به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

روزی که مرا موج نفس دام سخن شد

شدطوطی چرخ آینه وواله من شد

هر مد فغان کز دل پردرد کشیدم

شد شاخ گل وسر خط مرغان چمن شد

در خدمت آیینه دل صرف شدی کاش

عمری که مرا صرف به پرداز سخن شد

هر آه که بی خواست برآمدزدل من

از بهر برون آمدن از خویش رسن شد

برپیری من چرخ سیه کاسه نبخشید

هرچندکه هرموبه تنم تیغ وکفن شد

هشدار که از باغ سرافکنده برون رفت

هر کس که مقید به تماشای چمن شد

از تبت وارونه خط هرشکن زلف

آغوش وداع دل سرگشته من شد

صائب گره دل به تکلف بگشاید

دستی که گرفتار سر زلف سخن شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد

این شوره زمین از گل روی تو چمن شد

کامت شکرین باد که هر رخنه ای از دل

شیرین ز شکر خند تو چون کنج دهن شد

بوی خوش آهوی تو بردشت گذرکرد

داغ جگر لاله ستان ناف ختن شد

خاری که کشیدم ز قدم راهروان را

چون شمع درین بادیه خضر ره من شد

برصومعه افتاد ز چشم تو نگاهی

صد زاهد پیمانه شکن توبه شکن شد

ریحان که رخ گلشن ازو تازه وتر بود

از تازگی خط تو تقویم کهن شد

در نشأه سردرگم جان را نبردم

هرچند که در جام من این باده کهن شد

هرقطره که در پرده شب ریخت ز چشمم

چون شبنم گل آینه روی چمن شد

فریاد که یعقوب نظر بسته ما را

پیراهن یوسف دوم بیت حزن شد

عمری است که در بوته فکرست گدازان

صائب عجبی نیست اگر پاک سخن شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

تیغ تو می وساقی وپیمانه من شد

هر زخم نمایان در میخانه من شد

گو شاخ گل آسوده شو از جلوه طرازی

اکنون که ته بال پریخانه من شد

از وحشت نخجیر شود دام پریشان

زنجیر سرزلف تو دیوانه من شد

از شوخی او زلزله در مغز زمین است

آن خانه برانداز که همخانه من شد

دیگر نکشد منت خشک از لب دریا

ابری که تر از گریه مستانه من شد

آوردم اگر روی به محراب عبادت

از بیخبری گوشه میخانه من شد

هر خانه چشمی که شبستان جهان داشت

در بسته ز شیرینی افسانه من شد

وحشت کند از کلبه ویرانه من سیل

رحم است برآن جغد که همخانه من شد

ناز تو فزون گشت ز اظهار نیازم

خواب تو گرانسنگ ز افسانه من شد

راضی به قضا باش که کنج قفس تنگ

از ریختن بال پریخانه من شد

گرسرو به خوبی علم از فاخته گردید

شمع تو جهانسوز ز پروانه من شد

در کلبه من گرد علایق نبود فرش

سیلاب تهیدست ز کاشانه من شد

بی برگی من از سخن سرد طمع بود

مهری که زدم بر لب خود دانه من شد

در دوستی ساخته صائب نبود فیض

ممنونم ازان شمع که بیگانه من شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

 

گل مرتبه عارض جانانه نگیرد

جای لب ساقی لب پیمانه نگیرد

سیلاب بود کاسه همسایه این قوم

کافر به سرکوی بتان خانه نگیرد

در سینه عشاق نماند گهر راز

این تابه تفسیده به خود دانه نگیرد

سیراب نگردد ز صدف تشنه گوهر

پیش ره ما کعبه وبتخانه نگیرد

در پوست نگنجد دل خون گشته عاشق

می چون رسد آرام به میخانه نگیرد

در دایره سوختگان شمع خموش است

تا شعله به بال وپر پروانه نگیرد

آورده محال است که چون آمده گردد

عاقل ز جنون رتبه دیوانه نگیرد

در دیده ما نیست به جز نقش تو محرم

آیینه ما صورت بیگانه نگیرد

چون چاک نگردد دل شمشاد که آن زلف

غیر از دل صد چاک به خود شانه نگیرد

وحشت ز جهان لازم روشن گهران است

جغدست دل هر که ز ویرانه نگیرد

صائب ز خرابات محال است برآید

تاجامی ازان نرگس مستانه نگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

سرگرم تو با کشمکش دار نسازد

این نقطه سرگشته به پرگارنسازد

مرده است دل زاهد دمسرد ز تزویر

چون برسرخودگنبددستارنسازد

زنهار مکن خوارعزیزان جهان را

تا چرخ عزیزان ترا خوارنسازد

آیینه اقبال به کس رو ننماید

تا سرمه ز خاکستر ادبارنسازد

کج می نگرد عشق به بال وپرجبریل

این شعله سرکش به خس وخارنسازد

طوطی شو وآنگاه ببین روی دل از ما

آیینه به هر بیهده گفتار نسازد

سر رشته پیوند بودتاب موافق

چون موی میان تو به زنارنسازد

با سینه پرداغ نسازد دل صائب

رسم است که پروانه به گلزارنسازد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

از عود دل گرم من اخگربگریزد

از بزم نفس سوخته مجمر بگریزد

اشکم چو عنان ریز نهد روی به دریا

دریا به نهانخانه گوهربگریزد

در حشر چو آهم علم شعله فرازد

خورشید به سرچشمه کوثربگریزد

یک چشم زدن گر قدح از دست گذارم

جان آبله پا تا لب ساغر بگریزد

از گرمی خونم که دل سنگ گدازد

چون برق نفس سوخته نشتر بگریزد

خواری کش عشق تو به گل دست فشاند

سرگرم تو از سایه افسر بگریزد

گر سینه کند باز دل داغ فریبم

داغ از جگر لاله احمر بگریزد

چون شعله خوی تو کشد تیغ سیاست

آتش به ته بال سمندر بگریزد

چون دست گهربار برون آورد از جیب

از پشت صدف نطفه گوهر بگریزد

صائب چو شوم گرم به توصیف ظفرخان

از خامه من بال سمندر بگریزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

دل سخت چو گردید نصیحت نپذیرد

سنگ از قدم راهروان نقش نگیرد

فریاد که جز عکس مراد آینه ما

از ساده دلی صورت دیگر نپذیرد

سوزددل عشاق فزون شعله آواز

در سوخته آتش نتواند که نگیرد

از آب شود آتش یاقوت فروزان

از مهر دل هر که شود زنده نمیرد

رنگین مکن از باده لعلی رخ محجوب

کاین آینه از آب گهر زنگ پذیرد

برسنگ زند گوهر بی قیمت خود را

هرکس که ازین سنگدلان گوشه نگیرد

حیران جمال تو چو آیینه تصویر

گر آب شود صورت دیگر نپذیرد

در دعوی تجرید مریدی که تمام است

همت گه درمانگی از پیر نگیرد

هر جا که شود خامه صائب گهرافشان

دریا ز صدف گوش محال است نگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد

این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد

در قطره چه مقدار کند جلوه محیطی

این دایره ها چشم مرا تنگ برآورد

در هر هنری دست دگر بود چو سروم

در جیب ز افسردگیم زنگ برآورد

عشق تو حوالت به دل سوخته ام کرد

تا همچو شرارم ز دل سنگ برآورد

تمکین خرد را که ز کوه است گرانتر

سیلاب خرام تو سبک سنگ برآورد

بردار دل از خویش که در هر کششی عشق

چندین پسر ادهم از اورنگ برآورد

از عشق تو گردید تن خاکیم اکسیر

از پرتو می جام من این رنگ برآورد

از خشکی زهار فرو شست جهان را

این مطرب تردست چه آهنگ برآورد

برآینه ام طوطی خوش حرف گران است

روشن گهری خلق مرا تنگ برآورد

یارب نشود تنگدل آن غنچه خندان

هر چند که ما را ز دل تنگ برآورد

زان جلوه مستانه که باد سحری کرد

چون غنچه ام از پیرهن زنگ برآورد

در عشق تو شد محو هر آن نقش که ایام

با خون دل از پرده نیرنگ برآورد

چشم تو غزالی است که دیوانه ما را

از پنجه شیران قوی چنگ برآورد

هر داغ ز سر تا قدمش حلقه درسی است

عشق تو کسی را که ز فرهنگ برآورد

صائب تو قدح نوش که کیفیت آن چشم

ما را ز خمار می گلرنگ برآورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

نظاره خط توام از خال برآورد

تفصیل مرا از غم اجمال برآورد

شوری که کند زیر و زبر هر دو جهان را

مژگان تو بازیچه اطفال برآورد

از جوش زبان غنچه من تنگ نفس داشت

حیرانی روی تو مرا لال برآورد

با سختی ایام بسازید که جوهر

در بیضه فولاد پر و بال برآورد

از درد و غم رفته و آینده چه گویم

اندیشه مستقبلم از حال برآورد

ساقی به میان آر زبان بند خرد را

کاین هرزه درا صحبت ما قال برآورد

چون ناقه صالح که برآمد ز دل سنگ

تقدیر ز ادبار من اقبال برآورد

صائب اثر از حسن گلوسوز نمانده است

امروز که پروانه ما بال برآورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد

آخر گل خاموشی من این ثمر آورد

در پای خزان ریخت گل و لاله این باغ

رنگی که به رخساره به خون جگر آورد

در کام تو زهر از کجی توست وگرنه

هر کس که چونی راست شد اینجا شکر آورد

ما بیخبران طالع مکتوب نداریم

ورنه که ازان آیه رحمت خبرآورد

فریاد که با طوطی ما سخت طرف شد

هر جغد که امروز سر بیضه برآورد

قانع به زبونی مشو از نفس که اینجا

گردن کسی افراخت که خصم سرآورد

معراج وصال تو نه اندازه ما بود

این مور به اقبال شکر بال برآورد

معراج وصال تو نه اندازه ما بود

این مور به اقبال شکر بال برآورد

صد شکر که ننشست ز پا همت صائب

تا درد غریبی به وطن از سفر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019387
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث