به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بخل ممسک از می افزونتر شود

سخت تر گردد گره چون تر شود

گوشه گیری آب روی عزت است

قطره در جیب صدف گوهر شود

حرص را نشو ونما از آرزو ست

خار وخس بر شعله بال و پر شود

سایه گستر باش کافتد در زوال

سایه خورشید چون کمتر شود

در دل روشن نباشد پیچ وتاب

از جلا آیینه بی جوهر شود

با تهیدستی قناعت کن که نی

بینوا گردد چوپر شکر شود

قرب خوبان رنج باریک آورد

رشته در عقد گوهر لاغر شود

سر مپیچ از تیره بختیها که حسن

از خط مشکین نکو محضر شود

گر ببیند ماه شبگرد مرا

مه سپند وهاله اش مجمر شود

آن سبکروحم که در دریای عشق

بادبان بر کشتیم لنگر شود

پیشوایی را بلاها در قفاست

وای بر فردی که سر دفتر شود

گوش گیرد عندلیب از گل به وام

هر کجا صائب سخن گستر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

تا به زانو پای من در خار شد

کاسه زانوی من مودار شد

گردخواری پیش خیز عزت است

خار پا خواهد گل دستار شد

حرف حق بگذار بر طاق بلند

زین سخن منصور واجب دار شد

عشق اگر چه کار بیکاران بود

هر دو عالم در سر این کار شد

پنبه ساقی از سرمینا گرفت

رنگ عقل وهوش چون دستار شد

کهکشان را آه ما اندام داد

این کج از سوهان ما هموار شد

بلبل ما چند باشد در قفس

گل سراسر گرد هر بازار شد

زلف پهلو کرد خالی از رخت

روزگار حرف پهلودارشد

تا تو در وامی کنی ای باغبان

حسن گل خواهد ازین گلزارشد

یک نظر روی ترا خورشید دید

صاحب مژگان آتشبار شد

بردل موری اگر ناخن رسید

سینه صائب ازان افگار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

رنگ خط برلعل جانان ریختند

خار در پیراهن جان ریختند

سبزه خط جوش زد از لعل یار

طوطیان در شکرستان ریختند

در تماشای تو ارباب نظر

بر سر هم همچومژگان ریختند

تا ز ابرشیشه برق باده جست

می پرستان همچو باران ریختند

زاهدان از حیرت رخسار تو

باده ها بر روی قرآن ریختند

خنده کردی در گلستان غنچه ها

شور محشر در نمکدان ریختند

از شکر خند تو موران زیر خاک

قندها از شیره جان ریختند

از شراب لایزالی ساقیان

جرعه ای بر خاک انسان ریختند

هر کسی را هر چه بایست از ازل

در کنار رغبتش آن ریختند

سبحه پیش زاهدان انداختند

نقل پیش می پرستان ریختند

بر سر بالین بیماران عشق

سنبل خواب پریشان ریختند

خاکساران را به چشم کم مبین

چون عبیر از زلف جانان ریختند

دلبران از قامت همچون خدنگ

در جگر ها تخم پیکان ریختند

نه لگن در گریه ماغوطه زد

شمع ما را خوش به سامان ریختند

گوهر جان را سبکروحان عشق

چون عرق از جبهه آسان ریختند

از محیط تلخکامیهای ما

قطره ای در کام عمان ریختند

جرعه ای آمدفزون از ظرف ما

صبحدم را در گریبان ریختند

چون نریزدگوهر دندان خلق

خون نعمتهای الوان ریختند

صائب از شرم تو ارباب سخن

یکقلم در آب دیوان ریختند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

بس که در زلف تو دلها آب شد

حلقه هایش سربسر گرداب شد

دل شد از روی عرقناکش خراب

گنج در ویرانه ام سیلاب شد

زاهد خشک از هوای قامتش

سربسر آغوش چون محراب شد

باده خورد وچاک پیراهن گشود

می بده ساقی که فتح الباب شد

ز اشتیاق ماهی سیمین او

ماه عالمتاب چون قلاب شد

در حریم حسن محرم شد چو زلف

عمر هر کس صرف پیچ وتاب شد

در زمان حسن شورانگیزاو

خاک ساکن یک دل بیتاب شد

بس که شد سیراب سرواز اشک من

طوق قمری حلقه گرداب شد

لعل سیرابش ز خط شد خوش سخن

پاک گردد خون چو مشک ناب شد

می شود بیدار بخت عاشقان

چشم ساقی چون گران از خواب شد

خوشدلی فرش است در ویرانه ای

کز می روشن پراز مهتاب شد

وقت چشمی خوش که چون چشم حباب

محو در روی شراب ناب شد

هر که خم شد قامتش از بار درد

سجده گاه خلق چون محراب شد

خاکساری در جگر آبی نداشت

این سفال از اشک ما سیراب شد

هر که زیر باردلها صبر کرد

چون صنوبر از اولوالالباب شد

وقت چون شد غنچه را از شش جهت

بی نسیم صبح فتح الباب شد

از دل روشن جهان خالی نبود

این گهر در عهد ما سیماب شد

چشم شوخش در دلم خونی که کرد

از نسیم زلف مشک ناب شد

چشم صائب از تماشای رخش

چشمه خورشید عالمتاب شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

به همچون منی آسمان چون برآید

خم می چسان بافلاطون برآید

چنان هویی از دل به صحرا برآرم

که لیلی نداند ز حی چون برآید

مرا دانه گویی چنین نذر کرده است

که از خاک همراه قارون برآید

مبیناد روی خوشی عقل ناقص

که نگذاشت این طفل مجنون برآید

برآید به شبرنگ الفاظ معنی

چوشیرین که بر پشت گلگون برآید

ز بس ریختم اشک خونین به مستی

رگ تاک را گرزنی خون برآید

چه شرم است با عشقبازان که نرگس

نظر بسته از خاک مجنون برآید

عجب نیست از حرص رز جمع کردن

که گل بی زر از خاک قارون برآید

نگردد اگر شانه خضر ره من

دلم چون ازان زلف شبگون برآید

گل وشاهدومطرب وجوش باده است

چرا از خم می فلاطون برآید

زند تیشه بر پای پرویز غیرت

چو بر دوش فرهادگلگون برآید

فدای سرباده شد عقل ناقص

ازین بحر پر شور خس چون برآید

حصاری چرا شد ز وحشی غزالان

بگویید مجنون ز هامون برآید

خرد با کدویی که بر سینه بندد

ز آب گرانسنگ می چون برآید

گرفته است آفاق را شعر صائب

دگر آفتاب از افق چون برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

چرا از خم می فلاطون برآید

ز دریای رحمت کسی چون برآید

غزالان کنند آن زمان ته دو زانو

که دیوانه ما به هامون برآید

برآید شکر خند ازان لعل میگون

به نازی که شیرین به گلگون برآید

تبسم به خون غوطه زدتابرآمد

ازین تنگنا تا سخن چون برآید

چون مستی است کآید ز میخانه بیرون

حدیثی کز آن لعل میگون برآید

به دنبال او سرواز باغ بیرون

پریشانتر از بیدمجنون برآید

ز ابر سیاه است امید باران

مگر کامم از خط شبگون برآید

در آغوش قمری است نشونمایش

عجب نیست گرسروموزون برآید

ز شرم گنه سروموزون ز خاکم

سرافکنده چون بیدمجنون برآید

سرنوح لرزان حبابی است اینجا

ازین بحر سالم کسی چون برآید

گسسته است سررشته امیدها را

چسان ناله از دل به قانون برآید

فرو رفت هرکس که در فکر دنیا

سرش از گریبان قارون برآید

ز دامان دولت جدایی است مشکل

ز پای خم می کسی چون برآید

نیم ایمن از عهدپادر رکابش

که می ترسم این نعل وارون برآید

ز بس خاک خورده است خون عزیزان

به هرجاکه ناخن زنی خون برآید

نباشد در بسته را خیر صائب

ازان غنچه لب کام من چون برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

 

مرا ناله از پرده دل برآید

به نازی که لیلی ز محمل برآید

درین باغ چون سرو آزادگان را

به جای ثمر عقده دل برآید

اگر مزرع هستی این رنگ دارد

بر آن دانه رحم است کز گل برآید

خوشا کعبه دل که در آستانش

به یک آه صدکار مشکل برآید

ز صحرای فردوس دلگیر گردد

غریبی که با گوشه دل برآید

در آن حلقه چشم دل ماندحیران

که کشتی ز گرداب مشکل برآید

پروبال طوفان بودموج دریا

به مجنون ما کی سلاسل برآید

به صد لب اگر زخم گویا نگردد

که از عهده شکر قاتل برآید

ز آگاهی خویش در زیر تیغم

خوشا حال صیدی که غافل برآید

جگر تشنگان محیط فنا را

چه کام از لب خشک ساحل برآید

بر آن خال شد دلبری ختم صائب

ز صد بنده یک بنده مقبل برآید

به دردی بنالم درین راه صائب

که فریاد از راه ومنزل برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

 

سخن کی به جانهای غافل نشنید

ز دل هر چه برخاست در دل نشیند

غبار یتیمی است جویای گوهر

غم عشق در جان کامل نشیند

اگر صید غافل شود عذر دارد

ز صیاد عیب است غافل نشیند

مرا می کند سنگ طفلان حصاری

اگر جوش دریا به ساحل نشیند

به دنیا نگردد مقید سبکرو

به ویرانه سیلاب مشکل نشیند

تو کز اهل جسمی سبک ساز خودرا

که دل کشتیی نیست در گل نشیند

چو دریا نگردد تهیدست هرگز

کریمی که در راه سایل نشیند

شود محو در یک دم از جلوه حق

دو روزی اگر نقش باطل نشیند

مرا خاک گشتن درین راه ازان به

که گردم به دامان منزل نشیند

به افشاندن دست صائب نخیزد

غباری که بر دامن دل نشیند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

نشاط جهان را بقایی نباشد

گل رنگ وبورا وفایی نباشد

خوشا رهنوردی که خود را به همت

به جایی رساند که جایی نباشد

کند سیر درلامکان مرغ روحش

فقیری که او را سرایی نباشد

حضورست فرش دل گوشه گیری

که در کلبه اش بوریایی نباشد

مجو دعوی از رهروان طریقت

که این کاروان را درایی نباشد

به منزل رسد سالک از عزم صادق

که سیلاب را رهنمایی نباشد

جدایند در زیر یک پوست از هم

میان دو دل گرصفایی نباشد

که آرد برون رشته از پای سوزن

اگر جذب آهن ربایی نباشد

همان به سر از حکم چوگان نپیچد

چو گوهر که را دست و پایی نباشد

به از راستی رهنورد جهان را

درین راه پر چه عصایی نباشد

کسی را که بیمار عشق است صائب

به از خوردن خون دوایی نباشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

چه گل از خودآن مرده دل چیده باشد

که زخمی به درویش نخندیده باشد

تواند به مجنون کسی کرد کاوش

که پیشانی شیرخاریده باشد

کسی را رسد پا به دامن کشیدن

که صد بار بر خویش گردیده باشد

کند با گهر در میان دست آن کس

که چون رشته بر خویش پیچیده باشد

شود مایه بیغمی تلخکامی

که یک چند چون باده جوشیده باشد

کسی را رسد دعوی پاک چشمی

که چشم خوداز عیب پوشیده باشد

ازین ششدر آن کس بردمهره بیرون

که برمهره گل نچسبیده باشد

درین مزرع آن دانه سرسبز گردد

که در قبضه خاک پوسیده باشد

سرافرازی آن را رسددر گلستان

که چون سرو دامن ز خود چیده باشد

درین ره که پادررکاب است منزل

چه آید ز پایی که خوابیده باشد

محیطی است کز گوهرش نیست لنگر

بزرگی که حرفش نسنجیده باشد

نیاید به یکدیگر آغوش آن کس

که در خانه زین ترا دیده باشد

ز رنگین کلامان شودهمچو صائب

به خون جگر هر که غلطیده باشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018712
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث