به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

غفلت زدگان دیده بیدار ندانند

از مرده دلی قدر شب تار ندانند

رحم است بر آن قوم که بیداری شب را

صد پرده به از دولت بیدار ندانند

دارند در ایام خزان جوش بهاران

حیرت زدگانی که گل از خار ندانند

جمعی که ز سر پای نمودند چو پرگار

یک نقطه درین دایره بیکار ندانند

مغرور کند جوش خریدار گهر را

خوب است که خوبان ره بازار ندانند

تا آینه از دست نکویان نگذارند

بیطاقتی تشنه دیدار ندانند

زان خلق دلیرند به گفتار که از جهل

گفتار خود از جمله کردار ندانند

صائب طمع نامه فضولی است ز خوبان

ما را به پیامی چو سزاوار ندانند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

آنها که نظرباز به نو خط پسرانند

بی چشم بداز جمله بالغ نظرانند

این زهدفروشان ز خدا بیخبرانند

این دست و دهن آب کشان پاک برانند

غیر از گهر عشق که پاینده و باقی است

باقی همه چون موج ز دریا گذرانند

جمعی که نظر بسته گذشتند ازین باغ

انصاف توان داد که از دیده ورانند

در دست چه دارند به جز کاسه خالی

آنها که درین باغ چونرگس نگرانند

من کیستم ودرچه شمارم که فلکها

در دایره عشق ز بی پا و سرانند

این دوست نمایان سیه دل که در آفاق

چون صبح به صدقند علم پرده درانند

آلودگی خلق فرومایه به صد عیب

زان است که مشغول به عیب دگرانند

گوش تو گرانخواب پذیرای خبر نیست

ورنه در ودیوار ز صاحب خبرانند

پاکیزه درونان که برون ساز نباشند

زین خرقه چو آیند برون سیمبرانند

رخسار بتان آینه صورت معنی است

زان اهل سخن طالب شیرین پسرانند

از مردم افتاده مدد جوی که این قوم

با بی پر و بالی پر و بال دگرانند

صائب نظر عاقبت اندیشی اگر هست

بی برگ ونوایان جهان خوش ثمرانند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند

در سینه من داغ مکرر سپر افکند

من خرده جان را چو شرر باختم اینجا

پروانه درین راه اگر بال و پر افکند

تا سبزه وگل هست ز می توبه حرام است

نتوان غم دل را به بهار دگر افکند

دستی که به آرایش زلف سخن آموخت

اخگر نتواند ز گریبان بدر افکند

در دامن تسلیم در آویز که چون تاک

هردم نتوان دست به شاخ دگر افکند

از هیچ دلی نیست که اگاه نباشم

از بس که مرا درد طلب دربدر افکند

هنگامه ارباب سخن چون نشود گرم

صائب سخن از مولوی روم در افکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

آنها که به فردوس رخ یار فروشند

از سادگی آیینه به زنگار فروشند

گنج دو جهان قیمت قیمت یک چشم زدن نیست

گر زان که به زر لذت دیدارفروشند

درد دل بیمار به هر کس نتوان گفت

این جنس گران را به پرستارفروشند

سازند عیان محضر بی مغزی خود را

جمعی که به هم طره دستارفروشند

بی زرق وریا نیست نماز شب زاهد

معیوب بود هر چه شب تارفروشند

چون یوسف از امداد خسیسان مرو از راه

کز چاه برآرند وبه بازارفروشند

مفروش دلی را چو خریدی به دو عالم

کاین نیست متاعی که به بازارفروشند

پروانه سبق برد ز بلبل به خموشی

حیف است که کردار به گفتار فروشند

بی مغز گروهی که به آشفته دماغان

چون صبح پریشانی دستارفروشند

صائب مگشا لب که به بازار خموشان

در جیب صدف گوهر شهوارفروشند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

در کوی خرابات گروهی که خموشند

از صافدلی چون خم سربسته به جوشند

از دور نیفتند به صد شیشه لبریز

در بزم می آنها که چوپیمانه خموشند

سیلاب خجل می روداز کوی خرابات

کاین قوم سراسر چو سبو خانه بدوشند

در پرده اگرهست ترا خرده رازی

چون غنچه خمش باش که گلها همه گوشند

منمای به اخوان زمان گوهر خود را

کاینها همه یوسف به زر قلب فروشند

ما در چه شماریم که خورشید عذاران

از هاله خط ماه ترا حلقه بگوشند

از باده سرجوش دماغی برسانید

تا نغمه سرایان چمن برسرجوشند

از دیدن خوبان نتوان قطع نظر کرد

گر دشمن عقلند و گر رهزن هوشند

از خار حسد ترکش نیشند چو ماهی

در ظاهر اگر اهل جهان چشمه نوشند

صائب نگشایند به گفتار لب خویش

در عهد کلام تو گروهی که بهوشند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

از دست رود خامه چو نام تو نویسند

پرواز کند دل چو پیام تو نویسند

حرزی که بردزنگ ز آیینه دلها

از روی خط غالیه فام تو نویسند

در حوصله دفتر افلاک نگنجد

گرشمه ای از ماه تمام تو نویسند

چون شهپر جبریل برافلاک کند سیر

برصفحه هر دل که کلام تو نویسند

نه ماه فلک سیرم ونه مهر جهانتاب

تا بوسه من برلب بام تو نویسند

چون سبزه تو سنگ ز تمکین تو مانند

گر حشر شهیدان بخ خرام تو نویسند

شرط است که از هر دوجهان دست بشوید

سیرابی هرکس که به جام تو نویسند

عشاق به امید نگاه غلط انداز

در نامه اغیار سلام تو نویسند

در بیضه ز بال وپرخودنغمه سرایان

صدنامه سربسته به دام تو نویسند

صائب به شکر ریزی تسلیم شکر کن

از قسمت اگر زهربه جام تو نویسند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

حکم است که کار شب آدینه بسازند

کار خرد از باده دیرینه بسازند

دریا به نظر تنگتر از چشم حباب است

کم ظرف کسانی که به گنجینه بسازند

خوش وقت گروهی که ز اسباب تعلق

چون نافه به یک خرقه پشمینه بسازند

این قوم خودآرا که کنون برسردستند

وقت است نگین خوداز آیینه بسازند

گنجینه دل را که پی گوهر مهرست

حیف است که پراز خزف کینه بسازند

واعظ تو همان در درک الاسفل جهلی

بهرتو اگرمنبر صد زینه بسازند

امسال گلی برسربازار نیامد

مرغان به همان مستی پارینه بسازند

جز صورت قاتل نکندعکس پذیری

از سنگ مزارم اگرآیینه بسازند

صائب دل او صاف شداز ناله گرمم

از سنگ بودرسم که آیینه بسازند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

هر نقطه کز این دایره بیکار شمارند

صاحب نظران خال لب یار شمارند

رویی که در او راز نهان را نتوان دید

روشن گهران آینه تار شمارند

بیدار کن از عشق دل مرده خود را

تا خواب ترا دولت بیدار شمارند

زان روز حذر کن که به دامان تو چون گل

هر خرده که دارای همه یکبار شمارند

هر قطره او شبنم ریحان بهشت است

اشکی که به دامان شب تار شمارند

آن راهروانی که پی دل نگرفتند

نقش قدم قافله بسیار شمارند

چشمی که رگ خواب دراوپرده نشین است

بیدار دلان حلقه زنار شمارند

مستان تو برهم زدن هردو جهان او

آسانتر از آشفتن دستار شمارند

جمعی که به یکتایی گلشن نرسیدند

صائب ورق دفتر گلزار شمارند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

خون بهتر ازان می که چشیدن نگذارند

پیکان به ازان غنچه که چیدن نگذارند

غیر از لب افسوس گزیدن چه علاج است

آن راکه لب یار گزیدن نگذارند

بوسیدن کنج لب ساقی چه خیال است

آن را که لب جام مکیدن نگذارند

بال وپر ارباب هوس غنچه نگردد

جایی که مرا چشم پریدن نگذارند

هر چند شد از گریه ما خط بتان سبز

نظاره ما را به چریدن نگذارند

فریاد که چون شوره زمین دانه ما را

این شورنگاهان به دمیدن نگذارند

هرچند شود خون دل عشاق ز غیرت

خونابه دل را به چکیدن نگذارند

چون سیل سبکسیر درین بادیه ما را

از پای طلب خار کشیدن نگذارند

اندیشه پابوس خیالی است زمین گیر

ما را که به گرد تو رسیدن نگذارند

فریاد که چون غنچه مرا هرزه درایان

در کنج دل خویش خزیدن نگذارند

صائب چه خیال است که در دست من افتد

از دور گلی را که به دیدن نگذارند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

داغی که مرا بر دل دیوانه گذارند

شمعی است که بر تربت پروانه گذارند

جمعی که قدم بر در میخانه گذارند

شرط است که سربر خط پیمانه گذارند

از بیخبران شو که کلید درخلدست

پایی که درین مرحله مستانه گذارند

بر شعله بیباک بود سیلی صرصر

دستی که مرا بر دل دیوانه گذارند

مستان خرابات به یادلب ساقی است

گاهی لب اگر بر لب پیمانه گذارند

غافل مشواز حلقه تسبیح شماران

زان دام بیندیش که از دانه گذارند

بردار نقاب ای صنم از حسن خداداد

تا کعبه روان روی به بتخانه گذارند

من در چه شمارم که تذروان بهشتی

دل بر گره دام تو چون دانه گذارند

افلاک کمانخانه وما تیر سبکسیر

ما را چه خیال است درین خانه گذارند

مسطر بود از خودقلم راست روان را

آن به که عنان دل دیوانه گذارند

چون پرتو خورشید برآیندتهیدست

آنها که قدم بر در هر خانه گذارند

رمزی است ز پاس ادب عشق که مرغان

شب نوبت پرواز به پروانه گذارند

صائب بزدا زنگ غم از دل که شود خشک

باغی که در او سبزه بیگانه گذارند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018427
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث