به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند

از ثابت وسیارنیابی نظری چند

از خانه زنبور حوادث نخوری شهد

تا در رگ جانت ندود نیشتری چند

شیرازه دریای حلاوت رگ تلخی است

شکرانه هر تلخ بنوشان شکری چند

در سایه دیوار سلامت ننشیند

از سنگ ملامت نخورد هرکه سری چند

از خود نشناسان مطلب دیده حق بین

حق را چه شناسند ز خود بیخبری چند

هر چند دل از شکوه سبکبار نگردد

چون شعله برون می دهم از دل شرری چند

از لال هرانگشت زبانی است سخن گوی

یک در چو شود بسته گشایند دری چند

سرچشمه این بادیه از زهره شیرست

زنهار مشو همسفر بیجگری چند

هر چند رهایی ز قفس قسمت من نیست

آن نیست که برهم نزنم بال وپری چند

بنمای به صاحب نظری گوهر خود را

عیسی نتوان گشت به تصدیق خری چند

من کار به عیب وهنر خلق ندارم

گوعیب بر آرند ز من بی هنری چند

دست تو نگردد صدف گوهر شهوار

تا سر ننهی در سر موج خطری چند

صائب سر خورشید به فتراک نبندی

برخواب شبیخون نزنی تاسحری چند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

جمعی که دراندیشه آن چشم خمارند

در پرده دل شب همه شب باده گسارند

هر چند که در پرده شرمندنکویان

چون باز نظر دوخته در فکر شکارند

لاغر کن دلها ز سرینهای گرانسنگ

فربه کن غمها ز میانهای نزارند

در ریختن دل همه چون باد خزانند

در پرورش جان همه چون ابر بهارند

یارب نرسد گرد غمی بر دل ایشان

هر چند غم صائب بیچاره ندارند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند

چون کعبه روان روی به دیوار ندارند

در دامن یارند چو آیینه شب وروز

هر چند گرفتار درین گرد وغبارند

دارند بر این سبز چمن سیر چو پرگار

هر چند که چون نقطه مرکز به قرارند

گردن نکشند از خط تسلیم به هر حال

گر بر سر تختند وگربرسر دارند

پوشیده به ظاهر نظر خود ز دو عالم

از داغ درون واله آن لاله عذارند

آه است درین باغ نهالی که نشانند

اشک است درین مزرعه تخمی که بکارند

خود را نشمارند ز ارباب بصیرت

با آن که شرر در جگر سنگ شمارند

آسوده ز سیر فلک و گردش چرخند

حیرت زده جلوه مستانه یارند

آیند چو با خویش کم از مور ضعیفند

در بیخبری پشه سیمرغ شکارند

از خرقه پشمینه توان یافت که این جمع

بی دیده بد نافه آهوی تتارند

چون شبنم پاکیزه گهر جسم گدازان

در دامن گلزار به خورشید سوارند

جمعی که به آن گلشن بیرنگ رسیدند

آسوده ز نیرنگ خزانند وبهارند

قانع به شکار خس وخارند ز گوهر

چون موج گروهی که طلبکار کنارند

جمعی که به این نقش ونگارند نظرباز

محروم ز رخساره بی پرده یارند

صائب خبری نیست نهان از دل ایشان

هر چند به ظاهرخبر از خویش ندارند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

فیض دم صبح از لب خندان تو یابند

شهدی است شکرخند که در شان تو یابند

هر دل که شودآب درین باغ چو شبنم

زیر قدم سرو خرامان تو یابند

در راه صبا غنچه نشینند عزیزان

تا بوی گل از چاک گریبان تو یابند

یوسف صفتان پیرهن خویش فروشند

تا قطره ای از چاه زنخدان تو یابند

آهی است که برخاسته از خاک شهیدان

هر گرد که در عرصه جولان تو یابند

ترتیب دهد چرخ چو دیوان قیامت

شیرازه اش از زلف پریشان تو یابند

وقت است که عشاق تو از رشک بمیرند

از بس که تو را واله وحیران تو یابند

در کام ودهن آب شود میوه جنت

در دل چه خیال است که پیکان تو یابند

در دامن پیراهن یوسف نزند دست

خاری که به دیوار گلستان تو یابند

زین خرقه صد پاره اگر سربدر آری

نه دایره را طوق گریبان تو یابند

آه از جگر تشنه خورشید برآرد

هر قطره که در چاه زنخدان تو یابند

وحشی شود از دیده هر کس که نگاهی

در دایره نرگس فتان تو یابند

این آن غزل خسرو معنی است که فرمود

خوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد

دیوانه ما طالع زنجیر ندارد

مژگان بلند تو رساتر ز نگاه است

حاجت به پر عاریه این تیر ندارد

در دیده آن کس که به معنی نبرد راه

زندان بود آن خانه که تصویر ندارد

پیری نه شکستی است که اصلاح توان کرد

بر در زدن ازان خانه که تعمیر ندارد

از هرزه درایی اثر از بانگ جرس خاست

بسیار چو شد زمزمه تأثیر ندارد

پرشور شد آفاق ز بانگ قلم من

فریاد نیستان مرا شیر ندارد

در سینه هر کس که نباشد الف آه

صائب چو نیامی است که شمشیر ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:46 PM

زخمی که ز تیغ تو مرا برسپرآمد

بیش از همه زخمی به جگر کارگر آمد

راهش به خیابان حیات ابدافتاد

عمری که به اندیشه زلف توسرآمد

در دیده خورشیدسیه کردجهان را

خطی که ازان چهره روشن بدرآمد

دست از کمر مور میانان نکشیدم

چندان که مرا شیشه دل برکمر آمد

هر برگی ازوبرگ نشاط است جهان را

چون فاخته سروی که مرا زیرپرآمد

از شور قیامت نکندروی به دنبال

هرکس به تماشای تو از خویش برآمد

از خویش برون رفته به همراه ناستد

آواره شد آن کس که مرا براثرآمد

نه روزی موری شدونه قسمت برقی

این دانه به امیدچه از خاک برآمد

فارغ ز جهان کرد مرا تیغ شهادت

آسوده شد آبی که به جوی گهر آمد

شد حلقه بیرون در اندیشه کونین

در خانه هر دل که خیال تو در آمد

از دانه ما نشوونماچشم مدارید

کاین تخم نفس سوخته از خاک برآمد

صائب چه کشم منت دلسوزی احباب

چون لاله مرا داغ برون از جگر آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

تا خنده ازان غنچه مستور برآمد

صبح شکر از چاک دل موربرآمد

از دیدن رویت دل آیینه فروریخت

این لاله مگر از جگر طور برآمد

با مرهم افسرده کافور نجوشد

داغی که به خونگرمی ناسور برآمد

هر ذره که دیدیم همین زمزمه را داشت

این نغمه نه از پرده منصور برآمد

آن روز که از داغ من افتاد سیاهی

خورشید ز جیب شب دیجور برآمد

با خامه صائب طرف بحث مگردید

نتوان به سخن با شجر طور برآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

آن آفت جان بر سر انصاف نیامد

آن تلخ زبان بر سر انصاف نیامد

مور خط ازان تنگ شکر گرد برآورد

آن مور میان بر سر انصاف نیامد

چیدند وکشیدند گلاب از گل کاغذ

آن غنچه دهان بر سر انصاف نیامد

کردم به فسون نرم کمان مه نو را

آن سخت کمان بر سر انصاف نیامد

هر چند که از خرمن ما دود بر آمد

آن برق عنان بر سر انصاف نیامد

دین و دل و عقل و خرد و هوش فشاندم

آن دشمن جان بر سر انصاف نیامد

یک عمر خضر در قدم او گذراندم

آن سرو روان بر سر انصاف نیامد

گفتیم که انصاف دهد چرخ پس از مرگ

مردیم وهمان بر سر انصاف نیامد

هر چند که صد عمر خضر دید به رویش

چشم نگران بر سر انصاف نیامد

هر چند که صائب زنی کلک شکر ریخت

آن پسته دهان بر سر انصاف نیامد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

با کعبه پرستار ترا کار نباشد

آیینه ما روی به دیوار نباشد

مجنون نتوان گشت به ژولیدگی موی

مستی به پریشانی دستار نباشد

از کوچه زخم است ره کعبه مقصود

دوزخ به ازان سینه که افگار نباشد

چون مهر به راز دل هرذره رسیدیم

یک نقطه ندیدیم که در کار نباشد

نادیدنی از اهل جهان چند توانی دید

آیینه چرا تشنه زنگار نباشد

جان در تن کس نرگس بیمار تو نگذاشت

ای وای اگر چشم تو بیمار نباشد

باغی که در او بلبل آتش نفسی هست

محتاج به خارسردیوار نباشد

مکتوب مرا در بغل خود که گذارد

در کوی توگر رخنه دیوار نباشد

شدگوش صدف پرگهراز فکرتو صائب

بالاترازین رتبه گفتار نباشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

تا چنددلت برمن مهجور نبخشد

تا کی نگهت برنگه دور نبخشد

پروانه مغرورم ودربزم نسوزم

تا شمع به من مرهم کافور نبخشد

مغزش بخورد پشه نمرد مکافات

فیلی که به نقش قدم مور نبخشد

افسردگی این طوراگر ریشه دواند

ترسم که خزان برشجر طورنبخشد

تا هست گلیم سیه بخت به روزن

خورشید به ویرانه ما نور نبخشد

زودا که شود دنبه گدازاز نظرخلق

آن پهلوی چربی که به ساطور نبخشد

بردار بپیچد به صدآشفتگی تاک

گردور خودآن چشم به منصور نبخشد

زودا که به خاکستر ادبار نشیند

خرمن که به دست تهی مورنبخشد

صائب تو مهیای پریشانی دل باش

این شمع تجلی است که برطورنبخشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018428
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث