به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای دل غافل زمانی از گریبان سر برآر

نیستی از مورکم، از شوق شکر پر برآر

نبض هر خاری که می جنبددرین صحرابگیر

از گریبان فنا چون برق، دیگر سربرآر

درکتاب عالم از روی بصیرت غورکن

چون به معنی راه بردی دود ازین دفتر برآر

بر دلها چه می گردی برای حبه ای؟

دست کن در جیب خود چون غنچه گل زر بر آر

پیش نیسان چون صدف تا کی دهن خواهی گشود؟

دم چو غواصان گره کن در جگر،گوهر برآر

ساده کن لوح دل از نقش ونگار آرزو

هر نفس از جیب خود آیینه دیگربرآر

چند باشی عنکبوت رشته طول امل ؟

از گریبان تجرد همچو سوزن سر برآر

گوشهٔ بی توشه‌ای کن از دو عالم اختیار

از غبار دل به روی آرزوها در برآر

از نسیمی شعله هستی شود پادررکاب

فرصتی تا هست سر از روزن مجمر برآر

تا نیفسرده است دل، زین خاکدان یک سو نشین

تا حیاتی هست با اخگر،ز خاکستر برآر

بی تزلزل نیست بنیاد جهان آب و گل

کشتی خود راازین دریای بی لنگر برآر

دل دونیم از آه چون شد ذوالفقار حیدرست

در جهاد نفس این شمشیر پر جوهر برآر

شکوه تاریکی دل را به اهل دل بگو

از بغل آیینه رادر پیش روشنگر برآر

صلح کن بانان خشک ازنعمت الوان دهر

ازجگر این خون فاسد را به این نشتر برآر

غوطه زن درآب چشم خویش دردلهای شب

پیش آن خورشید تابان سر چو نیلوفر برآر

خویش راصائب درین عبرت سراپامال کن

از سرافرازی علمها در صف محشر برآر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

پیچ وتاب خط برآن رخسار گلرنگ است بار

جلوه طوطی براین آیینه چون زنگ است بار

هر که خود رایافت پهلو می کند خالی ز خلق

بردرخت خوش ثمر، پیوند چون سنگ است بار

بی دماغان رادماغ ناله بلبل کجاست ؟

بوی گل چون غنچه مارا بر دل تنگ است بار

جوش اشکم شیشه افلاک رادر هم شکست

برتنگ ظرفان می پرزور چون سنگ است بار

نیست پروای نفس آیینه تاریک را

بردل روشن حضور خلق چون زنگ است بار

صلح اگر خوشتر بود از جنگ پیش عاقلان

بر دل آزادگان ،هم صلح وهم جنگ است بار

گله آهوی وحشی راشبان درکارنیست

بر دل سوداییان عشق ،فرهنگ است بار

شیشه سربسته خون دردل کند مخموررا

طوطی خاموش برآیینه چون زنگ است بار

دلخراشان پرده چشم وغبار خاطرند

سایه فرهاد بر کوه گرانسنگ است بار

گر سخن بی پرده گوید کلک صائب دور نیست

بر نوای بلبل شوریده ،آهنگ است بار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

پرده مشکین به چشم شوخ بسته است آن نگار؟

یا شده است از ناف آهوی ختن مشک آشکار

چشم عیارش لباس شبروان پوشیده است؟

یاز موج افکنده بحر حسن عنبر بر کنار

پاره ای گشته است از خورشید تابان منکسف ؟

یا شده است ابرسیه بر لاله زاری پرده دار

منخسف شد پاره ای ماه تمامش،یا شده است

از نگاه گرم،برگ لاله او داغدار

عنبرین مویی غزالی را به دام آورده است ؟

یا شده است از چشمه خورشید سنبل آشکار

هیچ رنگی از سیاهی نیست بالاتر،چرا

لاله رنگ از دردشد چشم سیاه آن نگار؟

چشم خونخوارش همانادر گریبان ریخته است

از سیه مستی شراب لعل را بی اختیار

می شود نرگس به هر رنگی که باشد آب او

چون نگردد سرخ چون گل نرگس خونخواریار؟

پرده نیلوفری بر چشم گلرنگش ببین

گر ندیدی قطعه ابر سیه بر لاله زار

همچو شاهینی است چشم لاله رنگ آن پری

شهپر خود را نگارین کرده از خون شکار

گرچه می مالید بر لب چشم او از سرمه خاک

شد به مردم عاقبت خونخواری او آشکار

نرگس میگون او از پرده نیلوفری

می نماید چون شفق از دامن شبهای تار

همچو ابر قبله دارد گریه ها در آستین

پرده نیلوفری بر گوشه ابروی یار

از چه رو بسته است چشم خویش راآن سنگدل ؟

چون برآهوی حرم هرگز نباشد گیرودار

بوی خون می آید از چشمش، همانا غمزه اش

شست تیغ خود درین سرچشمه از خون شکار

جای حیرت نیست سرخی بر بیاض چشم او

کز شراب لعل باشد رخت مستان داغدار

خواب گردیده است بر چشم نظر بازان حرام

تا لباس شبروان کرده است چشمش اختیار

زیر دامن کعبه راآهوی زنهاری بود

در نقاب مشکفام آن دیده مردم شکار

شد سیه عالم به چشم من،که آن خورشید رو

پرده نیلوفری بسته است بر طرف عذار

می درخشد همچو برق از پرده ابر سیاه

از حجاب پرده نیلی نگاه گرم یار

همچو آهویی است کز مستی همی غلطد به مشک

در حجاب پرده شبرنگ، چشم مست یار

در سواد آفرینش غیر چشم ظالمش

کیست کز خون خانه خود راکند نقش و نگار؟

نیست حیرت چشم او گر لاله رنگ از درد شد

جوش مستی می زند میخانه در فصل بهار

صائب از بیماری آن چشم حال دل مپرس

چون بود احوال بیماری که شد بیماردار؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

می برد خواهی نخواهی دل زمردم خط یار

چشم بندی می کند در بردن دل این غبار

زود در دل جای خود رانوخطان وامی کنند

دربغلها جای دارد مصحف خط غبار

عشق عالمسوز بر عشاق ابر رحمت است

لعل از سر چشمه خورشید گردد آبدار

ماتم و سور جهان با یکدگر آمیخته است

آب می گردد به چشم از خنده بی اختیار

ناقصان رامی کند کامل، سفر کردن ز خویش

می شود ابر بهاران چون هواگیرد بخار

می کند آزاد جان را سخنی دوران ز جسم

سنگ راآهن فلاخن می کند بهر شرار

نسیه سازد نعمت آماده را چشم حریص

در دل خرسند باشد نعمت بی انتظار

هر که خود را باخت صائب می زند نقش مراد

پاکبازست از پشیمانی حریف این قمار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

مردمک را سیر کن در حلقه چشم نگار

گر ندیدی درمیان جرگه آهوی تتار

جام لبریزی است در گردش میان میکشان

مردمک در حلقه آن چشمهای پر خمار

نور و ظلمت راکه از سحر آفرینان کرده است

جمع در یک کاسه،غیر از مردمک درچشم یار؟

مردمک چون خانه کعبه است و مژگان حاجیان

کز برای سجده اش صف بسته اند از هر کنار

خیمه لیلی است در دشت بیاض آن مردمک ؟

یاز ناف روز روشن، شد دل شب آشکار

مردمک راکن نظر در چشم شرم آلود او

گر ندیدی مریم آورده عیسی در کنار

مردمک هرچند باشد مرکز پرگار چشم

مرکز اینجا بیش از پرگار باشد بیقرار

ناف مشکین غزال چشم باشد مردمک

دوربادا چشم بد زین آهوی مردم شکار

سینه چاکان دارد از مژگان به گرد خویشتن

مردم آن چشم،مستغنی است از عشاق زار

بود اگر چتر سلیمان از پروبال پری

مردمک دارد ز نور خویش چتر زرنگار

گر سیه کاسه است در چشمش به ظاهرمردمک

عالمی را دارد از مردم نوازی شرمسار

حوریان از روزن جنت برون آرند سر

چون نگه زان مردمان چشم گردد آشکار

چند روزی دور خوبی زلف و خط رابیش نیست

دورحسن مردمک هرگز نیفتد از مدار

می شود نرگس به هر رنگی که باشد آب او

سرخ ازان شد مردمک در نرگس خونخواریار

می کند هر دم کمندی حلقه از تارنگاه

نیست سیری مردمان چشم او را از شکار

گر چه دارد مهر خاموشی به لب از مردمک

چشم مست او بود در گفتگو بی اختیار

ازحیا گر مردم چشمش به ظاهر ننگرد

می برد در پرده دل از مردمان بی اختیار

دامن لیلی، سر سودایی مجنون بود

مردمک در پرده چشم حجاب آلود یار

در سواد چشم او بنگر نگاه گرم را

گر ندیدی برق در ابر سیاه نوبهار

دل ز دست مردم چشمش گرفتن مشکل است

کشتی از گرداب ممکن نیست آیدبرکنار

کاسه اش هر چند در ظاهر نگون افتاده است

تر نمی سازدلبی را از شراب خوشگوار

می برد در بردن دلها ز مژگان بلند

مردم چشم سیه مستش ید طولی به کار

می رساند خانه چشم نظر بازان به آب

مردم چشمش زمژگان سیه عیار وار

گرزمستیهاصف مژگان رگ خوابش شود

مردم آن چشم از شوخی نمی گیرد قرار

درزمان مردم آن چشم،چشم آهوان

در نظر چون نقطه های سهو شد بی اعتبار

مردم خونریز چشم او به قصد عاشقان

دارد از مژگان حمایل تیغهای آبدار

می کند نام غزالان ختن را حلقه زود

مردم آن چشم از مد نگاه مشکبار

چشم شرم آلود او رامردمک چون مهر شرم

از پریشان گردی نظاره دارد در حصار

آن که دلهای پریشان راکند گرد آوری

نیست غیر از مردمک در دور چشم آن نگار

در بیاض چشم او تا مردمک را دیده است

بر عذار خود نقاب افکنده عنبر از بهار

کرده از یک آستین صددست مژگانش برون

تا نیفتد چشم مستش هر طرف بی اختیار

خضر اگر تیری به تاریکی فکند از ره مرو

در سواد چشم او بین آب حیوان آشکار

این غزل صائب به فرمان سلیمان زمان

از زبان خامه سحر آفرین شد آشکار

تا بود از مردمک روشن چراغ دیده ها

دور بادا چشم بد زین خسرو عالم مدار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

بیشتر گردد دل نازک ز غمخواران فگار

وای بر چشمی که از دستش بود بیماردار

هر تهی مغزی ندارد جوهر میدان فقر

کز تهیدستی زند درجان خود آتش چنار

آنچه می آید به کار از شعر، می ماند به جا

سوده گردد از جواهر آنچه ننشیند به کار

سست در گفتار مانند گنهکاران مباش

سعی کن چون بیگناهان بر سخن باشی سوار

پله ای کز عشق و رسوایی مرا قسمت شده است

هست طفل نی سوارم در نظر منصورودار

باشد از نقص جنون پهلو تهی کردن ز سنگ

کز محک پروانمی دارد زرکامل عیار

حسن رابا خال باشد گوشه چشم دگر

مهر کوچک را بود از مهرها بیش اعتبار

وحشتی دارم که چون حرف بیابان بگذرد

می دود از سینه من دل برون دیوانه وار

بر شهیدان پرتو منت گرانی می کند

لاله خونین کفن دارد ز خود شمع مزار

در دویدن خواب نتوان کرد بر پشت سمند

اهل دولت را به غفلت چون سرآمد روزگار

سرو از بی حاصلی بر یک قرار استاده است

از تزلزل نیست ایمن هیچ نخل میوه دار

با تزلزل چشم نگشایند از خواب غرور

وای اگر می بود دولتهای دنیا پایدار

شد فزون ناز وغرورحسن او صائب ز خط

می شود خواب سبک ،سنگین درایام بهار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

زخم را آماده شو چون شد مساعد روزگار

کزکجی بیش است عیب راستی در تیرمار

می زند ناخن به داغ عشق،سیر لاله زار

شاخ وبرگی می دهد دیوانگی را نو بهار

در بیابانی که مارا می دواند شور عشق

کوهکن با بیستون طفلی بود دامن سوار

پیر کنعان ار نظر بازی ندارد شکوه ای

پاکبازست از پشیمانی حریف این قمار

حلقه زهگیر شد قد خدنگ سرو را

طوق قمری ز انفعال قامت موزون یار

همچو مستان سر به پای یکدگر بنهاده اند

در حریم نرگس بیمار او خواب و خمار

غنچه هر وقتی که خواهد می تواند گل شدن

گل نگردد غنچه، دل را از شکفتن پاس دار

جای خود را تا به چشم فتنه جوی او سپرد

در شکر خواب فراغت رفت چشم روزگار

از دل ما بیقراری گرد کلفت می برد

می زداید آستین موج از دریا غبار

گر چه عقل و هوش و دین و دل به پای او فشاند

می کشد شرمندگی صائب همان از عشق یار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

برد دستم رابیاض گردن جانان ز کار

دست را سازد بیاض خوش قلم بی اختیار

از بیاض گردن او در نظرها شد عزیز

بود اگر حکم بیاضی پیش از بی اعتبار

چون چراغ صبحدم خورشید می لرزد به جان

تا بیاض گردن سیمین او شد آشکار

عاشقان را از تماشای بهشت وجوی شیر

کرد مستغنی بیاض گردن آن گلعذار

نیست گر صبح قیامت گردنش،چون دیده ها

می پرد چون نامه در نظاره اش بی اختیار؟

آنچه با رخسار یوسف اخوان نکرد

می کند با گردن او عکس زلف تابدار

زلف مشکین کی حجاب گردن او می شود؟

پرده شب را فروغ صبح سازد تارومار

بی نیاز از شمع کافوری است صائب مرقدش

خون هر کس رابه گردن گیرد آن سیمین عذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:35 PM

پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار

در سواری می رسد فیض نگین نامدار

همت دریادلان ظاهر به دولت می شود

در بلندی گوهر افشان می شود ابر بهار

برگ را در بر گریزاز خودفشاندن جود نیست

درهم و دینار را در زندگانی کن نثار

از زر و گوهر تهی چشمان نمی گردند سیر

نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار

دل سیاهان را چه سود از طره دستار زر؟

گور ظلمانی نگردد روشن از شمع مزار

غافل از وقت زوال خود زسر گرمی شده است

آن که چون خورشید می نازد به اوج اعتبار

جوشن داود گردد سینه چون پر رخنه شد

دل دونیم از درد چون گردید، گردد ذوالفقار

از بدان نیکی، بدی از نیکوان شایسته نیست

راستی عیب نمایان می شود در تیر مار

هر که صائب بار دوش خلق گردد چون سبو

در شکستش سنگ می بندد کمر در کوهسار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:35 PM

آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار

نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار

هست در دست فلاخن نبض سر گردانیم

چون رگ سنگ است در دستم عنان اختیار

شش جهت ار پنجه شیرست بر من تنگتر

گشته جوی شیر بر تن استخوانم از فشار

نه ز کار خود، نه از مردم گشایم عقده ای

برده است آزادگی چون سرودستم را ز کار

گرد من بسته است نقش از ناتوانی بر زمین

زآستین افشانیم آسوده چون خط غبار

زخم تیر راست از کج بیش در دل می خلد

سخت می ترسم شود بامن مساعد روزگار

حجت سیری بود از میهمان بوالفضول

میزبان تلخرو را سفره بی انتظار

خرقه پوشان را ز مردم بردباری لازم است

رخت حمالی برون کن چون نداری تاب بار

در تلافی کوه غم بردارمش صائب ز دل

چون سبوی باده هر دوشی که آرم زیر بار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016987
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث