به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل چو شبنم آب کن رو در گلستانش گذار

روی اشک آلود بر رخسار خندانش گذار

می دهد شیرازه ترتیب این کهن اوراق را

کار دل زنهار با زلف پریشانش گذار

گر به نقد جان توان در بزم وصلش باریافت

خرده جان راببوس و پیش دربانش گذار

هر که خواهد از تو سر، چون گل در این بستانسرا

بی تأمل با لب خندان به دامانش گذار

با تن خاکی میسر نیست سیرابی ز وصل

کوره بشکن، سر به جوی آب حیوانش گذار

نیست کم میزان انصاف از تو ترازوی حساب

درهمین جاکرده های خود به میزانش گذار

چون درین میدان نداری دست وپایی همچو گوی

اختیارسر به زلف همچو چوگانش گذار

خاک، بازیگاه طفلان است ای بالغ نظر

گر نشانی داری از مردی به طفلانش گذار

حاصل این مزرع ویران به جز تشویش نیست

ار خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار

نسخه مغلوط عالم قابل اصلاح نیست

وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار

صائب از اشگ ندامت چون نداری بهره ای

شستشوی نامه را با ابر احسانش گذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

آرزو در دل بسوزان، عود در مجمر گذار

خاک بر لب مال لب رابر لب کوثر گذر

قطره خود رادرین دریا چوگوهرساختی

دست خودراچون صدف برروی یکدیگرگذار

تارسد وقتی که سازی تختگاه از تاج زر

سربه زانوی صدف یک چند چون گوهر گذار

در سرای مردم بی برگ چون مهمان شوی

مهر بر لب زن ،فضولی رابرون در گذار

می شود جان تازه از آمیزش سیمین بران

سینه تفسیده را بر سینه خنجر گذار

می توانی حرف حق بر دار اگر بی پرده گفت

پای چون منصور بربالای این منبر گذار

در بیابان طلب گر سر نخواهی باختن

از نشان پای خود مهری براین محضر گذار

گوهر دل را چو آوردی سلامت بر کنار

کشتن تن رابه این دریای بی لنگر گذار

از دم آتش فشان، آیینه تاریک خود

گرنسازی آب ،باری پیش روشنگر گذار

مزد طاعات ریایی دیدن خلق است و بس

پشت بر محراب کن ،پابرسر منبر گذار

تا نپیچد آسمانها گردن از فرمان تو

پامکش از راه حق،بر خط فرمان سرگذار

وصل آتش طلعتان چون برق باشد در گذر

تیزدستی کن سپند خود درین مجمرگذار

شکوه و شکر ازشکست وبست ،کوته دیدگی است

شیشه رابا شیشه گر،دل رابه آن دلبر گذار

جنگ دارد دولت و آسودگی با یکدگر

بر نمی آیی به دردسر،ز سر افسر گذار

از می جان بخش زنگ تیرگی از دل بشوی

آرزوی آب حیوان رابه اسکندر گذار

آب گوهر ترجمان حالت گوهر بس است

عرض حال خویش را صائب به چشم تر گذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

فارغ از دامند مرغان سبک پر در گذار

خامه رامانع ز جولان نیست مسطر در گذار

نقد دنیا همچو گل هر روز در دست کسی است

هست چون سیماب اینجا خرده زر در گذار

چون تواند کاه پشت خویش بر دیوارداد؟

کوه در جایی که باشد همچو صرصر در گذار

دل منه بر نقش امید سبک جولان ،که هست

درحصار آهن و فولاد جوهر در گذار

دست بر دل نه که رنگ اعتبارات جهان

همچو اوراق خزان دیده است یکسر در گذار

در شبستانی که من درخواب غفلت رفته ام

چون سپندگرم جولان است مجمر در گذار

ناقصان را می کند درد طلب کامل عیار

آب ساکن، می شود تیغ بجوهر در گذار

دیده از روی عرقناک سمن رویان مپوش

مغتنم دان وقت را تا هست اختر در گذار

نعل وارونی است تبخال لب من، ورنه هست

در دل من زان بهشتی روی، کوثر در گذار

زان دهنها چون صدف بازست از حیرت، که هست

از عرق آن چهره را پیوسته گوهر در گذار

شوخی جولان زاحسان نیست مانع حسن را

فیض می بخشد نسیم روح پرور در گذار

در حضور بادپیمایان مزن لاف سخن

خامشی از شمع به، تا هست صرصردر گذار

نیست موقوف طلب احسان ارباب کرم

می شود باد از وصال گل معطردر گذار

پای من دست حمایت بود بر سر مور را

ازچه پامال حوادث شد مرا سر در گذار؟

هست بی صورت ترا لاف سبکباری زدن

می شود تا ازتو نقش پا مصور در گذار

شکوه کردن از شتاب عمر، کافر نعمتی است

عمر چون آب است وباشد آب خوشتر در گذار

نیست صائب بحرامکان جای آرام وقرار

هست با استادگیها آب گوهر در گذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

غیر عبرت هیچ چیز از دار دنیا برمدار

هر چه را خواهی ز چشم انداخت از جا برمدار

لنگر پرواز روح عرش جولان می شود

سوزنی زین خاکدان باخود چو عیسی برمدار

چشم اگر داری که گردی عین دریا چون حباب

تا دم آخر نظر از روی دریا برمدار

حرف حق گفتن به خون خویش فتوی دادن است

پنبه چون حلاج از مستی ز مینا برمدار

مد عمر جاودان در خاکدان دهر نیست

دست خود چون موج ازدامان دریا برمدار

تابه حسن کار خود گردن نیفرازی چو کوه

چشم خود ای کوهکن از کارفرما برمدار

ز انتظار خارهای تشنه لب غافل مشو

بی توقف در بیابان طلب پا برمدار

اره گر بر سرگذارندت درین بستانسرا

دست خود چون شانه زان زلف چلیپا برمدار

زندگانی بی شراب تلخ باشد ناگوار

تا لب گور از لب پیمانه لب رابرمدار

دامن ساقی مده از دست تا از توست دست

چشم تا بازست ،چشم از چشم شهلا برمدار

گر چه صائب چون صدف گوهر فشانی از دهن

مهر خاموشی ز لب در پیش دریا برمدار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

از زمین برخاستن چشم از زمین داران مدار

راست گردیدن توقع زین گرانباران مدار

حسن بیتاب است در اظهار راز عاشقان

پرده پوشی چشم ازین آیینه رخساران مدار

چون علم شد سرنگون لشکر پریشان می شود

پای چون لغزد امید از هواداران مدار

در خزان از عندلیبان بانگ افسوسی نخاست

چون ورق بر گشت چشم یاری از یاران مدار

مردم بیدرد را پروای اهل درد نیست

مهربانی چشم زنهاراز پرستاران مدار

خانه آب و گل از سیلاب می لرزد به خویش

چون شدی از خانه بردوشان غم باران مدار

کاروان عمر رانعل سفردرآتش است

ایستادن چشم ازین سیلاب رفتاران مدار

سد راه نشأه می می شود چین جبین

روترش زنهار در بزم قدح خواران مدار

جز ندامت نیست حاصل دانه بی مغز را

گوش بر افسانه بیهوده گفتاران مدار

حرف دل صائب مکن سر پیش ارباب هوس

زینهار آیینه پیش این سیه کاران مدار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

پاس درد وداغ عشق از دیده های شوردار

درمیان زنگیان آیینه رامستور دار

نیست در دست سبوی می عنان اختیار

رازعشق ازدل تراوش گر کند معذور دار

ریزه چینان قناعت پرده دار آفتند

خرمن خود را نهان در زیر بال مور دار

بی نمک نتوان جگر خوردن درین ماتم سرا

حق بخت شور را ای بی نمک منظور دار

از دودست خویش کن ظرف طعام وآب خویش

ملک چین را سر بسر ارزانی فغفور دار

دورتا از توست درمهمانسرای روزگار

کاسه خود سرنگون چون نرگس مخمور دار

نیستی صائب حریف برق بی زنهار ما

زینهار از آتش ما دست خود را دور دار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

شوختر گردد شود چون خال از خط بالدار

فتنه در دنبال دارد اختر دنبالدار

در بیابان جنون از حلقه زنجیر من

هر کجا وحشی غزالی بود،شد خلخالدار

چون سیه مستی است شمشیر سیه تابش به کف

چشم فتانی که دارد سرمه دنبالدار

زلف ازان حسن بسامان برنمی دارد نظر

چون پریشانی که باشد دیده اش برمالدار

با کهنسالان مکن ای نوجوان کاوش که هست

آتشی پوشیده در مغز چنار سالدار

نیست ممکن سوز دل در پرده پنهان داشتن

می تراود شکوه خونین از لب تبخالدار

نقش داغ عیب باشد لوحهای ساده را

قیمتش نازل شود الماس چون شد خالدار

می شد از اهل سعادت گر به گنج زر کسی

جغد می بایست باشد چون هما اقبالدار

از کهنسالی نگردد تیز مغزی بر طرف

سرکه گردد تندتر هر چند گردد سالدار

دلنشین افتاده است از بس که عکس روی او

می کند آیینه تصویر را تمثالدار

گر ز نبضم سوخت انگشت طبیبان دور نیست

شد لب بام از تب سوزان من تبخالدار

درد اگر بر دل شب هجران چنین زورآورد

ساق عرش از آه من صائب شود خلخالدار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

برلب بام خطر باشد مکان اعتبار

خواب امنیت نباشد در جهان اعتبار

چون گل رعنا بهارش باخزان آمیخته است

دل نبندی غنچه سان بر گلستان اعتبار

نیک چون وابینی از یک سنگ وآهن جسته اند

تابش برق و چراغ دودمان اعتبار

از ورق گردانی بال هما غافل مشو

ای که می لرزی به چتر زرنشان اعتبار

پرده ادبار باشد اطلس اقبال او

تخته کن، گربینشی داری، دکان اعتبار

از غرور کهنه ها چندان مکدرنیستیم

کشت ماراناز این نوکیسگان اعتبار

این گمان دارند کز رحمت چو بگشایند چشم

می شود سوراخها در آسمان اعتبار

هیچ آبی غیر آب سرد تیغ این فرقه را

برنمی انگیزد از خواب گران اعتبار

یک زمان در گوشه ویرانه کردن خواب امن

خوشترست ازگنجهای بیکران اعتبار

تا زمان بی سرانجامی مکانی باشدت

سعی در تعمیر دلها کن زمان اعتبار

شمع دولت را به ازدست دعا فانوس نیست

دست درویشان بگیر ای کامران اعتبار

دامن شبها بود خط امان از حادثات

مگذر از شب زنده داری درزمان اعتبار

عالم بی اعتباری عالم بی آفتی است

زود بیرون آی صائب از جهان اعتبار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

می پرستان رابه دل ننشیند از دشمن غبار

زود بردر می زند ازخانه روشن غبار

کار مشکل رابه همت می توان ازپیش برد

می کند درکشور ما رخنه درآهن غبار

آن سیه روزم که از هر جا که خیزد سیل غم

در مصیبت خانه ام افشاند از دامن غبار

خاکساران از دل ما زنگ کلفت می برند

در دیار ما کند آیینه را روشن غبار

بس که راه عشق راافتان وخیزان می روم

می رود در هر قدم سبقت کند بر من غبار

یک نظر دزدیده در صبح بنا گوش تودید

پرتو خورشید شد در دیده روزن غبار

چون شوم صائب غبار خاطریاران ،که من

شسته ام بااشک شادی از رخ دشمن غبار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

ای دل غافل زمانی از گریبان سر برآر

نیستی از مورکم، از شوق شکر پر برآر

نبض هر خاری که می جنبددرین صحرابگیر

از گریبان فنا چون برق، دیگر سربرآر

درکتاب عالم از روی بصیرت غورکن

چون به معنی راه بردی دود ازین دفتر برآر

بر دلها چه می گردی برای حبه ای؟

دست کن در جیب خود چون غنچه گل زر بر آر

پیش نیسان چون صدف تا کی دهن خواهی گشود؟

دم چو غواصان گره کن در جگر،گوهر برآر

ساده کن لوح دل از نقش ونگار آرزو

هر نفس از جیب خود آیینه دیگربرآر

چند باشی عنکبوت رشته طول امل ؟

از گریبان تجرد همچو سوزن سر برآر

گوشهٔ بی توشه‌ای کن از دو عالم اختیار

از غبار دل به روی آرزوها در برآر

از نسیمی شعله هستی شود پادررکاب

فرصتی تا هست سر از روزن مجمر برآر

تا نیفسرده است دل، زین خاکدان یک سو نشین

تا حیاتی هست با اخگر،ز خاکستر برآر

بی تزلزل نیست بنیاد جهان آب و گل

کشتی خود راازین دریای بی لنگر برآر

دل دونیم از آه چون شد ذوالفقار حیدرست

در جهاد نفس این شمشیر پر جوهر برآر

شکوه تاریکی دل را به اهل دل بگو

از بغل آیینه رادر پیش روشنگر برآر

صلح کن بانان خشک ازنعمت الوان دهر

ازجگر این خون فاسد را به این نشتر برآر

غوطه زن درآب چشم خویش دردلهای شب

پیش آن خورشید تابان سر چو نیلوفر برآر

خویش راصائب درین عبرت سراپامال کن

از سرافرازی علمها در صف محشر برآر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5017104
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث