به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سفر گزین که سخن در وطن غریب نگردد

شکسته پای وطن را سخن غریب نگردد

نمی توان به وطن ناله ای به درد کشیدن

نوای مرغ چمن در چمن من غریب نگردد

غریب روی زمین گشتم از غریب خیالی

که هیچ کس به وطن همچومن غریب نگردد

تو تا به شعله نغلطی سخن برشته نگردد

تو تا یتیم نگردی سخن غریب نگردد

به هر طرف که روی گل نظربه روی تو دارد

مرو ز باغ که گل در چمن غریب نگردد

فروغ شمع ونسیم گل از پی تو برون رفت

ز رفتن تو چرا انجمن غریب نگردد

گذشت کوهکن داغ دیده با دل پرخون

چگونه لاله خونین کفن غریب نگردد

نبیند از نظر گرم تا غریب نوازی

نوای صائب شیرین سخن غریب نگردد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

سیاه چون دل رنگین سخن ز آه نگردد

حنا نرفته به هندوستان سیاه نگردد

حدیث عشق مگو چون دل دونیم نداری

که هیچ دعوی ثابت به یک گواه نگردد

بجز شکست ندارد بهار عالم امکان

گلی که باربرآن گوشه کلاه نگردد

هجوم خلق نگردد حجاب وحدت یزدان

علم نهفته ز بسیاری سپاه نگردد

فتادگی است پروبال رهروان طریقت

به هیچ جانرسدهرکه خاک راه نگردد

مکش چو شمع برون از نیام تیغ زبان را

که نقد زندگیت خرج اشک وآه نگردد

که سربرآورد از خجلت گناه قیامت

سحاب رحمت اگر پرده گناه نگردد

کند کناره شریفی کز اختلال خسیسان

چوکهربا سبک از جذب برگ کاه نگردد

چنین که بسته به خشکی سپهر کشتی احسان

شرابخانه محال است خانقاه نگردد

نسیم می شود از فیض نوبهار معنبر

نمی شود ز خط آن چشم خوش نگاه نگردد

مپوش چهره روشن ز چشم صائب حیران

که نورمهرکم از اقتباس ماه نگردد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

 

نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد

بدیهه عرق شرم آفتاب ندارد

اگر چه هست برآن زلف پیچ وتاب مسلم

نظر به موی میان تو پیچ وتاب ندارد

دماغ خشک مرا کرد نامه تو معطر

که گفته است گل کاغذی گلاب ندارد

چگونه نرم شود از فغانم آن دل سنگین

که گر به کوه رسد ناله ام جواب ندارد

ز آبروست گرانقدر آدمی به نظرها

به نرخ خاک بود گوهری که آب ندارد

خوشا کسی که درین خاکدان به غیر دردل

دگر امید گشایش به هیچ باب ندارد

بود ز طول امل تار و پود طینت پیران

زمین شور به جز موجه سراب ندارد

ستاره سوز بود آفتاب صبح قیامت

بیاض گردن او خال انتخاب ندارد

ز بخت ماست چنین تلخ گوی آن لب شیرین

وگرنه آب گهر موج انقلاب ندارد

اثر ز آبله شکوه نیست در دل عارف

ز آرمیدگی این بحر یک حباب ندارد

بس است بیخبری عذر خواه باده پرستان

گناه عالم آب اینقدر عتاب ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

زوعده های دروغش دل اضطراب ندارد

سرکمندفریب مرا سراب ندارد

هلاک حسن خداداداوشوم که سراپا

چوشعر حافظ شیراز انتخاب ندارد

حدیث تنگ شکر بادهان یارمگویید

که تنگ حوصله یک حرف تلخ تاب ندارد

در آن محیط که من می روم چو موج سراسر

سپهر ظرف تماشای یک حباب ندارد

شکسته خار به چشمم ز بدگمانی غیرت

که از خیال که چشم ستاره خواب ندارد

کدام راهرو اینجا دم از ثبات قدم زد

که هم ز نقش قدم پای در رکاب ندارد

به نازبالش گل تکیه کرده قطره شبنم

خبر زداغ مکافات آفتاب ندارد

دلت ز جهل مرکب سیه شده است وگرنه

کدام خشت که در سینه صدکتاب ندارد

شده است بسته چنان راه فیض بر دل صائب

که ازخدنگ تو امید فتح باب ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

ستاره سوخته پروای اعتبار ندارد

که تخم سوخته حاجت به نوبهار ندارد

توان ز بیخودی ایمن شد از حوادث دوران

خطر سفینه ز دریای بیکنار ندارد

ز بس گزیده شد از روی تلخ مردم عالم

ز زنگ آینه من به دل غبار ندارد

جنان بساط جهان شد تهی زسوخته جانان

که هیچ سنگ به دل خرده شرار ندارد

کسی که بیخبر از بحروحدت است که داند

که در کشاکش خود موج اختیار ندارد

رگی ز تندی خو لازم است سیم بران را

که زودچیده شودهرگلی که خار ندارد

اسیر عشق نیندیشداز زبان ملامت

که کبک مست غم از تیغ کوهسار ندارد

تو از سیاه دلی روی خود ز خلق نتابی

که پشت آینه وحشت ز زنگ بار ندارد

همیشه حلقه ذکر خفی است مهر دهانش

لبی که شکوه ز اوضاع روزگار ندارد

به دوش و دامن مریم مسیح بارنگردد

صدف گرانیی ای از در شاهوار ندارد

حذر نمی کند از درد و داغ سینه صائب

زمین سوخته پروایی از شرار ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

از روی نو خط یار هر جا سخن برآید

گرد از بهار خیزد دود از چمن برآید

گردند از خجالت سیمین بران قبا پوش

آنجا که یوسف مااز پیرهن برآید

هر چند گفتگو را نازک کند لب او

پیچد چو غنچه برهم تازان دهن برآید

بسیار صبر باید گلهای بوستان را

تا آتشین نوایی زین نه چمن برآید

روشنگر وجودست پا کوفتن در آتش

رحم است بر سپندی کز انجمن برآید

در زیر خاک خسرو از شرم آب گردد

هر جا که نام شیرین با کوهکن برآید

در قطع راه هستی شمعی است پیروان را

خاری که در ره عشق از پای من برآید

از خلوت زلیخا یوسف چسان بدر زد

اشک آنچنان به سرعت از چشم من برآید

بی آه نیست ممکن رستن ز قید هستی

هر کس که در چه افتاد با این رسن برآید

مویت سفید چون شد آماده سفر شو

کاین صبح طی چو گردید صبح کفن برآید

سنگ از توجه عشق چون موم نرم گردد

تمکین بت محال است با برهمن برآید

حسن غریب او را خاصیتی است صائب

کز خاطر غریبان یاد وطن برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید

نه پرده فلک از هم دریدباید

کرسی چه حاجت آن را کز عرش برگذشته است

از زیر پای منصور کرسی کشید باید

سالی دو عید مارا از غم برون نیارد

از باده دوساله هر دم دوعید باید

گرحنظل فلک را در ساغری فشارند

با جبهه گشاده برسرکشیدباید

آنجا که شام ماتم گیسو ز هم گشاید

جانی به تازه رویی چون صبح عید باید

با هر سیه گلیمی نازکدلان نجوشند

تشریف پیرهن راچشم سفید باید

منشوررستگاری است طومار خودحسابان

در روزنامه خود هر روزدید باید

نوش دکان هستی آمیخته است با نیش

چون خنده ای دهد رو لب را گزید باید

سودای آب حیوان بیم زیان ندارد

از میفروش می رابا جان خرید باید

نتوان به پای رفتن این راه را بریدن

چندان که هست میدان از خود رمید باید

این آن غزل که گفته است وقتی کلیم غزنین

ای یار بی تکلف ما را نبید باید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

آن چشم اگر چه خود را بیمارمی نماید

غافل مشو ز مکرش عیارمی نماید

دزدیدن تبسم پیداست از لب او

آبی که در عقیق است ناچارمی نماید

دشواریی ندارد راه فنا ولیکن

راهی که بی رفیق است دشوارمی نماید

هرکس ز روزن دل در عالم است سیار

عالم به چشم مستان گلزارمی نماید

در پیش پا فتاده است مستی وهوشیاری

در هرکه هرچه باشدرفتارمی نماید

از ره مرو به صورت معنی طلب کن از خلق

پای به خواب رفته بیدار می نماید

سیل بنای هستی است زخم گران رکابش

شمشیر اگر به ظاهرهموارمی نماید

یک دانه بی شمارست از آسیای گردون

از چشم کوراشکی بسیار می نماید

چین جبین دنیا با داغ زردرویی

در چشم این خسیسان دینار می نماید

آن کس که در سراغش برهم زدم جهان را

صائب ز روزن دل دیدار می نماید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

سر چون گران شد از می دستارگو نباشد

در بحر گوهر از کف آثار گو نباشد

از مشت آب سردی دیگی نشیند از جوش

در بزم می پرستان هشیار گو نباشد

از شرم عشق ما راچون نیست دست چیدن

گلهای این گلستان بی خار گو نباشد

درمان چو می شود درد چون کرد کامرانی

منت کش طبیبان بیمار گو نباشد

پیمانه ای که باید بر خاک ریخت آخر

از آب زندگانی سرشار گو نباشد

چون غنچه دل ز هریک باید چو عاقبت کند

برگ نشاط مارابسیار گو نباشد

در بزم آفرینش چشم سیه دل ما

عبرت پذیر چون نیست بیدارگو نباشد

بادا روان سلامت گر جسم ریزد از هم

بر روی گنج گوهر دیوارگو نباشد

کاری که دلنشین نیست محتاج کارفرماست

چون کار دلپذیر ست سرکارگو نباشد

زهری که عادتی شد چون شکرست شیرین

غم سازگار چون شد غمخوارگو نباشد

قدر خزف نباشد بی جوهری گهررا

هر جا سخن رسی نیست گفتارگو نباشد

گر بخت سبزما را قسمت نشد ز گردون

بر آبگینه مازنگارگو نباشد

چون می شود به سوهان هموار نفس سرکش

وضع جهان هستی هموارگو نباشد

صائب چو می توان شد از یک دو جام گلزار

در پیش چشم ما را گلزارگو نباشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

کی از ستاره برمن سنگ ستم نیامد

از کهکشان به فرقم تیغ دو دم نیامد

تا دانه امیدم خاکستری نگردید

دامن کشان به کشتم ابر کرم نیامد

گویا به خواب رفته است بخت سیه که امروز

حرفی رقم نمودم مو بر قلم نیامد

ز اهل کرم زمانه پیوسته بود مفلس

یا در زمانه مامرد کرم نیامد

در امتحان زلفش دل پای کرد قایم

در پله فلاخن این سنگ کم نیامد

از شوق آن بر ودوش روزی بغل گشودم

آغوش من چو محراب دیگر بهم نیامد

صائب چه چشم داری از فصلهای دیگر

این قسم نوبهاری برخاک نم نیامد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019185
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث