به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خوش آن که به گوشه ای نشیند

مردم چه که خویش را نبیند

چون بال شود وبال طاوس

نقشی که به مدعا نشیند

از وی چو ندید هیچ کس خیر

چون خواجه ز مال خیر بیند

غیر از انسان که وقت نعمت

از شکر کرانه می گزیند

بی سجده شکر هیچ مرغی

یک دانه ز خاک برنچیند

مشهور شود چو بیت معمور

صائب بیتی که برگزیند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

محو تو بهشت جو نباشد

آیینه دل دو رو نباشد

در حلقه ماتم فلک مرد

شرط است که خنده رو نباشد

چون کعبه خوش است دل که سالی

ده روز گشاده رو نباشد

غمازی عشق اضطراب است

چون زلف عبیر بو نباشد

بگشای نظر که عارفان را

روزی ز ره گلو نباشد

در شرع شریف اهل غیرت

نان بهتر از آبرو نباشد

هر چند تیمم است جایز

در مرتبه وضو نباشد

چون موج در استخوان قانع

تب لرزه جستجو نباشد

از باده کشان مجوی تدبیر

عقلی به سر کدو نباشد

چون غنچه خموش باش صائب

تا باعث گفتگو نباشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

هر که رنگ شکسته ای دارد

دل در خون نشسته ای دارد

حرف عشق از کسی درست آید

که زبان شکسته ای دارد

در سرایی است فرش نور حضور

که چراغ نشسته ای دارد

حاجت خود به چرخ سفله مبر

که دل زنگ بسته ای دارد

چون سپند آن که سوزش از خودنیست

ناله جسته جسته ای دارد

گر کمان پاشکسته است چون تیر

قاصد پی خجسته ای دارد

همچو ابرو دلش دونیم بود

هر که چون چشم خسته ای دارد

روی او را چه نسبت است به ماه

ماه روی نشسته ای دارد

هر که افتاده ست پسته دهان

دل زنگار بسته ای دارد

می کند صید آن رمیده غزال

هر که دام گسسته ای دارد

برکهنسال شعر تازه مخوان

که دل پینه بسته دارد

هیچ اگر در بساط صائب نیست

دل از قیدرسته ای دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

 

دل ز سیر وسلوک بینا شد

قطره بر خویش گشت دریا شد

یافتم در دل آنچه می جستم

خضر من نقطه سویدا شد

رنگ می تا ز شیشه بیرون تاخت

وحشی هوش دشت پیما شد

در دبستان عشق هر طفلی

که ورق ساده کرد دانا شد

راه تجرید سخت باریک است

سوزنی سد راه عیسی شد

سر کوی تو آتشین جولان

از دل آب کرده دریا شد

بخیه خال او به رو افتاد

دزد در ماهتاب رسوا شد

صائب از چرخ آفرین برخاست

هر کجا خامه تو گویا شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند

که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند

شده محو جان روشن تن ساده لوح غافل

که ز شمع غیرداغی به دل لگن نماند

ز کلام پوچ عالم جرسی است پر ز غوغا

به چه خلوت آورم رو که به انجمن نماند

ز نشان ونام بگذر به امید بازگشتن

که عقیق نامجو را هوس یمن نماند

چو قلم ازان ز خجلت سرخودبه زیر دارم

که ز من به جای چیزی به جز از سخن نماند

همه شب در انتظارم که چو شمع صبحگاهی

نفسی بر آرم از دل که نفس به من نماند

نگذاشت جان روشن اثری ز جسم صائب

که زشمع هیچ بر جا ز گداختن نماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

شوخی حسن کی نهان زیر نقاب می شود

خنده برق را کجا ابر حجاب می شود

شوری بخت اگر چنین بی نمکی ز حد برد

گرد نمک به دیده ام پرده خواب می شود

سوخته محبتم غیرت عشق می کشم

من دل خویش می خورم هر که کباب می شود

از دم سرد ناصحان گرمی من زیاده شد

غوره به چشم پختگان باده ناب می شود

رنگ نماند در لبش از نفس فسردگان

باده هوا چو می خورد پابه رکاب می شود

با همه کس یگانه ام از اثر یگانگی

گرد برآید از دلم هر که خراب می شود

مردم چشم می شود دایره محیط را

کاسه هرکه سرنگون همچو حباب می شود

صائب اگر چنین زند جوش عرق ز عارضش

خانه عقل وصبر ودین زود خراب می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

چه خوش است ناله من به نوا رسیده باشد

دل پا شکسته من به دوا رسیده باشد

نفس آن زمان برآرم به فراغت از ته دل

که غبار هستی من به هوا رسیده باشد

همه روز بیقرارم همه شب در انتظارم

که دل رمیده من به کجا رسیده باشد

به کسی بود مسلم چو نظر جهان نوردی

که درون خانه باشد همه جا رسیده باشد

به کجا رسیده باشد تک وپوی عقل ناقص

چه به کنه راه کوری ز عصا رسیده باشد

پر جبرئیل اینجا گره شکست دارد

به دلیل عقد زاهد به کجا رسیده باشد

اگر از روندگانی نفس از کسی طلب کن

که به آب زندگانی ز فنا رسیده باشد

همه حیرتیم ودهشت ز شکوه حسن جانان

نرود به جایی آن کس که به مارسیده باشد

اثر جمال یوسف ز جبین گرگ تابد

اگر آبگینه دل به صفا رسیده باشد

دوسه روز شد که گردون به جفا سری ندارد

به بلای آسمانی چه بلارسیده باشد

کسی آگه است صائب زتب نهانی من

که به مغز استخوانها چو هما رسیده باشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند

شد چو عقیق نامجو یاد یمن نمی کند

عشق مگر به جذبه ای از خودیم بر آورد

چاره یوسف مرا دلو ورسن نمی کند

بیخبری ز پای خم برد به سیر عالمم

ورنه به اختیار کس ترک وطن نمی کند

پیرهنش ز بوی گل خلوت غنچه می شود

هر که ز شرم بلبلان سیر چمن نمی کند

نیست ز تشنگان خبر در ظلمات خضر را

دل به حریم زلف او یاد ز من نمی کند

زخم زبان نمی شود مانع گفتگوی من

خامه اگر سرش رود رود ترک سخن نمی کند

بس که ز بخل خشک شد گوهر جوددر صدف

از کف خود غریق را بحر کفن نمی کند

جامه خضر را دهد آب حیات شستشو

دل چو ز عشق تازه شد چرخ کهن نمی کند

نظم کلام غیر را رشته ز زلف می دهد

آن که حدیث چون گهر گوش زمن نمی کند

لعل حیات بخش او مرحمتی مگر کند

ورنه علاج تشنگان چاه ذقن نمی کند

در سیهی کجا بود نشأه آب زندگی

گوشه چشم مرحمت کار سخن نمی کند

حسن ز حصن آهنین جلوه طراز می شود

جمع فروغ شمع را هیچ لگن نمی کند

کوتهی از چه می کند دست دراز شاخ گل

مرغ شکسته بال اگر عزم چمن نمی کند

هست به یاد دوستان زندگی وحیات من

گر چه ز دوستان کسی یاد ز من نمی کند

صائب اگر ز کلک من جای سخن گهر چکد

یار ستیزه خوی من گوش به من نمی کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:26 PM

می می چکد از چشمش جانانه چنین باید

از گردش خودمست است پیمانه چنین باید

افسوس نمی داند انصاف نمی فهمد

از رحم دل جانان بیگانه چنین باید

تا بال زند برهم آتش جهد از بالش

مشتاق فنای خودپروانه چنین باید

بالی است سبک پرواز اسباب سرای ما

در رهگذر سیلاب کاشانه چنین باید

خجلت زده بیرون رفت سیل ازدل ویرانم

ز اسباب تعلق پاک ویرانه چنین باید

از فکر دو عالم شد دل پاک ز عشق او

از قید صدف فارغ دردانه چنین باید

از سنگ گهر چیند از خنده شکر ریزد

هنگامه طفلان را دیوانه چنین باید

از ناله ما جستند از خواب گرانجانان

بیداری دلها را افسانه چنین باید

در جام فلک زد دست آخر دل خونخوارم

آن را که بودمی خون پیمانه چنین باید

از پاس ادب هرگز با شمع نمی جوشد

گرد دل خودگردد پروانه چنین باید

هرگز نشود خون کم از سینه اهل دل

از خویش برآرد می میخانه چنین باید

شد دایره گردون پیمانه ما صائب

مشرب چو وسیع افتاد پیمانه چنین باید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

از نمک تبسمت رنگ شراب می پرد

در هوس نظاره ات چشم حباب می پرد

چون به کرشمه واکنی نرگس پر خمار ما

از مژه غزال چنین سرمه خواب می پرد

چون پر وبال واکند چنگل شاهباز تو

از سر شاخ بابزن مرغ کباب می پرد

در چمنی که باغبان شرم بهانه جو بود

رنگ حیا ز دیدن رنگ شراب می پرد

قصه اشتیاق را بال وپری دگر بود

نامه من چو نامه روز حساب می پرد

چشمه جود اگر نشد خشکتر از دهان ما

مرغ امید ما چرا رو به سراب می پرد

چون به رباب می زند مطرب عشق چنگ را

ناخن شیر گویی از چنگ و رباب می پرد

قطع نظر چگونه از چشمه تیغ او کنم

من که ز تشنگی دلم همچو سراب می پرد

صائب اگر خیال او در نظرست ازچه رو

دیده استراحتت از پی خواب می پرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5017448
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث