به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یک شعله شوخ است که دیدار نماید

گاه از شجر طور وگه از دار نماید

گاهی چو تبسم ز لب غنچه بخندد

گاهی چو خلش از مژه خار نماید

سر حلقه تسبیح شود گه چو موذن

چون تاب گه از رشته زنارنماید

توفیق کلاه نمدفقر نیابد

هر کس که به ما طره دستار نماید

تا یافته بلبل که در آن بزم رهم نیست

گل را به من از دور به منقار نماید

شد دست ودل مشتریان در پی یوسف

گوهر چه درین سردی بازارنماید

طوطی بچشانم به تو شیرین سخنی را

گر رو به من آن باعث گفتار نماید

عیاری زلف است پریشانی ظاهر

پر کاری چشم است که بیمارنماید

صائب سخن تازه من آب حیات است

کی روی به هر تشنه دیدارنماید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

غفلت چه اثر در دل هشیارنماید

افسانه چه با دولت بیدار نماید

با بخت سیه حادثه سهل عظیم است

هر خار سنانی به شب تارنماید

همواری تیغ آفت جانهای سلیم است

زان بد گهر اندیش که هموارنماید

در دیده این بی بصران عالم انوار

زنگی است که در آینه تارنماید

در عالم امکان چه قدر جلوه کند عشق

از چرخ در آیینه چه مقدارنماید

حال دل پرداغ من از دیده خونبار

چون جوش گل از رخنه دیوارنماید

از طبع درشت تو جهان پست وبلندست

همواره چو گشتی همه هموارنماید

در همت مردانه اگر کوتهیی نیست

مگریز ازان کار که دشوارنماید

خط بیجگران را کند از عشق گریزان

چون مورچه پیوسته به هم مارنماید

خاکی که تماشاگه این بیخبران است

در دیده مابستر بیمارنماید

صائب ز ملایک مطلب رتبه انسان

آیینه بی پشت چه دیدار نماید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

با روی تو خورشید درخشان چه نماید

با زلف تو طول شب هجران چه نماید

از خنده خشکی چه نظر آب توان داد

پیش لب او پسته خندان چه نماید

در دیده آن کس که غبار خط او دید

یاقوت چه باشد خط ریحان چه نماید

پروانه به گل کی شود از شمع تسلی

با حسن گلو سوز گلستان چه نماید

در روشنی روز چه پرتو دهد انجم

با چهره خندان لب خندان چه نماید

جایی که بود نه فلک از بی سروپایان

گوی سر ما در خم چوگان چه نماید

با شور محبت چه بود شور قیامت

در پیش نمکزار نمکدان چه نماید

در معرکه هر چند جگر دار بود دل

با آن صفت برگشته مژگان چه نماید

هر چند صنوبر به رعونت علم افروخت

با قامت آن سرو خرامان چه نماید

اوراق دل از ربط نیفتد به گسستن

سی پاره به جمعیت قرآن چه نماید

از خوان قناعت شده چشم ودل ما سیر

در دیده ما نعمت الوان چه نماید

این آن غزل حضرت رکناست که فرمود

پای ملخی پیش سلیمان چه نماید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

از سیر چمن کی دل افگار گشاید

این عقده مگر از رخ دلدار گشاید

جایی که بود چشم سخنگو طرف حرف

از بهر چه عاشق لب اظهار گشاید

با ناز خریدار همان به که بسازد

حسنی که دکان بر سر بازار گشاید

از حسن به تدریج توان کامروا شد

گلبن چه خیال است به یکبار گشاید

از چرخ مجویید گشایش که محال است

کز نقطه گره گردش پرگار گشاید

نگشود به رویم دری از آه مگر اشک

برمن دری از رخنه دیوار گشاید

زینسان که گشایش ز جهان دست کشیده است

مشکل گره آبله از خار گشاید

گردد صدف گوهر شهوار کنارش

دستی به دعا هر که شب تار گشاید

تیغ دو دم خویش کند زخم نمایان

لب هر که نفهمیده به گفتار گشاید

چون نیست سخن سنج درین دایره صائب

طوطی به سخن بهر چه منقار گشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

با تنگدلی از لب خندان چه گشاید

از خنده سوفار ز پیکان چه گشاید

تیغی است دو دم هر خوشیی کز ته دل نیست

چون پسته مرا از لب خندان چه گشاید

افزود ز صحرا گره خاطر مجنون

با پای فروبسته ز میدان چه گشاید

از خنده بیدرد نمکسود شود زخم

دلهای غمین را ز گلستان چه گشاید

از دیدن اوضاع جهان چشم فروپوش

جز تفرقه زین خواب پریشان چه گشاید

هرگز به گره وانتوان کرد گره را

پیداست که از جبهه دربان چه گشاید

با مردم عاقل چه کند باد بهاران

بی سلسله از سلسله جنبان چه گشاید

آن راهروی را که بود آبله در دل

از نیشتر خار مغیلان چه گشاید

بی رهبر بینا نرسد کار به انجام

از رشته بی سوزن باران چه گشاید

جز خیرگی دیده و جز اشک دمادم

از دیدن خورشید درخشان چه گشاید

آنجا که کشد خارسراز چاک گریبان

چون غنچه ز برچیدن دامان چه گشاید

چون تیغ برآرد زمیان برق جهانسوز

از ترکش پرتیرنیستان چه گشاید

زان زلف سیه شد شفقی چهره صائب

جز خون دل از شام غریبان چه گشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

هویی که مرا از دل دیوانه برآید

دودی است که از خرمن پروانه برآید

داغ من سودازده از زیر سیاهی

چون چهره لیلی ز سیه خانه برآید

تا حشر شود واله دیوانگی من

طفلی که به دنبال من از خانه برآید

از موج محابا نکند شورش دریا

زنجیر کی از عهده دیوانه برآید

کامی که بود عاجز ازان گردش افلاک

در میکده از گردش پیمانه برآید

ریحان بهشت است براو شام غریبان

بازلف تو هر دست که چون شانه برآید

روزی که من از گوشه بتخانه برآید

فریاد زناقوس غریبانه برآید

احرامی هر کس بود از پرده پندار

در کعبه رود از در بتخانه برآید

از دل به نصیحت نرود بیخودی عشق

از دیده کجا خواب به افسانه برآید

پیوسته بود در دل ممسک غم دنیا

این جغد محال است ز ویرانه برآید

از نفس حذر بیش کن از دشمن خارج

زان آب بیندیش که از خانه برآید

دیگر نزند جوش طرب سینه خمها

صائب اگر از گوشه میخانه برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

خورشید اگر از چشم کسان آب گشاید

رخساره گلرنگ تو خوناب گشاید

از چشمه خورشید مجو آب مروت

کاین چشمه ز چشم دگران آب گشاید

در نیم نفس می شود از پاک فروشان

هر کس چو کتان بار به مهتاب گشاید

در بحر سر از حلقه گرداب برآرد

هر کس که کمر در ره سیلاب گشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

مشکل که دل از ناله و فریاد گشاید

از غنچه پیکان چه گره باد گشاید

گر عشق نبندد کمر غیرت فرهاد

پیداست چه از تیشه فولاد گشاید

چون نشتر الماس پر و بال ضعیفان

خون از دل بیرحمی صیاد گشاید

محکم شود از خون گره غنچه پیکان

از باده مرا چون دل ناشاد گشاید

در ناخن تدبیر کسان هیچ نبسته است

کز تیشه خود عقده فرهاد گشاید

آن روز زمین تخت سلیمان شود از گل

کز ابر هوابال پریزاد گشاید

از کاوش من دست نگه دار که این رگ

خون از مژه نشتر فصاد گشاید

بی یار موافق دل غمگین نشود باز

شمشاد گره از دل شمشاد گشاید

از سفله حذر کن گه سیری که فلاخن

سنگین چو شود دست به بیداد گشاید

وقت است که از خجلت دیوان تو صائب

گل دفتر خود را به ره باد گشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

خوب است که بی رنج طلب کام برآید

آن کام چه ارزد که به ابرام برآید

آتش نفسان گوش به تعظیم بگیرند

هرجا که من سوخته را نام برآید

ریزند کواکب چو عرق از رخ گردون

آن روز که خورشید تو بر بام برآید

نقش قدمش شمع ره گرمروان است

از شوق تو آن کس که ز آرام برآید

در باده اگر سرمه نریزد ادب عشق

فریاد اناالحق ز لب جام برآید

شرمنده ام از عشق که با شغل دوعالم

نگذاشت کباب دل من خام برآید

از گردش چشم تو دل چرخ فروریخت

چون حوصله از عهده این جام برآید

صائب چو ز اندیشه روزی است مرا رزق

زینم چه که برگرد جهان نام برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

حاشا که زعاشق سخن کام برآید

از سینه آتش نفس خام برآید

بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست

این سرو ز آغوش به اندام برآید

بگذشت ز تلخی همه ایام نشاطم

چون طفل یتیمی که به دشنام برآید

یک چشم زدن چشم تو غایب ز نظر نیست

آهو که گمان داشت چنین رام برآید

شیران جهان گردن تسلیم گذارند

از سلسله زلف تو چون نام برآید

در فکر اثر باش که چون دور کند چرخ

آوازه جمع از دهن جام برآید

بااینهمه آتش که نهان در جگر اوست

صائب که گمان داشت چنین خام برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5017992
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث