به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از تفرقه پروا دل آزاد ندارد

از سنگ خطر بیضه فولاد ندارد

عام است به ذرات جهان نسبت خورشید

یک نقطه بیجا خط استاد ندارد

در خامه قدرت دو زبانی نتوان یافت

تغییر قلم نسخه ایجاد ندارد

در چشم غلط بین تو دیوست وگرنه

در شیشه فلک غیر پریزاد ندارد

در خانه در بسته حضور ست فزونتر

رشک است بر آن کس که دل شاد ندارد

در کعبه مقصد رسد آن کس که درین راه

غیر از دل صد پاره خود زاد ندارد

آهونگهانند ز تسخیر مسلم

صید حرم اندیشه ز صیاد ندارد

چند از رگ گردن همه دعوی شوی ای نی

یک مصرع پوچ اینهمه فریاد ندارد

از تنگی دل آه نفس گیر نگردد

از شیشه خطربال پریزاد ندارد

پیوسته دود کاسه به کف از پی خورشید

آن کس گه چو مه حسن خداداد ندارد

پروای تماشا نبود گوشه نشین را

عنقا خبر از حسن پریزاد ندارد

صائب دل زنده است ز آفت مسلم

این گوهر شب تاب غم باد ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

تر دامنیم آه غم آلود ندارد

این چوب تر ازبی ثمری دود ندارد

دل بر سر آتش زهوا وهوس ماست

این مجمره جز خامی ما عود ندارد

از گریه ما نرم نگردید دل صبح

در شوره زمین آب گهر سود ندارد

غیر ازدل روشن که دلیلی است خدایی

یک قبله نما کعبه مقصود ندارد

در ملک صباحت نتوان یافت ملاحت

این لاله ستان داغ نمکسود ندارد

از عشق دل خام شنیده است حدیثی

آهن خبر از پنجه داود ندارد

چون حلقه کعبه است سزاوار پرستش

چشمی که نگاه هوس آلود ندارد

صاحب سخنی را که سخن سنج نباشد

مانند از ایازی است که محمود ندارد

چون گوهر شب تاب چراغی که خدایی است

هم خانه کند روشن و هم دود ندارد

باجلوه خورشید چه حاجت به چراغ است

دیوانه غم اختر مسعود ندارد

چون غنچه پیکان گذرانده است به سختی

صائب خبری از دل خوشنود ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

طفل است وغم ناله ما هیچ ندارد

این غنچه سر وبرگ صبا هیچ ندارد

پیداست ز هر قطره شبنم که درین باغ

عشقی که هوایی است بقا هیچ ندارد

گفتم به تهیدستی امید ببخشای

گفتا الف قامت ما هیچ ندارد

نخل قد او دید وزشرم آب نگردید

شاخ گل این باغ حیا هیچ ندارد

صائب چه عجب گر دلت از هند سیه شد

این خاک سیه نور وصفا هیچ ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد

جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد

از سنگ بود بی ثمری دست حمایت

آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد

از عالم پر شور مجو گوهر راحت

کاین بحر به جز موج خطر هیچ ندارد

از چشمه خورشید مجو آب مروت

کاین جام به جز خون جگر هیچ ندارد

بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص

کاین نه صدف پوچ گهر هیچ ندارد

عاشق بود آسوده ز چشم بد اختر

این سوخته پروای شرر هیچ ندارد

خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ

غیر از سر تسلیم سپر هیچ ندارد

از بند مکش گردن تسلیم که هر نی

کز بند بود ساده شکر هیچ ندارد

بر سوخته فرمان شرر گرچه روان است

در دل سیهان ناله اثر هیچ ندارد

آسوده درین غمکده از شورش ایام

مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد

در عالم حیرت نبود تفرقه را راه

محو تو زکونین خبر هیچ ندارد

این با که توان گفت که غیر از گره دل

آن سرو گل اندام ثمر هیچ ندارد

رحم است بر آن کس که ز کوته نظریها

بر عاقبت خویش نظر هیچ ندارد

پرهیز کن ازقرب نکویان که زخورشید

غیر از نفس سرد سحر هیچ ندارد

پروانه به جز سوختن بال وپر خویش

از شمع تمنای دگر هیچ ندارد

یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست

هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد

خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر

اندیشه سر شمع سحر هیچ ندارد

هر چند ز پیوند شود نخل برومند

پیوند درین عهد ثمر هیچ ندارد

صائب ز نظر بازی این لاله عذاران

حاصل به جز از خون جگر هیچ ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

از گرمروان خار مغیلان گله دارد

اینجاست که نشتر خطر از آبله دارد

از درد شکایت دل بی حوصله دارد

این خار ز پیراهن یوسف گله دارد

چون آه مصیبت زده آرام ندارم

دست که خدایا سر این سلسله دارد

این قافله از خواب گران است گرانبار

فریاد چه تاثیر درین مرحله دارد

از دست تهی راهرو عشق ننالد

پا بر سر گنج گهر از آبله دارد

از گردش چشم تو فلک بی سر وپا شد

پیداست حبابی چه قدر حوصله دارد

ز ابلیس خطر بیش بود پیشروان را

از گرگ جگر دار خطر سر گله دارد

چون نقش قدم هر قدم از پوست بر آید

هر کس خبر از دوری این مرحله دارد

خون می چکد از شعله آواز جرس را

تا چشم که سر در پی این قافله دارد

تشریف گرفتاری ما عاریتی نیست

کز موجه خود آب روان سلسله دارد

بر هم خورد از جوهر خود آینه صاف

حیرت زده از جنبش مژگان گله دارد

با شوق جهانگرد دو گام است دوعالم

صائب چه غم از دوری این مرحله دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد

زین آبله پا خارمغیلان گله دارد

بر در یتیم است صدف دامن مادر

یوسف عبث از تنگی زندان گله دارد

تاریک شود خانه آیینه ز جوهر

حیران جمال تو ز مژگان گله دارد

این خواب به صد دولت بیدارنبخشند

دل گر چه ازان نرگس فتان گله دارد

مقراض سر سبز بود خنده بی وقت

از رخنه لب پسته خندان گله دارد

از اختر خودزیر فلک شکوه نادان

ماند به غریقی که زباران گله دارد

درمانش همین است که با درد بسازد

دردی که ز ناسازی درمان گله دارد

هر صبح فلک دفتری از شکوه گشاید

پیوسته سیه کاسه ز مهمان گله دارد

چون دانه بی مغز بود پوچ کلامش

هر شوره زمینی که زدهقان گله دارد

چون دست عروسان به نگارست سزاوار

پایی گه ز بیداد مغیلان گله دارد

ما وگله از تلخی دشنام تو هیهات

حرفی است که مور از شکرستان گله دارد

چون سبز شود بخت من سوخته جایی

کز بخت سیه چشمه حیوان گله دارد

تن داد به همدستی دیو از دل سنگین

از خاتم بی مهر سلیمان گله دارد

در عالم حیرت بود آرامی اگر هست

صائب عبث از دیده حیران گله دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد

پروای غبار آینه آب ندارد

از فکر مکان جان مجرد بود آزاد

حاجت به صدف گوهر نایاب ندارد

درمان بود آن درد که اظهار توان کرد

آن زخم کشنده است که خوناب ندارد

در فقر وفنا کوش که جمعیت خاطر

فرش است در آن خانه که اسباب ندارد

ریزد ز هم از پرتو منت دل نازک

ویرانه ما طاقت مهتاب ندارد

سر گرم طلب باش که چندان که روان است

از زنگ خطر اینه آب ندارد

بر آینه ساده دلان نقش گران است

دیوار حرم حاجت محراب ندارد

صائب به چه امید برآییم ز غفلت

بیداری ما آگهی خواب ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

سیری ز تپیدن دل بیتاب ندارد

آسودگی این قطره سیماب ندارد

بر صاف ضمیران سخن سخت گران نیست

پروای شکست آینه آب ندارد

شبنم چه طراوت دهد این لاله ستان را

سیری جگر سوخته از آب ندارد

بیدار نگردد دل غافل به نصیحت

ازخار حذرپای گرانخواب ندارد

با جبهه وا کرده چه سازد غم عالم

ساغر خطر از زور می ناب ندارد

از خال نگردید فروغ رخ او کم

از داغ حذر لاله سیراب ندارد

چون موج رود آن که درین بحر سراسر

مسکین خبراز عقده گرداب ندارد

ماهی چو زند برلب خود مهرخموشی

اندیشه ز گیرایی قلاب ندارد

از نقش ونگارست دل حق طلبان پاک

دیوار حرم صورت محراب ندارد

همصحبتی ساده دلان صیقل روح است

بر در زن ازان خانه که مهتاب ندارد

گشته است زبس محو مسبب نظر او

صائب خبر از عالم اسباب ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

 

آن کس که تمنای برو دوش تو دارد

گر خاک شوددست در آغوش تو دارد

بر چهره خورشید فروغ تو گواه است

این چشم پر آبی که در گوش تو دارد

در دولت بیدار دهد غوطه جهان را

فیضی که دم صبح بنا گوش تو دارد

جوشن چه کند با نظر مو شکافان

عاشق چه غم از خط زره پوش تو دارد

شوری که قیامت بودش غاشیه بر دوش

در زیر علم سرو قباپوش تو دارد

از آتش گستاخی می آب نگردد

مهری که حیا بر لب خاموش تو دارد

هر چند ندارد دل صائب خبر از خویش

اما خبر از خواب فراموش تو دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

از گردش افلاک کجا دل گله دارد

این خانه ویران چه غم زلزله دارد

هر چند شکستن پر و بالی است گهر را

یوسف ز دل آزاری اخوان گله دارد

از شکوه همین موج سراپای زبان نیست

دریا ز صدف هم دل پر آبله دارد

ابلیس کند راهزنی پیشروان را

این گرگ نظر از رمه بر سر گله دارد

چون شمع به معراج رسد کوکب بختش

در بزم جهان هرکه زبان گله دارد

مشتاب در ین ره که نفس سوختگانند

هر لاله دلسوخته کاین مرحله دارد

از زلف حذر کن که دلش چاک چو شانه است

هر کس که فزون ربط به این سلسله دارد

آن را که بود شوق به تن بار نگردد

ریگی که روان نیست غم راحله دارد

در سلسله اشک بود گوهر مقصود

گر هست ز یوسف خبر این قافله دارد

صائب به زر قلب دهد یوسف خود را

پاکیزه کلامی که نظر بر صله دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019193
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث