به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کجا ز سینه من غم شراب می شوید

چه زنگ از دل آیینه آب می شوید

چه آب روشن ازین چرخ نیلگون جویم

که رخ به خون شفق آفتاب می شوید

کسی که در پی اصلاح بخت تیره ماست

سیاهی از پروبال عقاب می شوید

علاج تشنه دیدار نیست جز دیدار

کجا غم از دل بلبل گلاب می شوید

به حسن ساده دلی چشم هر که باز شود

به اشک تلخ ندامت کتاب می شوید

اگر غبار یتیمی توان ز گوهر شست

کدورت از دل من هم شراب می شوید

ز بس که دلبر من تشنه جمال خودست

به آبگینه ز رخ گرد خواب می شوید

به گریه تیرگی از دل رود که از ریزش

ز روی خویش سیاهی سحاب می شوید

که گفته است در ابر سفید باران نیست

رخش غم از دل من در نقاب می شوید

چراغ سوختگان می شود ز هم روشن

به اشک چهره آتش کباب می شوید

غبار غم ننشیند به دامنی صائب

که توبه نامه من با شراب می شوید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

اگر چو رشته تن خود به پیچ وتاب دهید

ز چشمه سار گهر زود دیده آب دهید

مرا پیاله دیگر نمی دهد مستی

به من ز ناف غزالان شراب ناب دهید

عجب که روی عرق ریز یار بگذارد

که همچو سبزه خوابیده تن به خواب دهید

کمند گوهر مقصود رشته اشک است

چو برگ گل دل صد پاره را به آب دهید

عمارت دل ویران ثوابها دارد

پیاله ای به من خانمان خراب دهید

به ترک سر چو توان شد ز درد سر آزاد

چه لازم است که دردسر گلاب دهید

ستاره عرق روی یار در گذرست

ازین چکیده خورشید دیده آب دهید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد

این برق در کمین گیاه کسی مباد

از انتظار دیده یعقوب شد سفید

هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد

از توبه شکسته زمین گیر خجلتم

این شیشه شکسته به راه کسی مباد

داغ کلف ز چهره به شستن نمی رود

ممنون نور عاریه ماه کسی مباد

یارب که هیچ دیده ز پرواز بی محل

منت پذیر از پر کاه کسی مباد

لرزد دلم ز قامت خم همچو برگ بید

دیوار پی گسسته پناه کسی مباد

از اشک وآه من اثر از عزم سست رفت

این بیجگر میان سپاه کسی مباد

در حیرتم که توبه کنم از کدام جرم

بیش از شمار جرم وگناه کسی مباد

در شاهدان خارجی امکان جرح هست

از دست وپای خویش گواه کسی مباد

یارب نصیب دیده ز پرواز بی محل

از هیچ خرمنی پرکاه کسی مباد

از شرم نور عاریه گردید آب شمع

سرگرم هیچ کس به کلاه کسی مباد

صائب سیاه شد دلم از کثرت گناه

این ابر تیره پرده ماه کسی مباد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

عرق ز شرم تو بر روی آفتاب دوید

ز شوق لعل تو خون در رگ شراب دوید

دهان تنگ تو بر ذره کار تنگ گرفت

غبار خط تو بر روی آفتاب دوید

نقاب شرم چو از روی آتشین برداشت

عرق به چهره آتش به اضطراب دوید

پی شکستن دل قطره ای بزن چو حباب

که همچو موج توانی به روی آب دوید

نسیم صبح قیامت وزید وبیهوشم

چه نشأه بود که رو بر من خراب دوید

ز گریه دوستی آتش به خرمنم افتاد

به روی آتش اگر گریه کباب دوید

ستاره خال ترا دید چشم را پوشید

هلال عید ترا دید در رکاب دوید

مکن به گزلک اصلاح روی خود را ریش

که حرف خط تو چون شعر انتخاب دوید

پی نظاره آن چشمهای خواب آلود

هزار مرحله را پای من به خواب دوید

مگر به بحر کله گوشه غرور شکست

که موج تیغ به کف بر سر حباب دوید

چو صائب این غزل تازه خواند در محفل

سپند بر سر آتش به اضطراب دوید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

که با تو حرف شهیدان عشق می گوید

که خون شبنم از آفتاب می جوید

به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی

که هفته هفته رخ خویش را نمی شوید

در آن دیار که ماییم بیغمی کفرست

هوای ابر ز دل میل باده می شوید

کراست زهره که از آستین برآرد دست

صبا درین چمن از شرم گل نمی بوید

ترا گمان که تو در خواب آنچه می بینی

به ما تپیدن دل یک به یک نمی گوید

چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک

که رخ به خون جگر شسته لاله می روید

ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار

بهانه اش شده آخر بهانه می جوید

رسید عشق به پابوس عرش وبرگردید

هنوز عقل گرانجان رفیق می جوید

اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتد

ز جبهه خط غبار حیات می شوید

ز تاب پرتو روی تو دیده صائب

ز آفتاب قیامت پناه می جوید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

سیه دلی که ز دوران حضور می جوید

میان دوزخ سوزنده حور می جوید

کسی که چشم تسلی ز آرزو دارد

علاج تشنگی از آب شور می جوید

چه ساده لوح فتاده است آبگینه ما

ز سنگلاخ حوادث حضور می جوید

بسا که دست ندامت به سرزند آن کس

که تخم ریحان در خاک شور می جوید

فریب نعمت الوان مخور که چرخ بخیل

حساب پای ملخ را ز مور می جوید

توان به سوز جگر شمع کشته را افروخت

ز آفتاب عبث ماه نور می جوید

چگونه سر به گریبان خامشی نکشم

زمانه ای است که طوفان تنور می جوید

دلی که ملک سلیمان براو چو زندان بود

حصار عافیت از چشم مور می جوید

فلک همیشه طلبکار تنگ چشمان است

که روی زشت ز حق چشم کور می جوید

نظر به صافدلان است عشق خونی را

شراب رنگین جام بلور می جوید

چه ساده لوح فتاده است صائب این زاهد

که حق گذاشته حور وقصور می جوید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

 

حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید

زمیزبان سیه کاسه احتراز کنید

اگر چو غنچه درین بوستان ز اهل دلید

گره ز جبهه خود بی نسیم باز کنید

به ناز عالم پرکار بر نمی آیید

ز هر چه هست دل خویش بی نیاز کنید

محیط عشق حقیقی در انتظار شماست

گذر چو سیل بهار از پل مجاز کنید

ز بحر آینه سیل صیقلی گردد

معاشرت به حریفان پاکباز کنید

اگر چه تیغ شهادت بلند پروازست

ز روی عجز شما گردنی دراز کنید

زمین نرم بود پرده دار دام فریب

ز مکر دشمن هموار احتراز کنید

اگر ز کوتهی روز عمر درتابید

به آه نیمشب این رشته را دراز کنید

قبای صورتی آب وگل نمازی نیست

ازین لباس برآیید چون نماز کنید

ز هرچه هست بپوشید چشم چون صائب

به روی خود در توفیق را فراز کنید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید

ز سردسیر جهان رو به آفتاب کنید

درین محل که گشوده است صبح دفتر فیض

ستاره ای ز برای خود انتخاب کنید

کنون که زر به سپر بخش می کند خورشید

چه لازم است نظر را سیه به خواب کنید

هوای عالم بالا کنید چون شبنم

بس است چند اقامت درین خراب کنید

ز روی دل بفشانید گرد هستی را

نظر به شاهد مقصود بی حجاب کنید

مگر رسید به پابوس بحر چون سیلاب

به آه گرم دل سنگ خویش آب کنید

عمارت نفس پوچ را بقایی نیست

ز بحر چند جدا خانه چون حباب کنید

ز خون دیده خود می به ساغر اندازید

ز رنگ چهره خود سیر ماهتاب کنید

چراغ دولت بیدار را فروغی نیست

نظر به گوشه آن چشم نیمخواب کنید

ز شعر مولوی روم چون بپردازید

موحدان غزل صائب انتخاب کنید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

خط عذارتو خورشید رابه دام کشید

ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید

مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن

که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید

امید هست ترا بی سخن رحیم کند

همان که سرمه خاموشیم به کام کشید

مکن ستم به ضعیفان که رشته بی جان

ز مغز گوهر جان سخت انتقام کشید

همان به دامن شبها امید من باقی است

اگر چه صبح عذارش ز خط به شام کشید

اشاره ای است کز این حلقه پا برون مگذار

خطی که ساقی دوران به دور جام کشید

اگر چه از رم آهوست بیش وحشت من

مرا به گردش چشمی توان به دام کشید

چه رحم بر دل پرخون اهل عشق کند

که زلف دل سیهش مشک را به خام کشید

من از کجا وخرابات وپای خم صائب

مرا توجه ساقی به این مقام کشید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

توان به صبر سر سرکشان به دام کشید

که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید

ز کلک صنع همان روز آفرین برخاست

که گرد لعل لبش خط مشکفام کشید

همان پر از گل خمیازه است آغوشش

اگر چه هاله به بر ماه را تمام کشید

مکن ز بخت سیه تلخ روی خود که نگین

سیاهرویی عالم برای نام کشید

کسی چودار درین انجمن سرافرازست

که کاسه از سر منصور کرد وجام کشید

ز انتقام حق ایمن نمود دشمن را

ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید

ز فیض عالم بالا چه در توانی یافت

ترا که کسب هوا برکنار بام کشید

فریب زندگی تلخ داد دایه مرا

ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید

به دیدنی نتوان کنه عشق را دریافت

به یک نفس نتوان بحر را تمام کشید

ازین مصاف سر آن کس برد که چون خورشید

هزار تیغ به یکبار از نیام کشید

ز پرتو نظر التفات مردان است

که گفتگوی تو صائب به این مقام کشید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024193
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث