به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل از خاکساری بهشت خدا شد

ز گرد یتیمی گهر بی بها شد

طبیبان همان روز گشتند مجنون

که دیوانه ما به دارالشفاشد

نیفتد ز پرگار آن نقطه دل

که در حلقه زلف او مبتلا شد

به آهی ز دل زنگ هستی زدودم

چراغ مراباد دست دعا شد

شد آن روز بی بادبان کشتی من

که دامان فرصت ز دستم رها شد

سبک چون پر کاه شد در نظرها

رخی کز طمع زردچون کهرباشد

شکر خواب فرش است در چشم آن کس

که از فرش خرسند با بوریا شد

عنانداری سیل از پل نیاید

دل از عمر بردار چون قددوتاشد

بپیوند با هر که پیوست خواهی

جدا شو ز هر کس که باید جدا شد

من آن روز در مغز دولت رسیدم

که در استخوان سگ شریک هما شد

مگر روز محشر به کار من آید

نمازی که در بیخودیها قضا شد

ز شرم گنه قلب من گشت رایج

غبار خجالت مرا کیمیا شد

به ساحل رسد صائب از شور دریا

چو خاشاک هر کس که بی دست وپا شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

چرا با دل من صفایی ندارد

اگر درد امشب بلایی ندارد

ره کعبه ودیر را قطع کردم

بجز راهزن رهنمایی ندارد

که را می توان شیشه دل شکستن

کدامین بت اینجا خدایی ندارد

سفر می کنی در رکاب جنون کن

خرد در سفر دست و پایی ندارد

علم نیست در حلقه زهدکیشان

کسی کاوعصا و ردایی ندارد

نگیرد دل عارفان نقش هستی

زمین حرم بوریایی ندارد

سپهری است بی آفتاب درخشان

بزرگی که دست سخایی ندارد

ازان است یکدست افکار صائب

که جز دست خودمتکایی ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

دل صاف پروای محشر ندارد

که دریاغم از دامن ترندارد

بساز ای خردمند با تیره بختی

که دریا گزیری ز عنبر ندارد

شود تخته مشق هر خاروخس را

چو دریا بزرگی که لنگر ندارد

شود خشک همچون سبو دست آن کس

که باری ز دوش کسی برندارد

ز طعن خسان پاک گوهر نترسد

رگ لعل پروای نشترندارد

دل روشن از انقلاب است ایمن

ز طوفان خطر آب گوهر ندارد

نخواهد سرگرم دستار صائب

که خورشید حاجت به افسر ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

سری راکه سودا ز سامان برآرد

به یوسف سراز یک گریبان برآرد

شود دولت یوسف آن روز صافی

که صد چله در کنج زندان برآرد

به زندان تن جان مخلد نماند

که یوسف سراز چاه کنعان برآرد

ازین میوه داران نشد سنگ روزی

مگر سرودستی به احسان برآرد

ز پیری جوانتر شود آرزوها

به صد سالگی حرص دندان برآرد

کسی را که درد طلب خضر ره شد

ز سنگ سیه آب حیوان برآرد

بود پخته نانش چو خورشید تابان

تنوری که از خویش طوفان برآرد

سپندی است در بزم آتش عذاران

ز آتش خلیلی که ریحان برآرد

به آسانی آرد برون بیژن از چه

کسی کز تنور فلک نان برآرد

چو برگ خزان بلبل از شاخ ریزد

کجا صائب از سینه افغان برآرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

فتنه چشم تو چون ز خواب برآید

از طرف مغرب آفتاب برآید

دست دعای ملک دود ز دو جانب

چون به بغل خانه رکاب برآید

ماه شب چارده ستاره روزست

چون به لب بام بی نقاب برآید

لعل لبت آب بست بر لب خشکم

تا در گوش تو چون ز آب برآید

صبح ز شرم تو زد گره به شکرخند

مهر به دور تو با نقاب برآید

هر سر موگرشودزبان سؤالی

چشم تو از عهده جواب برآید

از غلط اندازی فلک عجبی نیست

چشمه حیوان گر از سراب برآید

دولت بیدار سرنهدبه کنارش

هرکه به رویت سحر ز خواب برآید

گر به گلستان رسد ترانه صائب

غنچه ز پیراهن حجاب برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

از کمرش کام دل چگونه برآید

خردشودشیشه ای که برکمرآید

گل شوداز اضطراب دست زلیخا

یوسف ماچون ز صحن باغ برآید

محنت روی زمین رسید به مجنون

سنگ به هرنخل در خورثمرآید

بیهده از داغ سینه چشم گشوده است

دل نه چنان رفته است کز سفرآید

هر سرموبرتنش شودرگ ابری

ناله ما در دلی که کارگر آید

سیر خراباتیان عشق به دوش است

کیست به پای خوداز بهشت برآید

فیض دعا می برد ز تلخی دشنام

هرکه دلش خوش بودبه هر چه برآید

جوهر ذاتی درون پرده نماند

خودبخوداین تیغ از نیام برآید

از ادب عشق حلقه در باغ است

فاخته را سرواگرچه زیرپرآید

جز رخ جانان که صفا نتوان دید

بار نگاه است هرچه در نظر آید

از در حق کن طلب شکسته دلان را

شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید

پا به رکاب است پیش حسن تو خورشید

خوبی مه نیست در دو هفته سرآید

در نظرش پرده حجاب نماند

عشق به هردل که بی حجاب درآید

نغمه حافظ شنو ز خامه صائب

چندنشینی که خواجه کی بدر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

چون مه روی تو از حجاب برآید

از طرف مغرب آفتاب برآید

جان ز تن تیره با شتاب برآید

برق به تعجیل از سحاب برآید

در جگر اهل عشق آه نباشد

دود محال است ازین کباب برآید

شرم محبت همان کشیده عنان است

حسن اگر از پرده حجاب برآید

آب نیارد زدن بر آتش بلبل

نکهت گل گرچه ازگلاب برآید

صبح امیدست در سیاهی شبها

موی سفید از ته خضاب برآید

پرده شرم آبروی حسن فزاید

ماه ازین ابرآفتاب برآید

حرص تسلی به جمع مال نگردد

تشنه همان تشنه از سراب برآید

بس که خورددل زرشک گوهر اشکم

در ز صدف پوچ چون حباب برآید

مرده شود زنده گر به نوحه ماتم

بخت به فریادهم ز خواب برآید

کشتی نوح است ناامیدز ساحل

سالم ازین بحرچون حباب برآید

عقل نگردد حریف عشق زبردست

کبک محال است با عقاب برآید

هست سر وکاراوبه سلسله مویان

چون دل صائب ز پیچ وتاب برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

 

غنچه مستور از نقاب برآمد

گل ز پریخانه حجاب برآمد

برخوری از عمر کز نظاره رویت

عمرسبکسیراز شتاب برآمد

از غم روی که آه سردسحرگاه

از جگرگرم آفتاب برآمد

رشته امید تا ز خلق گسستم

رشته جانم ز پیچ وتاب برآمد

دامن الفت ز چنگ خلق کشیدم

کبک من از پنجه عقاب برآمد

شکوه ز دوران کنم دگربه چه امید

خون به قدح ریختم شراب برآمد

قطره بسیار زد سرشک ندامت

تا دل غافل مرا از خواب برآمد

از لب خودبرنداشت مهر خموشی

آبله سیراب از سیراب برآمد

دامن شب را ز کف چو صبح ندادم

تا ز گریبانم آفتاب برآمد

آه که از چله خانه صدف آخر

گوهر من پوچ چون حباب برآمد

از صدف تربیت نداشت امیدی

قطره من گوهراز سحاب برآمد

از تری روزگار تیره نگشتیم

اخگر ما زنده دل ز آب برآمد

گرچه نهفتم ز خلق سوختگی را

گردجهان بوی این کباب برآمد

چون به عتابش امیدوارنباشم

خون به دلم کرد مشک ناب برآمد

شد می گلرنگ اشک تلخ ندامت

گل به بغل ریختم گلاب برآمد

گرد علایق کجا و سینه صائب

سیل تهیدست ازین خراب برآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:25 PM

مستی ما از می شبانه نباشد

مطرب ما از برون خانه نباشد

سلسله جنبان چه می کند سر پرشور

گردش گردون به تازیانه نه نباشد

گربودت دل به جای خویش چومرکز

دایره عیش را کرانه نباشد

لفظ بود جلوه گاه معنی روشن

لیلی ما بی سیاه خانه نباشد

بر دل درویش میهمان نشودبار

پای تکلف چو در میانه نباشد

در گذر از جمع زر که اهل کرم را

غیر کف سایلان خزانه نباشد

با دل پر خون زبان شکوه نداریم

آتش یاقوت را زبانه نباشد

پیش زبان دان درد عشق چو صائب

نیست نوایی که عاشقانه نباشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 2:29 PM

خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید

برچهره خود روزن جنت بگشایید

در پرده نشستن به زنبان است سزاوار

مردانه ازین پرده نیلی بدر آیید

از سایه ببرید اگر مهر پرستید

از خودبگریزید اگر مرد خدایید

این راه نه راهی است که با بار توان رفت

رندانه ازین خرقه سالوس برآیید

گل پیرهنانید بگردید در آفاق

یوسف صفتانید ازین چاه برآیید

ز آماجگه خاک کمانخانه گردون

یک منزل تیرست چو از خود بدرآیید

پهلو اگر از پرتو خورشید ندزدید

چون ماه در این دایره انگشت نمایید

سر بر خط چوگان حوادث بگذارید

تا در خم این دایره بی سروپایید

جز حرف الف نقش دو عالم همه هیچ است

ای آینه های دل اگر راست نمایید

در پرده دیدست نهان گوهر مقصود

یک بار به گرد نظر خویش برآیید

تا چند توان لاف زد از عقده گشایی

هان عقده دل حاضر اگر عقده گشایید

تا نقد روان در قدم خصم نریزید

حیف است که خود را به سخاوت بستایید

در ابر سفید ولب خاموش خطرهاست

با شیشه وپیمانه دلیری منمایید

تا صائب ما بر سر گفتار بیاید

ای اهل سخن بر سر انصاف بیایید

این آن غزل مرشد روم است که گفته است

ای قوم به حج رفته کجاییدکجایید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 2:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5017932
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث