به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد

چون مور پر برآردعمرش تمام گردد

از چشم او جهانی دارند مردمی چشم

آن آهوی رمیده تا با که رام گردد

از حیرت جمالش راه سخن ندارم

چون عاملی که باقیش مالاکلام گردد

دارد کمال هر چیز عین الکمال باخود

خود بوته گدازست چون مه تمام گردد

رویش سیاه سازند نام آوران عالم

همواره هر عقیقی کز بهرنام گردد

در کشور قناعت شام است صبح امید

صبح حریص تاریک از فکر شام گردد

چون گردهر که گردید باخاک ره برابر

از جنبش نسیمی عالی مقام گردد

در پرده خموشی است آسایش زبانها

خون است رزق شمشیر چون بی نیام گردد

صائب شود سر آمد در سر نوشت خوانی

روشن سواد هر کس از خط جام گردد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:30 PM

شب زنده دار را دل روشن چو ماه گردد

از خواب روز دلها چون شب سیاه گردد

تا صفحه نانوشته است آسوده از تماشاست

در روزگار خط حسن عاشق نگاه گردد

در ترک اعتبارست گرهست اعتباری

چون سر برهنه گردید گردون کلاه گردد

در لامکان کند سیر آه سبک عنانش

آن را که قامت او سر مشق آه گردد

همت فرو نیارد سر پیش تنگ چشمان

کی تیغ کوه سیراب از آب چاه گردد

از بی نیازی حق زاهد خبر ندارد

تا منفعل ز طاعت بیش از گناه گردد

با راستان عداوت صائب شگون ندارد

مار اجل رسیده بر گرد راه گردد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

خط سیه مبادا زان خال سربرآرد

عمرش تمام گردد چون مور پربرآرد

در غنچگی چو لاله ما شعله طینتان را

داغ سیاه بختی دود از جگر برآرد

دم را به لب گره زن کز قعر بحر غواص

از دولت خموشی عقده گهر برآرد

تنها نمی پرد چشم بر دانه های خالش

وقت است خیل مژگان چون مور پربرآرد

هر شاخی از بنفشه میلی است سرمه آلود

بیچاره عندلیبی کز بیضه سربرآرد

سهل است اگر ز تیرش داریم چشم پیکان

از بید می تواند همت ثمر برآرد

خضر بلند فطرت با آن سواد روشن

از خط جوهر تیغ مشکل که سربرآرد

از زلف دل گرفتن بازیچه می شمارد

از قید هند صائب خودرا اگر برآرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

 

در دل ما بخت سبز بارندارد

دانه ما زنگ نوبهار ندارد

چشم شرر در کمین سوختگان است

با دل افسرده عشق کار ندارد

شیشه دلان راست بیم سنگ ملامت

سیل محابا ز کوهسار ندارد

عشق بود فارغ از کشاکش عشاق

گنج غم پیچ وتاب مار ندارد

هر که به مرهم گرفت رخنه دل را

راه برون شد ازین حصارندارد

درد به اندازه طبیب فرستند

نیست غم آن را که غمگسار ندارد

برگ نشاط زمانه پنبه گوش است

گل خبر از ناله هزار ندارد

سر ز گریبان برون میار که این بحر

موج به جز تیغ آبدار ندارد

در دل خرسند نیست حسرت دنیا

نعمت آماده انتظار ندارد

قافله شوق بی نیاز ز خضرست

ریگ روان با دلیل کار ندارد

چهره زرین خراج هر دو جهان است

عاشق اگر قصر زرنگار ندارد

پاره بود همچو صبح پرده رازش

از دل شب هر که رازدار ندارد

هر که نگیرد کناره از همه عالم

راه در آن بحر بیکنار ندارد

سنبل فردوس اگر چه دیده فریب است

رتبه آن زلف مشکبار ندارد

سوخت دل عالم از نوای تو صائب

هیچ دل گرمی این شرار ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

قد ترا سرواعتدال ندارد

این خم وچم ابروی هلال ندارد

رتبه درویش را به شاه چه نسبت

دولت آزادگی زوال ندارد

هیچ دلی نیست بی غبار کدورت

روی زمین چشمه زلال ندارد

در سر این چارسو که سنگ عقیق است

گوهر ما قیمت سفال ندارد

شبنم من از رخ زوال چکیده است

طاقت خورشیدبی زوال ندارد

راستی قول سروگلشن جان است

حیف که باغ تو این نهال ندارد

صائب پشمینه پوش را که شناسد

مهر طلا بر قبای آل ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

بغیر خط که ز روی لطیف یار برآید

ز آب آینه نشنیده کس غبار برآید

ز آه گرم چه پرواست آهنین دل او را

که تیغ از آتش سوزنده آبدار برآید

ز رشک آن لب یاقوت رنگ لعل بدخشان

چو لاله از جگر سنگ داغدار برآید

غنی است فکر گلو سوز من ز سلسله جنبان

به پای خویشتن از سنگ این شرار برآید

توان نهاد به دل تا به چند دست تهی را

غریب نیست اگر آتش از چنار برآید

مرا به زخم زبان دل تهی ز عشق نگردد

کجا به سوزن تدبیر خارخار برآید

شکست رنگ گل از روی آفتاب مثالت

چگونه خاک نشین با فلک سوار برآید

عطای ساقی اگر باده را سبیل نسازد

ز دست کوته ما چون سبو چه کار برآید

نمی توان دل روشن درست برد ز دنیا

چگونه آینه سالم ز زنگبار برآید

ز مال رشته طول امل گسسته نگردد

کجا به گنج گهر پیچ وخم ز مار برآید

بر آید اختر من صائب از وبال زمانی

که تخم سوخته از خاک در بهار بر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

آتش عشق تو چون زبانه برآرد

از دل سنگ آه عاشقانه برآرد

تا به یکی بوسه خوش کند دل عاشق

زان دهن تنگ صد بهانه برآرد

گوشه نشینی براق عالم بالاست

بیضه پر و بال از آشیانه برآرد

هر که فرو برد سر به جیب تأمل

کشتی از این بحر بیکرانه برآرد

روزی برق است خرمنی چو صبحش

حاجت موری به یک دو دانه برآرد

غوطه به خون شفق دهند چو صبحش

هر که نفسهای بیغمانه برآرد

ترک کجی کن که تیرراست چو گردد

گرد به یک حمله از نشانه برآرد

دانه امید را چو خوشه پروین

از دل شب گریه شبانه برآرد

مطرب آتش نوای خامه صائب

از دوجهانت به یک ترانه برآرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

رتبه خال تو مشک ناب ندارد

نقطه شک حسن انتخاب ندارد

سینه بی داغ آب وتاب ندارد

خانه بی روزن آفتاب ندارد

فکر عمارت غبار خاطر جمع است

گنج گهر وحشت ازخراب ندارد

طول امل در بساط ساده دلان نیست

دشت جنون موجه سراب ندارد

از دل قانع مجو تردد روزی

هر که به منزل رسد شتاب ندارد

آب شود ز انفعال اگر همه سنگ است

هر که درایام گل شراب ندارد

موی ز آتش دمیده خط خوبان

پیش میان تو پیچ وتاب ندارد

رتبه چهره است در صفا بدنش را

دفتر گل فرد انتخاب ندارد

بیجگر گرم گریه را اثری نیست

آب رگ تلخی گلاب ندارد

ما ودیار جنون که هیچ کس آنجا

فکر مآل وغم حساب ندارد

هست شب وروز در سفر دل روشن

دیده شوخ ستاره خواب ندارد

آب گهر از قرار خویش نگردد

ملک رضا بیم انقلاب ندارد

چون مه عید آن که پیشه ساخت تواضع

عیش جهان دستش از رکاب ندارد

سرو ز آزادگی ستاده به یک جا

هر که گذشت از جهان شتاب ندارد

پس نستاند کریم داده خود را

ابر ز گوهر امید آب ندارد

تا در دل شد گشوده بر رخ صائب

روی توجه به هیچ باب ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

دل از تردد وخاطر ز انقلاب برآید

اگر دو روز ز یک مشرق آفتاب برآید

مگر کند عرق شرم پاک نامه ما را

وگر نه کیست که از عهده حساب برآید

رسد به ظالم دیگر همان ذخیره ظالم

نصیب تیر شود پر چو از عقاب برآید

ز ماهتاب کند شیر مست روی زمین را

شب سیاه اگر آن ماه بی نقاب برآید

نبرده است دل از عشق هیچ کس به سلامت

ز آتشی که ملایم بود کباب برآید

همیشه از نگه گرم عاشق است بر آتش

چگونه موی میانش ز پیچ و تاب برآید

فغان که آتش بی زینهار چهره ساقی

امان نداد که دود از دل کباب برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشد

که در بهشت بود هر که در خیال تو باشد

سعادتی که دهد خاکمال بال هما را

در آن سرست که در سایه نهال تو باشد

به هیچ نفش ونگاری نظر سیاه نسازد

دلی که آینه حسن بی مثال تو باشد

ز وحشت تو گرفتند خلق دامن صحرا

که تازیانه دلها رم غزال تو باشد

چه لازم است ترا تلخی خمار کشیدن

که خون بیگنهان باده حلال تو باشد

چنان ز حسن تو گردید تنگ کار به خوبان

که مه ز هاله حصاری ز انفعال تو باشد

فروغ برق شمارد نشاط هر دو جهان را

دلی که مایه خوشحالیش ملال تو باشد

چه نسبت است ندانم ترا به چشمه حیوان

که روز هر که سیه شد شب وصال تو باشد

نصیب شبنم صائب ز آفتاب جمالت

همین بس است که پرواز او به بال تو باشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019186
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث