به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خوب است که بی رنج طلب کام برآید

آن کام چه ارزد که به ابرام برآید

آتش نفسان گوش به تعظیم بگیرند

هرجا که من سوخته را نام برآید

ریزند کواکب چو عرق از رخ گردون

آن روز که خورشید تو بر بام برآید

نقش قدمش شمع ره گرمروان است

از شوق تو آن کس که ز آرام برآید

در باده اگر سرمه نریزد ادب عشق

فریاد اناالحق ز لب جام برآید

شرمنده ام از عشق که با شغل دوعالم

نگذاشت کباب دل من خام برآید

از گردش چشم تو دل چرخ فروریخت

چون حوصله از عهده این جام برآید

صائب چو ز اندیشه روزی است مرا رزق

زینم چه که برگرد جهان نام برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

حاشا که زعاشق سخن کام برآید

از سینه آتش نفس خام برآید

بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست

این سرو ز آغوش به اندام برآید

بگذشت ز تلخی همه ایام نشاطم

چون طفل یتیمی که به دشنام برآید

یک چشم زدن چشم تو غایب ز نظر نیست

آهو که گمان داشت چنین رام برآید

شیران جهان گردن تسلیم گذارند

از سلسله زلف تو چون نام برآید

در فکر اثر باش که چون دور کند چرخ

آوازه جمع از دهن جام برآید

بااینهمه آتش که نهان در جگر اوست

صائب که گمان داشت چنین خام برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

بیخواست ز دل ناله جانکاه برآید

بی دلو ورسن یوسف ازین چاه برآید

از دیده وران میکندش قطره شبنم

هر غنچه که از پوست سحرگاه برآید

آن روز مرا مزرع امید شود سبز

کز دانه خال تو ز خط آه برآید

در دایره هاله شود ماه زمین گیر

چون حسن تمام تو ز خرگاه برآید

زنگار محابا نکند از دم شمشیر

چون با خط سبز آن رخ چون ماه برآید

دستی که فشاندم ز بلندی به دو عالم

ترسم که ز دامان تو کوتاه برآید

از راست روان زخم زبان طرف نبندد

پامال شود سبزه چو از راه برآید

صد حرف نفهمیده کند بیخبر انشا

تا یک سخن از خاطر آگاه برآید

در صحبت اشراق خموش است زبانها

رحم است به شمعی که شب ماه برآید

باهمت ناقص به فلک بر نتوان شد

کی دانه ز خرمن به پرکاه برآید

جایی که عزیزان به زر قلب گرانند

یوسف چه فتاده است که از چاه برآید

از غیرت رنگینی افکار تو صائب

صد آه یمن را ز جگر گاه برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

لعل از جگر سنگ گر از تیشه برآید

از دل سخن از کاوش اندیشه برآید

هر لحظه به رنگی ز دل اندیشه برآید

یک باده به صد رنگ ازین شیشه برآید

بی عشق محال است دل سخت شود نرم

گر سنگ به این بوته رود شیشه برآید

جایی که ز حیرت گره دل نگشاید

از فکر چه خیزد چه ز اندیشه برآید

از دوستی تازه خطان دل نتوان کند

هر چند که ریحان سبک از ریشه برآید

در سینه پر ناوک ما اشک شود خون

سیلاب نفس سوخته زین بیشه برآید

در کوه غم عشق خلل راه نیابد

چون ناخن اگر از کف من تیشه برآید

بیرون نرود کجروی ازطینت گردون

این دیو محال است ازین شیشه برآید

هر نخل امیدی که نشاند دل خود کام

آهی شود از سینه غم پیشه برآید

صائب چو به خاطر گذرد برق جمالش

دودم چو نیستان ز رگ وریشه برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

کی پیچ وخم از طبع هوسناک برآید

این ریشه محال است ازین خاک برآید

ازصافی سرچشمه شود آب روان صاف

دل پاک چو گردید نفس پاک برآید

پر نور کند چون نفس صبح جهان را

آهی که به صدق از جگر چاک برآید

بر بیغمی باده انگوردلیل است

اشکی که ز شادی ز رگ تاک برآید

قارون گرانجان سبک از خاک برآمد

تا دانه ما کی ز ته خاک برآید

از گریه گره گر ز رگ تاک شود باز

غم نیز به اشک از دل غمناک برآید

نتوان عرق از سنگ گرفتن به فشردن

ابرام محال است به امساک برآید

کوته بود از دامن رعنایی آن سرو

گر آه جگر سوز به افلاک برآید

صائب سخنی کز دل بی مغز تراود

دودی است که از بوته خاشاک برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

آهی که ز دلهای هوسناک برآید

دودی است که از بوته خاشاک برآید

در سوزش دل کوش که در مزرعه امکان

تخمی که شود سوخته از خاک برآید

بیرون نبرد سرکشی از خوی نکویان

گر آه جگر سوز به افلاک برآید

از باده گلرنگ مرا باز شود دل

از گریه گره گر ز رگ تاک برآید

صبحی که تو از دل سیهی خنده شماری

آهی است که از سینه افلاک برآید

از گنج به افسون نکند مار جدایی

قارون چه خیال است که از خاک برآید

آهی که کند داغ جگر گاه فلک را

از سینه گرم و دل غمناک برآید

از تیرگی بخت مکن شکوه که این دود

صائب ز دل شعله ادراک برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

از سفره قسمت لب نانش لب گورست

دندان حریصی که به صد سال برآید

تا دخل نباشد نتوان خرج نمودن

کز بستگی گوش زبان لال برآید

رخسار تو هر گاه بر آیینه کند پشت

ز آیینه نفس سوخته تمثال برآید

در زیر فلک همت عالی نتوان یافت

در بیضه محال است پر و بال برآید

صائب شود امید من سوخته دل بیش

روزی که خط سبز ازان خال برآید

آن روز ز دل شهپر اقبال برآید

کز دامگه رشته آمال برآید

کامی که برآید ز خسیسان نظر تنگ

آبی است که از چاه به غربال برآید

گردد خنک از شکوه خونین جگر گرم

از عهده تب عقده تبخال برآید

با صد دل بی غم چه کند یک دل غمگین

دیوانه محال است به اطفال برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

گر چشم تر از پوست چو بادام برآید

آسان ز وصال شکرش کام برآید

جان من مشتاق به لب می رسد از شوق

تا از دهن تنگ تو پیغام برآید

خون در دل یاقوت زند جوش ز غیرت

هر جا ز عقیق لب او نام برآید

مشکل بود از رشته امید گسستن

چون مرغ گرفتار من از دام برآید

بیرون ندهد نم ز جگر لاله سیراب

کی حرف به مستی ز لب جام برآید

آن را که بود همچو شرر دیده روشن

در نقطه آغاز ز انجام برآید

از موج حوادث نشود پخته سبک مغز

از بحر همان عنبر تر خام برآید

زنهار مکن سرکشی از حلقه عشاق

کز فاخته این سرو به اندام برآید

زآتشکده هند شد آدم ز گنه پاک

زین بوته محال است کسی خام برآید

در کلبه مقصود نفس راست نماید

از هر دو جهان هر که به یک گام برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

حرفی که ازان لعل گهربار برآید

رازی است که از مخزن اسرار برآید

تا حشر محال است که از سینه کند یاد

هر دل که به دریوزه دیدار برآید

گل بر در زندان زند از شرم زلیخا

چون یوسف ما بر سر بازار برآید

در خلوت آیینه رخسار تو از لطف

طوطی به گرانجانی زنگار برآید

بر سیب زنخدان تو چون گرد نشیند

جانها همه با آه به یکبار برآید

از باده لعلی به سرش تاج گذارند

مستی که به میخانه ز دستار برآید

دارد خبر از درد گرفتاری بلبل

با دست تهی هر که به گلزار برآید

افسرده تر از عقل شود معرکه عشق

روزی که مرا دست ودل از کار برآید

گر سوزن عیسی شود این وادی پرخار

از دل چه خیال است مرا خار برآید

دارد به جگر داغ ز محرومی فرهاد

هر لاله که از سینه کهسار برآید

هر جا نبود اهل دلی گوش برآواز

رحم است برآن نغمه که از تار برآید

شیری که به رغبت ندهد دایه به اطفال

خون گردد واز دیده خونبار برآید

فردای قیامت رگ ابری است گهربار

هرآه که از سینه افگار برآید

در سرمه اگر غوطه دهد چرخ جهان را

صائب چه خیال است ز گفتار برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

تدبیر محال است به تقدیر برآید

رو به چه خیال است که با شیر برآید

در دیده حیرت زدگان فرش بود حسن

چون عکس ز آیینه تصویر برآید

در سلسله یک جهتان نیست دورنگی

یک ناله ز صد حلقه زنجیر برآید

از هرزه درایی اثر از بانگ جرس خاست

بسیار چو شد ناله ز تأثیر برآید

از خامه خویش است مرا رزق مهیا

چون طفل ز انگشت مرا شیر برآید

ساکن نشود گرمی عشق از سخن سرد

مشکل به تب شیر طباشیر برآید

از سینه برون می جهد اسرار حقیقت

زنجیر کی از عهده این شیر برآید

در صومعه هر کس رود از کوی خرابات

هر چند جوانبخت بود پیر برآید

گیرم به زبان آورم از دل سخن شوق

آن کیست که از عهده تحریر برآید

از آه من انداخت سپر چرخ مقوس

چون پشت کمان با دم شمشیر برآید

دیر آمدن هدیه رحمت ز گرانی است

نومید مشو کام تو گر دیر برآید

از گریه اگر سبز کند روی زمین را

صائب چه خیال است ز تقصیر برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018205
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث