

بر سر انصاف خواهد آمد آن چشم سیاه

می شود آن غمزه کافر مسلمان غم مخور

حسن بی پروا به فکر عاشقان خواهد فتاد

می شود عالم ز عدل خط گلستان غم مخور

از نزول کاروان خط به منزلگاه حسن

دل برون می آید از چاه زنخدان غم مخور

خط مشکین می کند کوتاه دست زلف را

می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور

آتش بی زینهار حسن در دوران خط

بر دل بیتاب خواهد شد گلستان غم مخور

خط حمایت می کند دل را ز دست انداز زلف

مصر اعظم می شود این ملک ویران غم مخور

صبح امیدی که پنهان است دردلهای شب

می شود طالع ازان چاک گریبان غم مخور

بوی پیراهن نخواهد ماند در زندان مصر

خواهد افتادن به فکر پیرکنعان غم مخور

دیده لب تشنه از رخسار شبنم خیز او

غوطه خواهد خورد در دریای احسان غم مخور

ازره گفتار، این موربه خاک افتاده را

می دهد مسندزدست خود سلیمان غم مخور

گرد خواری پیش خیز شهسوارعزت است

زینهار ای ماه مصر از چاه و زندان غم مخور

چون فتد دامان ساحل کشتی مارا به دست

خاک خواهد زد به چشم شور طوفان غم مخور

چون خط شبرنگ، صائب ازلب سیراب او

غوطه ها خواهی زدن درآب حیوان غم مخور

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

 

ای ز رویت هرنگاهی راگلستان دگر

دردل هر ذره ای خورشید تابان دگر

وای برمن کز غرور حسن هر چین می شود

گوشه ابروی او راطاق نسیان دگر

بیقراری هرکه راپیچد بهم چون گردباد

می کند هرلحظه جولان دربیابان دگر

لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل

نقل کردن باشداز زندان به زندان دگر

صبر بر زخم زبانها کن که هر زخم زبان

کعبه دل را بود خار مغیلان دگر

ازجگر خوردن نمی دارند سیری، گرشود

اشک ریزان ترا هرقطره دندان دگر

عالمی چون سیر چشمی نیست درملک وجود

هست هر موری درین وادی سلیمان دگر

از سر خوان فلک برخیز کاین باریک بین

می شمارد لب گزیدن را لب نان دگر

نیست دربیداری من صرفه ای، صائب که هست

نسخه تعبیر من خواب پریشان دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

حسن دارد در سواری شوکت و شان دگر

جلوه را در خانه زین هست میدان دگر

روی شرم آلود او را دیده بان در کارنیست

می کند هر قطره خوی کارنگهبان دگر

من که با اسلام کار خویش یکرو کرده ام

غمزه کافر نباشد، نامسلمان دگر

جان رسمی زندگی را تلخ بر من کرده بود

از دم تیغ شهادت یافتم جان دگر

طوق منت بر نتابد گردن آزادگان

ترک احسان از کریمان است احسان دگر

از گریبانش برآید آفتاب بی زوال

هر که جز دامان شب نگرفت دامان دگر

گر چه ساقی و شراب وشیشه وساغر یکی است

هر حبابی را درین بحرست دوران دگر

گر چه هر شیرینیی دل می برد بی اختیار

شهد گفتار ترا صائب بود شان دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر

بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر

با غزالان سخن کارست صیاد مرا

کی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟

کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه ام

هست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر

مرده دل را بغیر از ناله جان بخش من

بر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر

سر مجنبان بهر تحسینم گفتار مرا

نیست غیر از جنبش دل هیچ تحسین دگر

از گلستانی که آن سرو خرامان بگذرد

می شود هر شاخ پر گل دست گلچین دگر

ناامیدی هر قدر دل را کشد درخاک وخون

آرزو در سینه چیند بزم رنگین دگر

هر سر موی تو چون مژگان گیرا می کند

در شکارستان دلها کار شاهین دگر

گفتم از پیری شود کوتاه، دست رغبتم

قامت خم شد کمند حرص را چین دگر

گفتم از خواب گران پیری برانگیزد مرا

موی همچون پنبه ام گردید بالین دگر

در سر بی مغز هرکس نیست صائب نور عقل

دولت بیدار، گردد خواب سنگین دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر

قامت خم شد کمند عمر را تاب دگر

خواب غفلت خانه در چشم گرانجانی که کرد

می شود شور قیامت پرده خواب دگر

از دل چاک است ما را قبله حاجت روا

رو نمی آریم هر ساعت به محراب دگر

شسته ایم از عالم اسباب ما هرچند دست

حلقه بر در می زند هر لحظه سیلاب دگر

گر چه پیری قامت ما را کمان حلقه ساخت

بهر سرگردانی ماگشت گرداب دگر

گرچه پیری برد گیرایی ز دست اختیار

هر سرمو گشت برتن نبض بیتاب دگر

گرچه در جمعیت اسباب پریشانی است جمع

می پرد چشمم همان در جمع اسباب دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

از عزیزان با تو ما را هست پیوند دگر

جای یوسف را نگیرد هیچ فرزند دگر

خار دیوار تو از مژگان بود گیرنده تر

هر سرمو از تو چون زلف است دلبند دگر

از گرفتاران، سر بندی است هرکس را جدا

هست ما را با تو از هر بند پیوند دگر

می رسیدش ،بنده شایسته گر می کرد ناز

جز تو گر می بود در عالم خداوند دگر

شور من چون بلبلان از نوشخند غنچه نیست

تلخ دارد زندگی بر من شکرخند دگر

خوبه وحدت کرده مستغنی است از همصحبتان

نیست نخل خوش ثمر محتاج پیوند دگر

شد ز سنگ کودکان روشن که باغ دهر را

نیست چون دیوانگان نخل برومند دگر

گرچه هرکس راست پیوندی به آن نخل امید

قطع پیوند از دو عالم هست پیوند دگر

چون نباشد خواب من شیرین در آغوش لحد؟

من که نشکستم به دل جز آرزو قند دگر

کی به فکر صائب بی آرزو خواهد فتاد؟

آن که در هر گوشه دارد آرزومند دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

می برد دل حسن او هردم به نیرنگ دگر

می تراود هر نفس زین پرده آهنگ دگر

اختلافی نیست در شست و کمان وتیر، لیک

می کند پرواز هر تیر از کمان رنگ دگر

گر چه غیر ازیک نوا در پرده خورشید نیست

می شود هر ذره دست افشان به آهنگ دگر

وحشت ما از جهان موقوف دست افشاندنی است

می کندآواره این دیوانه را سنگ دگر

مرهم کافوراز ناسازگاریهای بخت

می شود بهر خراش سینه ام چنگ دگر

طفل بد خوبم، دلم رابرده شیرینی ز راه

بر امید صلح هر دم می کنم جنگ دگر

در چنین وقتی که شد چون شیشه نازک پای من

می شود درراه من هرنقش پا، سنگ دگر

غیر زنگ منت صیقل که می ماندبجا

می روداز خاطر آیینه هرزنگ دگر

گرچه بیرنگ است صائب باده پرزور عشق

زین قدح هر چهره ای بر می کند رنگ دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر

نیست در دشت ختن آهوی مشکین اینقدر

میدهد نظارگری راغوطه در خون دیدنش

کس ندارد یاد هرگز چهره رنگین اینقدر

رخنه در دل عاشقان را از شکر خندش نماند

شهد شیرین است اما نیست شیرین اینقدر

خنده کبک است در گوشش نوای عاشقان

نیست کوه قاف را سامان تمکین اینقدر

تشنه تقریب باشد موجه آغوش ها

هر طرف مایل مشو درخانه زین اینقدر

حسن را مشاطه ای چون صافی آیینه نیست

ازدل ما حسن خوبان گشت خودبین اینقدر

از نگاه آشنا شد بوالهوس صاحب جگر

شد ز شکر خند گل، گستاخ گلچین اینقدر

بوسه ای از لعل سیرابش نصیب مانشد

آب درگوهر نمی باشد به تمکین اینقدر

دل زچشم شوخ او درعرض مطلب شددلیر

لطف ساقی ساخت مستان را شلایین اینقدر

عقل و هوش ودین وایمان درتماشای تو باخت

غافل ازصائب مشو ای آفت دین اینقدر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5017844
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث