به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پروای شکوه من آن سیمتن ندارد

دردش مباد هر چند درد سخن ندارد

ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران

کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد

هرکس فتد تهی چشم در فکر دیگران نیست

پروای تشنه جانان چاه دفن ندارد

از نارسایی جودسایل برآورد دست

چاهی که می رسد دست دلو ورسن ندارد

چون شمع سرگرانان در زیر پا نبینند

پای چراغ نوری در انجمن ندارد

از زندگی به تنگند دایم سیاه روزان

ذوقی چراغ ماتم از زیستن ندارد

ناجنس کی تواند ما را به حرف آورد

با آبگینه طوطی روی سخن ندارد

عارف ز جرم مردم در پرده حجاب است

یوسف ز شرم اخوان روی وطن ندارد

باشند زردرویان صائب به پرده محتاج

هر کس شهید گردد فکر کفن ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

شرم وحجاب مارا در پیچ وتاب دارد

خون خوردن است کارش تیغی که آب دارد

اندیشه رهایی نقش برآب باشد

در قلزمی که گرداب بیش از حباب دارد

گر خون شود دل سنگ چندان عجب نباشد

در عالمی که گوهر چشم پرآب دارد

از سینه برنیارد نشمرده یک نفس را

چون صبح هر که در دل بیم حساب دارد

تیغ زبان دعوی برهان جهل باشد

صحرای موج افزون موج سراب دارد

آن شاخ گل همانا خواهد به باغ آمد

کز طوق قمریان سرو پا در رکاب دارد

از آفتاب محشر اندیشه نیست مارا

حسن برشته اودل را کباب دارد

زان چشم اگرپرآب است زین آب می شود دل

رخسار او چه نسبت با آفتاب دارد

در آستین نگیرد دست کریم آرام

در آتش است نعلش ابری که آب دارد

بند خود از تپیدن چون مرغ سخت سازد

در انتظام دنیا هر کس شتاب دارد

در زیر چرخ هر کس خواهد نفس کند راست

فکر نفس کشیدن در زیر آب دارد

از فقر بر دل ما گرد کدورتی نیست

معماری کریمان ما را خراب دارد

درپرده رونهفتن صائب زبی حجابی است

رویی که شرمگین است از خود نقاب دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

از حلقه های زنجیر سودا چه باک دارد

از گوشمال گرداب دریا چه باک دارد

همواری از خطرها دیوارآهنین است

از ترکتاز سیلاب دریا چه باک دارد

زخم زبان ندارد رنگی ز سخت رویان

از شیشه شکسته خارا چه باک دارد

طبع کریم خواهد تقریب بهر ریزش

از ساغر تهی چشم مینا چه باک دارد

ایمن ز بر گریزست آن را که نیست برگی

از چشم تنگ سوزن عیسی چه باک دارد

دلهای پینه بسته آسوده از گزندست

از رفتن عزیزان دنیا چه باک دارد

پرواز گوشه گیران بالاتراز سپهرست

از سربلندی قاف عنقا چه باک دارد

در پیش رحمت حق گرد گنه چه باشد

از سیلهای تیره دریا چه باک دارد

بر عاشقان گواراست صائب عتاب معشوق

از تیغ بازی مهر حربا چه باک دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

پروای خط مشکین آن دلرباندارد

اندیشه از سیاهی آب بقا ندارد

با راستی توان برد از پیش کار حق را

موسی سلاح دیگر غیر از عصا ندارد

ظالم ز سختی دل بر کوه پشت داده است

غافل که بیمی از سنگ تیر دعا ندارد

انگشت اعتراض است کوته ز گوشه گیران

در خانه کمان تیر بیم خطا ندارد

دل واپسی فزون است سرکردگان ره را

پیرو چو پیشوایان رو بر قفا ندارد

آیینه با عذارش خود را کند برابر

رویی که سخت افتاد شرم وحیا ندارد

از حسن وعشق باشد پیرایه این جهان را

بی عندلیب وگل باغ برگ ونوا ندارد

عجز آورد به محراب روی گناهکاران

عامل چو گشت معزول دست ازدعا ندارد

مشکل بود کمان را تیر خدنگ کردن

امید راست گشتن قددوتا ندارد

صائب چو عمر خودرابربادمی دهی تو

یک گل ازین گلستان بوی وفا ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

کیفیت می زاهد فرزانه نداند

تا سرنکند در سرپینانه نداند

زاهد که بود خشک تر از دانه تسبیح

حق نمک گریه مستانه نداند

در کعبه ام ویاصنم آید به زبانم

سرگرم جنون کعبه وبتخانه نداند

عمری است سراسر رو آن کوچه زلف است

چون موی به موحال دلم شانه نداند

با آن که دوصد میکده پرداخته ماست

می خوردن ما را لب پیمانه نداند

آن بلبل مستم که اگر در شکن دام

در بال گره افتدش ار دانه نداند

شوخی که ندارد نگه گرم به عاشق

شمعی است که دل سوزی پروانه نداند

هر کس به سخن خویش نزدیک ندارد

صائب مزه معنی بیگانه نداند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

از دشت به حی مردم دیوانه نسازند

با گور بسازند وبه کاشانه نسازند

این قوم سخنساز که هستند درین دور

سخت است سخن از لب پیمانه نسازند

حرفی نتوان زد که به صد رنگ نگویند

خوابی نتوان گفت که افسانه نسازند

بادرد سر شکوه عشاق چه سازد

از صندل اگر زلف ترا شانه نسازند

آن قوم که از برق بلرزند به خرمن

قفل دهن مور چرا دانه نسازند

چون کعبه مبادا که سیه پوش برآید

برطالع من به که صنمخانه نسازند

صائب عجبی نیست که این مردم بیدرد

از بهر سمندر ز شرر دانه نسازند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

با روی تو صبر از دل بیتاب نیاید

خودداری ازین آینه چون آب نیاید

غافل نکند بستر گل شبنم ما را

در دیده روشن گهران خواب نیاید

زنجیر حریف دل خوش مشرب ما نیست

از موج عنانداری سیلاب نیاید

در دیده صیاد کمینگاه بهشتی است

زاهد بدر از گوشه محراب نیاید

بی خیرگی آیینه ز رخسارتوگل چید

چشمی که بود نرم دراوآب نیاید

آسودگی من ز گرفتاری خویش است

در دام محال است مرا خواب نیاید

چشمی که نمکسود شد از پرتو منت

از خانه تاریک به مهتاب نیاید

دلبسته گردون دل آسوده ندارد

استادگی از کوزه دولاب نیاید

صائب دل افسرده من گرم نگردد

تا بر سرم آن مهر جهانتاب نیاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

صحبت به حریفان سیه کار مدارید

بر روی سخن آینه تار مدارید

ظاهر نشود در دل نادان اثر حرف

در پیش نفس آینه تار مدارید

چون خامه قدم جفت نمایید درین راه

در سیر وسفر عادت پرگار مدارید

خون می چکد ازغنچه لب بسته درین باغ

کاری به سراپرده اسرار مدارید

شیرازه اوراق دل آن موی میان است

زنهار که دست از کمر یار مدارید

چون شمع اگر سوز شما عاریتی نیست

پروای دم سرد خریدار مدارید

گر آینه جان شما ساده ز نقش است

اندیشه گردوغم زنگار مدارید

چون سایه سبکسیر بود دولت دنیا

با سایه اقبال هماکار مدارید

با تاج زر از گریه نیاسود دمی شمع

راحت طمع از دولت بیدار مدارید

مفتاح نهانخانه دل قفل خموشی است

اوقات خود آشفته به گفتار مدارید

سیلاب حواس است نظر های پریشان

آیینه خود بر سر بازار مدارید

بازیچه امواج بود کشتی خالی

دل را ز غم و درد سبکبار مدارید

بر سرو تهیدست خزان دست ندارد

از بی ثمری بر دل خود بار مدارید

در گوشه چشم است نهان فتنه دوران

با گوشه نشینان جهان کار مدارید

کوهی که بلندست نگردد کم ازو برف

با همت عالی غم دستار مدارید

گر هست هوای گل بی خار شما را

خاری که درین راه بود خوار مدارید

چون صائب اگر موی شکافید درین بزم

دست از کمر رشته زنار مدارید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

از قید فلک برزده دامن بگریزید

چون برق ازین سوخته خرمن بگریزید

یک اوج به اندازه پرواز شررنیست

درسینه سنگ ودل آهن بگریزید

چون اخگردل زنده ازین سردمزاجان

در پرده خاکستر گلخن بگریزید

چون برق مگردید مقید به خس وخار

از باغ جهان برزده دامن بگریزید

هر جا که کند گرد غم از دورسیاهی

زیر علم باده روشن بگریزید

ماتمکده خاک سزاوار وطن نیست

چون سیل ازین دشت به شیون بگریزید

از ناوک دلدوز قضا امن مباشید

هرچندکه در دیده سوزن بگریزید

چون شبنم گل برسردستیدقضا را

چون آب اگر در دل آهن بگریزید

چون صائب اگر زخم نهانی است شما را

زنهار که از دیده سوزن بگریزید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

یک شعله شوخ است که دیدار نماید

گاه از شجر طور وگه از دار نماید

گاهی چو تبسم ز لب غنچه بخندد

گاهی چو خلش از مژه خار نماید

سر حلقه تسبیح شود گه چو موذن

چون تاب گه از رشته زنارنماید

توفیق کلاه نمدفقر نیابد

هر کس که به ما طره دستار نماید

تا یافته بلبل که در آن بزم رهم نیست

گل را به من از دور به منقار نماید

شد دست ودل مشتریان در پی یوسف

گوهر چه درین سردی بازارنماید

طوطی بچشانم به تو شیرین سخنی را

گر رو به من آن باعث گفتار نماید

عیاری زلف است پریشانی ظاهر

پر کاری چشم است که بیمارنماید

صائب سخن تازه من آب حیات است

کی روی به هر تشنه دیدارنماید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018453
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث