به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

آن خرمن گل چون ز در باغ درآید

سرو از لب جو چند قدم پیشتر آید

گر در بغل غنچه فردوس درآیم

چون چاک گریبان قفس در نظر آید

با آه جگر سوختگان اشک نباشد

غواص چو تعجیل کند بی گهر آید

هشدار که چون بلبل ما بال فشاند

از صدقفس آواز پروبال برآید

بابی هنران اختر بدکار ندارد

این سنگ برآیینه اهل هنر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

خطی که ازان چهره روشن بدر آید

آهی است که سینه خورشید برآید

چشم تو نه خوابی است که تعبیر توان کرد

زلف تو شبی نیست به افسانه سرآید

در کام صدف تلخ کند آب گهر را

حرفی که ازان لعل شکربار برآید

مه کاسه دریوزه کند هاله خود را

خورشید تو چون در دل شب جلوه گر آید

در دور لب لعل تو یاقوت ز معدن

چون لاله جگرسوخته از سنگ برآید

یوسف کندش تکمه پیراهن عصمت

هر قطره اشکی که مرا از جگر آید

در روز جزا سنبل گلزار بهشت است

عمری که به اندیشه زلف تو سرآید

شد آینه از دیدن رخسار تو محروم

تا روی لطیف تو که را در نظر آید

قانع به دو عالم ندهد قطره خود را

دریا چه خیال است به چشم گهر آید

از صحبت نیکان نشود طینت بدنیک

بادام همان تلخ برون از شکر آید

آزادی کونین گرفتاری عشق است

رحم است به پایی که ازین گل بدر آید

در قبضه سعی است کلید در روزی

شیر از کشش طفل ز پستان بدر آید

صائب مشو از همت مردانه تسلی

چون بیضه اگرچرخ ترا زیر پر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

آه از دل جویای تو بیتاب برآید

غواص نفس سوخته از آب برآید

قانع به شکایت نگشاید لب خود را

زین زخم محال است که خوناب برآید

در روز چسان جلوه کند کرم شب افروز

با روی تو چون ماه جهانتاب برآید

از آه اثر در دل معشوق توان کرد

گوهر اگر از بحر به قلاب برآید

از تشنه لبی رفت مرا دست ودل از کار

جایی که ز ناخن به زمین آب برآید

بی خواست تراوش کند آه از دل پرخون

غواص نفس سوخته ازآب برآید

در دیده صیاد بهشتی است کمینگاه

زاهد به چه تقریب به محراب برآید

بیقدر گرامی شود از گوشه عزلت

باران ز صدف گوهر سیراب برآید

صائب چه کند حوصله با زور می ناب

ویرانه کی از عهده سیلاب برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

با روی تو آیینه روشن چه نماید

بی چهره گلرنگ تو از گل چه گشاید

در روز چسان جلوه کند کرم شب افروز

با چهره تابان تو چون مهر برآید

شبنم نرباید ز چمن جلوه خورشید

زینسان که نگاه تودل از خلق رباید

از نغمه محال است شود باز دل تنگ

از باد نفس غنچه پیکان نگشاید

گر عاشق لب تشنه شود واصل دریا

چون موج محال است که زنجیر نخاید

از دل سیهی برتوگران است غم و درد

در آینه تار پری دیو نماید

روشن نشد از باده گلرنگ مرا دل

از آینه تردست چه زنگار زداید

هر چند سزاوار ستایش بود از خلق

آن مرد تمام است که خود را نستاید

قانع نکشد منت احسان ز کریمان

آب گهراز ریزش دریا نفزاید

صائب ز فراق تو ز گفتار برآمد

در فصل خزان بلبل بیدل چه سراید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

داغ از جگر سوختگان دیر برآید

خورشید ز مغرب به قیامت بدر آید

در هرنظر آن چهره به رنگ دگر آید

چون عاشق رخسار تو یکرنگ برآید

آن چشم نه خوابی است که تعبیر توان کرد

آن زلف شبی نیست به افسانه سرآید

در هر شکنی دام تماشاست مهیا

از زلف گرهگیر تو چون دل بدرآید

از پرتو آن صبح بناگوش عجب نیست

گرآب شود رنگ وز چشم گهرآید

شد آب در گوش تو زان صبح بناگوش

خشک از قدح شیر برون چون شکر آید

از خود خبر آمدنش بیخبرم کرد

ای وای اگر از در من بیخبر آید

برسینه ما قدرشناسان جراحت

تیری که خطا گشت فزون کارگر آید

ذوقی که ز پیغام تو دل یافت نباید

آن کس که عزیزش ز سفر بیخبر آید

در عالم افسرده چو دلسوخته ای نیست

از سنگ به امید چه بیرون شرر آید

با صد دل بیغم چه کندیک دل محزون

دیوانه محال است به اطفال برآید

هر برگ درین باغ شود دامن پرسنگ

روزی که مرا نخل تمنا به برآید

چون لاله محال است شود شسته به باران

رنگی که به رخسار به خون جگر آید

روشن شود از نقش قدم شمع امیدش

هر راهنوردی که مرا بر اثر آید

باریک چو خط شد نگه موی شکافان

تا آن دهن تنگ که را در نظر آید

سوزد دل سنگ از ناله ناقوس

صائب اگر از گوشه بتخانه برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

سرمست چو آن شاخ گل از باغ برآید

باغش چو نفس سوختگان بر اثر آید

هر سو که کند شاخ گلش میل ز مستی

آغوش گشا بلبلی از خاک برآید

حسن تو ز بسیاری سامان لطافت

در دیده هر کس به لباس دگر آید

از شوق تماشای جمال تو گل از شاخ

چون لاله نفس سوخته از خاک برآید

جان در ره شیرین دهنان باز که تا حشر

آوازه فرهاد ز کوه و کمر آید

از عشق به کوشش نتوان کامروا شد

در آتش سوزنده چه از بال و پر آید

چشمی که در او آب حیاپرده نشین است

از پوست برون زود چو بادام ترآید

در ذکر خدا به که شود صرف چو تسبیح

ایام حیاتی که به صدسال سرآید

صائب نشود لاله صفت شسته به باران

رنگی که به رخسار به خون جگر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

تامنزل من بادیه بیخبری بود

هر موج سرابم به نظر بال پری بود

چون سرو درین باغ ز آزادگی خویش

باری که به دل بودمرابی ثمری بود

افسوس که چون ناوک بازیچه اطفال

بال وپر من وقف پریشان سفری بود

زان روز که شد دیده من باز چو نرگس

اوراق دلم خرج پریشان نظری بود

بود از دم شمشیر دم صبح نشاطم

تا جوشن داودی من بیخبری بود

رسوایی شمع است ز پیراهن فانوس

در پرده سخن گفتن من پرده دری بود

این اشک جگر سوز که شمع از مژه افشاند

در دامن فانوس گل تاجوری بود

یاری که غبار از دل غم دیده مابرد

بی منت وبی مزد نسیم سحری بود

چون پرتو خورشید که در آینه افتد

از عمر همین بهره من جلوه گری بود

از عجز چو شبنم نفتادیم درین باغ

افتادگی ما گل روشن گهری بود

صائب چه توان کرد به تکلیف عزیزان

ورنه طرف خواجه شدن بی بصری بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

گر یار ز احوال من آگاه نمی بود

درد من سودازده جانکاه نمی بود

جا در دل او دارم واز من خبرش نیست

ای کاش مرا در دل اوراه نمی بود

از سردی آه است که جان می برم از اشک

می سوخت مرا اشک اگر آه نمی بود

عاشق گهر اشک به دامان که می ریخت

گر دامن اقبال سحرگاه نمی بود

دردست به مقصود رساننده سالک

گر درد نمی بود به حق راه نمی بود

در قبضه آه است کلید در مقصود

ای وای به من صائب اگر آه نمی بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

در زیر فلک چند خردمند توان بود

هشیار درین غمکده تا چند توان بود

در فصل گل از بلبل ما یاد نکردند

دیگر به چه امید درین بند توان بود

کامی به مراد دل خود برنگرفتیم

چون خامه به فرمان سخن چند توان بود

گر دامن عشق از هوس خام بود پاک

خرسند ز معشوق به فرزند توان بود

از چشمه حیوان نتوان خشک گذشتن

در میکده تا چند خردمند توان بود

بر حاصل ایام اگر دست فشانی

چون سرو سبکبار ز پیوند توان بود

دیوانه مارا نخریدند به سنگی

در کوچه این سنگدلان چند توان بود

هر چند ز شکر نتوان کرد به نی صلح

با وعده بی مغز تو خرسند توان بود

از بوسه به پیغام تسلی نتوان شد

قانع به نی خشک کی از قند توان بود

چون شمع که سرسبزیش از دیده خویش است

از گریه خود چند برومند توان بود

صائب به سخن چند ازین آینه رویان

چون طوطی بی حوصله خرسند توان بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019187
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث