به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشد

که در بهشت بود هر که در خیال تو باشد

سعادتی که دهد خاکمال بال هما را

در آن سرست که در سایه نهال تو باشد

به هیچ نفش ونگاری نظر سیاه نسازد

دلی که آینه حسن بی مثال تو باشد

ز وحشت تو گرفتند خلق دامن صحرا

که تازیانه دلها رم غزال تو باشد

چه لازم است ترا تلخی خمار کشیدن

که خون بیگنهان باده حلال تو باشد

چنان ز حسن تو گردید تنگ کار به خوبان

که مه ز هاله حصاری ز انفعال تو باشد

فروغ برق شمارد نشاط هر دو جهان را

دلی که مایه خوشحالیش ملال تو باشد

چه نسبت است ندانم ترا به چشمه حیوان

که روز هر که سیه شد شب وصال تو باشد

نصیب شبنم صائب ز آفتاب جمالت

همین بس است که پرواز او به بال تو باشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

به جای سبزه چو ایام زندگی بسر آید

زبان مار ز خاک سخن گزیده بر آید

عجب که طی شود این راه کز ستیزه طالع

ز پا چو خار کشم ناخنم به سنگ بر آید

بغل گشاده چو صبحم ستاره ریز چو گردون

به این امید که خورشید رویم از سفر آید

کجاست باد مرادی که بی فسون معلم

سفینه ام به کران زین محیط پر خطر آید

نه روی آینه ای در نظر نه آینه رویی

چگونه طوطی بی مثل من به حرف در آید

شگون ندارد بستن کمر به خون ضعیفان

ز رگ گشودن ماخون ز چشم نیشتر آید

زمانه ای است که بندند بر رخش در کنعان

اگر به دست تهی ماه مصر از سفر آید

به جنگ دشمن عاجز مرو که در ره مردی

اگر به سنگ خورد تیغ به که بر سپر آید

مرا که صبح نشاط از سواد نامه بخندد

کدام عید به این می رسد که نامه بر آید

چه جای خامه که از درد چون قلم بشکافد

حدیث هجر اگر بر زبان نیشتر آید

به جیب خاک فرو برده سر به طالع وارون

چگونه دانه امید ازین بهار بر آید

فضای خاک شکرزار شد ز کلک تو صائب

که دیده از نی بی مغز اینقدر شکر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

مباد روی تو از پرده حجاب بر آید

قیامت است چو از مغرب آفتاب بر آید

من آن زمان به فراغت بر آورم نفس از دل

که بوی سوختگی از دل کباب بر آید

اگر سخن ز کسادی نشد به خاک برابر

چرا بهم چو زنی گرد از کتاب بر آید

نسیم زلف ترا گر گذاربر ختن افتد

نفس گداخته از پوست مشک ناب بر آید

سیاهی از دل سالک رود به گوشه نشینی

ستاره از ته این ابر آفتاب بر آید

مگر برند به دوزخ مرا سوال نکرده

وگر نه کیست که از عهده جواب بر آید

که می تواند ازان روی دلفریب گذشتن

که از نظاره او عمر از شتاب بر آید

گشود پرده ز رخسار حشر صرصر آهم

نشد که روی تو بیرحم از نقاب بر آید

به جد وجهد توان راه عشق برد به پایان

اگر ز زلف به شبگیر پیچ وتاب بر آید

اگر فتد به غلط راه جغد در دل تنگم

نفس گداخته صائب ازین خراب بر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

رخ تو رنگ زگلگونه شراب نگیرد

ز صبح ساغر زرین آفتاب نگیرد

به خون خلق ازان تشنه اند لاله عذاران

که خون شبنم گل کس ز آفتاب نگیرد

به زیب عاریه محتاج نیست میوه جنت

که رنگ سیب زنخدان ز ماهتاب نگیرد

خراب کرد مراسرکشی ز سیل حوادث

اگر چه هیچ زمین بلند آب نگیرد

مسلمند ز دوزخ به حشر سوخته جانان

که هیچ کس ز گل آتشی گلاب نگیرد

کشیده دست چنان صائب از عنان گرفتن

که همت از در دلها به هیچ باب نگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

نگه ز چشم تو چون چنان نشأه مدام نگیرد

چگونه این می بیرنگ رنگ جام نگیرد

چه گردها که ز معموره وجود برآید

اگر حجاب ترا دامن خرام نگیرد

سلام ما چه که از حسن بی مثال به جایی

رسیده است کز آیینه هم سلام نگیرد

به زیر گرد خط آن زلف رفته رفته نهان شد

که خون صید محال است چشم دام نگیرد

چنان ز لعل تو سیراب شد زمین جگرها

که هیچ تشنه جگر از عقیق نام نگیرد

سراب باد محیطی که تشنه ای ننوازد

شکسته باد سبویی که دست جام نگیرد

چو سایه محمل لیلی نهد سراز پی مجنون

شکوه حسن اگر ناقه را زمام نگیرد

عبث به دیده حسرت مبین به عمر سبک رو

که پیش آب روان را کسی به دام نگیرد

تو تا به خویش نپیچی نفس شمرده نگردد

تو تا چو بحر نجوشی سخن قوام نگیرد

چنین که در دهن تیغ می رود خط مشکین

عجب که کشور حسن ترا تمام نگیرد

مکش به وعده ز دامان یار دست چو صائب

که هر که پخته بود کار خویش خام نگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

گل همیشه بهار سخن زوال ندارد

چمن صفای پریخانه خیال ندارد

کدام لاله درین لاله زار هست که داغش

سخن به مردمک دیده غزال ندارد

شکست هم گهران نیست کار بحرنژادان

وگرنه موج غمی از شکست بال ندارد

دلیل بادیه گردان حیرت است سیاهی

بلای دیده بود چهره ای که خال ندارد

گرفته ایم رگ خواب تاروپودجهان را

لباس مخمل واطلس حضور شال ندارد

چه شد که قامت من شد دوتا ز سنگ ملامت

ریاض عشق به این راستی نهال ندارد

نسیم زنده دلی نیست در قلمرو غفلت

عمارت دل تن پروران شمال ندارد

به خاکساری ما رشک می برند بزرگان

که می ز جام گوارایی سفال ندارد

زبان موج چرا بسته است بحر ز پرسش

اگر شکسته سفالی لب سؤال ندارد

به نقد حال چو صائب کسی که کرد قناعت

غم گذشته واندیشه مال ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

همین نه سینه ما آه صبحگاه ندارد

زمانه ای است که در سینه صبح آه ندارد

نسیم تفرقه خاطرست جنبش مژگان

من و سراسر دشتی که یک گیاه ندارد

کمند جاذبه مسطر کشیده است زمین را

چه شد به ظاهر اگر کعبه شاهراه ندارد

ز قرب آینه در دل غبار رشک ندارم

که چشم شیشه دلان جوهر نگاه ندارد

ز شرم عفو نگردد سفید در صف محشر

کسی که در کف خود نامه سیاه ندارد

زبان لاف بریده است در قلمرو معنی

حباب قلزم ما باد در کلاه ندارد

چه نسبت است به یوسف عزیزکرده مارا

صفای چشمه خورشید آب چاه ندارد

مدار چشم ترحم ز چرخ کاهکشانش

که کس خلاصی ازین آب زیر کاه ندارد

دلی که نیست در او گوشه ای ز وسعت مشرب

چوخانه ای است که ایوان وپیشگاه ندارد

بس است مصرع رنگین دلیل فطرت صائب

که هیچ مدعیی این چنین گواه ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

دهان بوسه فریب ترا پیاله ندارد

رم نگاه ترا دیده غزاله ندارد

به خط سبز لب جام وصفحه رخ ساقی

که عمر خضر نشاط می دوساله ندارد

به برگ لاله چه نسبت عرق فشان رخ او را

بدیهه عرق شرم برگ لاله ندارد

خدا شکیب دهد ماحباب حوصلگان را

که تاب گردش چشم ترا پیاله ندارد

قسم به خرمن ماه وقسم به خوشه پروین

که بخت خانه زین تو هیچ هاله ندارد

ز خشت خم در حکمت گشاده گشت به رویم

به حق می که فلاطون چنین رساله ندارد

ز دست برد حوادث که جسته است مسلم

کدام برگ درین باغ زخم ژاله ندارد

ز بس که از سر درداست فکرهای تو صائب

سرایت سخنت هیچ آه وناله ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

سفر گزین که سخن در وطن غریب نگردد

شکسته پای وطن را سخن غریب نگردد

نمی توان به وطن ناله ای به درد کشیدن

نوای مرغ چمن در چمن من غریب نگردد

غریب روی زمین گشتم از غریب خیالی

که هیچ کس به وطن همچومن غریب نگردد

تو تا به شعله نغلطی سخن برشته نگردد

تو تا یتیم نگردی سخن غریب نگردد

به هر طرف که روی گل نظربه روی تو دارد

مرو ز باغ که گل در چمن غریب نگردد

فروغ شمع ونسیم گل از پی تو برون رفت

ز رفتن تو چرا انجمن غریب نگردد

گذشت کوهکن داغ دیده با دل پرخون

چگونه لاله خونین کفن غریب نگردد

نبیند از نظر گرم تا غریب نوازی

نوای صائب شیرین سخن غریب نگردد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

سیاه چون دل رنگین سخن ز آه نگردد

حنا نرفته به هندوستان سیاه نگردد

حدیث عشق مگو چون دل دونیم نداری

که هیچ دعوی ثابت به یک گواه نگردد

بجز شکست ندارد بهار عالم امکان

گلی که باربرآن گوشه کلاه نگردد

هجوم خلق نگردد حجاب وحدت یزدان

علم نهفته ز بسیاری سپاه نگردد

فتادگی است پروبال رهروان طریقت

به هیچ جانرسدهرکه خاک راه نگردد

مکش چو شمع برون از نیام تیغ زبان را

که نقد زندگیت خرج اشک وآه نگردد

که سربرآورد از خجلت گناه قیامت

سحاب رحمت اگر پرده گناه نگردد

کند کناره شریفی کز اختلال خسیسان

چوکهربا سبک از جذب برگ کاه نگردد

چنین که بسته به خشکی سپهر کشتی احسان

شرابخانه محال است خانقاه نگردد

نسیم می شود از فیض نوبهار معنبر

نمی شود ز خط آن چشم خوش نگاه نگردد

مپوش چهره روشن ز چشم صائب حیران

که نورمهرکم از اقتباس ماه نگردد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018430
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث