به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زخمی که ره به لذت ناسور می برد

فیض نمک ز مرهم کافور می برد

پروانه مرا جگر ماهتاب نیست

موسی مرا به انجمن طور می برد

از جمع مال رزق حریص آه حسرت است

ازنوش غیر نیش چه زنبورمی برد

اکنون که چرخ بر سر انصاف آمده است

فیروزه مرا به نشابور می برد

زان ساقی کریم مرا هیچ شکوه نیست

حیرت مرا ز میکده مخمور می برد

تا کی ز حسرت لب خاموش خون خورم

این آرزو مرا به لب گور می برد

ما گرد هستی از نمد خود فشانده ایم

دار فنا چه صرفه ز منصور می برد

زنهار از دماغ برون کن غرور را

کاین باد افسر از سر فغفور می برد

می هوش می رباید و این طرفه تر که یار

هوش مرا به نرگس مخمور می برد

نزدیکتر به کعبه مقصود می شوم

چندان که اضطراب مرا دور می برد

صائب فریب مرهم راحت نمی خورد

داغ دلی که غیرت ناسور می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

عشاق را خرام تو از خویش می برد

سیل بهار هر چه کند پیش می برد

هر کس که بی رفیق موافق سفر کند

با خود هزار قافله تشویش می برد

از بوته گداز زر پاک را چه نقص

از نیکوان چه صرفه بد اندیش می برد

دست از کرم مدار که از خوان پرنعیم

رزق تو لقمه ای است که درویش می برد

از زخم تیغ غوطه به خون بیشتر زند

هر کس ستمگرست ستم بیش می برد

آن را که تازیانه ز رگهای گردن است

هر دعوی غلط که کند پیش می برد

بگذر ز جمع مال که زنبور بی نصیب

با خویشتن ز شان عسل نیش می برد

کج نیز راست می شود از قرب راستان

صائب اگر ز تیر کجی کیش می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

دیوانه را به دامن صحرا که می برد

طفل یتیم را به تماشا که می برد

مکتوب خشک سلسله پای قاصدست

موج سراب را سوی دریا که می برد

راه نسیم نیست در آن زلف تابدار

از بیدلان پیام به دلها که می برد

جایی که زلف حلقه بیرون در بود

نام دل شکسته ما را که می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

عاشق ز رفتن دل بیتاب می برد

فیضی که خاک از آمدن آب می برد

در سینه های صاف نگیرد قرار دل

آیینه اختیار ز سیماب می برد

در چشم داغ دیده کشد سرمه از نمک

پروانه را کسی که به مهتاب می برد

نگذاشت آب در جگر تیغ زخم من

جان از سفال تشنه کجا آب می برد

رویی که چشم من شده محو نظاره اش

بیطاقتی ز گوهر سیراب می برد

مستانه جلوه های تو ای آب زندگی

گردش ز یاد حلقه گرداب می برد

از پیچ وتاب رشته عمرش گره شود

از هر دلی که موی میان تاب می برد

در باده نشأه از نظر زاهدان نماند

چشم ندیدگان ز گهر آب می برد

صائب مرا چو آب خمار آورد به هوش

هرچند هوش خلق می ناب می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

پیغام بیکسان که به دلدار می برد

طفل یتیم را که به گلزار می برد

از وصل گل کسی که به نظاره قانع است

دایم ز بوستان گل بی خار می برد

می بایدش به نقش بد ونیک ساختن

آیینه را کسی که به بازار می برد

تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان

از خاک مور فیض شکرزار می برد

از شب نصیب بیخبران خواب غفلت است

زین سرمه فیض دیده بیدار می برد

خط گر به گرد خال تو گردد غریب نیست

این نقطه اختیار ز پرگار می برد

دلگیری من از می گلگون زیاد شد

دامان تر ز تیغ چه زنگار می برد

از فقر نفس بر خط فرمان نهاد سر

این راه تنگ کجروی از مار می برد

در پرده حجاب چه لذت بود ز وصل

مرغ قفس چه فیض ز گلزار می برد

صائب کسی که عیب نمی بیند از هنر

از حقه خزف در شهوار می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

از شرم ناله ام که دل از کار می برد

بلبل به زیر پر سر منقار می برد

هرکس که بی شراب رود برکنار کشت

آیینه را به چشمه زنگار می برد

بر باغبان به چشم دگر می کند نگاه

مرغی که ره به رخنه دیوار می برد

زهاد را به باغ که تکلیف می کند

این خار خشک را که به گلزار می برد

زلف ز پا فتاده بود رشته امید

چشم ز کار رفته دل از کار می برد

تکلیف ماهتاب به من هرکه می کند

مجروح را به سیر نمکزار می برد

از بیم دستبرد تعدی ز بوستان

گل التجا به گوشه دستار می برد

زلف تو صد موذن تسبیح گوی را

کاکل کشان به حلقه زنار می برد

صائب چه نعمتی است که طبع غیور من

منقار بسته ام ز شکرزار می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

خط را گذار برلب آن سیمبر فتاد

سرسبز طوطیی که به تنگ شکر فتاد

یاقوت را چو باده لعلی کند به جام

این آتشی که از تو مرا در جگرفتاد

امسال هم نداد به هم دست خط یار

مشق جنون ما به بهار دگر فتاد

سرگشتگی است حلقه در کعبه جوی را

بیچاره رهروی که پی راهبر فتاد

پشتم ز بار منت ساحل شکسته شد

آسوده کشتیی که به بحر خطرفتاد

دل نیست گوهری که نبندند در گره

زین نه صدف چگونه برون این گهرفتاد

چون قفل بی کلید دگر وا نمی شود

کاری که در گره ز نسیم سحر فتاد

پرگار نه سپهر کمر بسته من است

چون نقطه گرچه هستی من مختصر فتاد

روزی به دست کوته ودست دراز نیست

سرو از دراز دستی خود بی ثمر فتاد

از دیده یتیم نیفتاده است اشک

دنیا به خواریی که مرا از نظر فتاد

صائب وداع دین ودل وعقل وهوش کرد

هرکس ز بوی باده ما بیخبر فتاد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

کو سرو قامتی که دل من ز جا برد

زنگ از دلم به یک نگه آشنا برد

عجز وفتادگی است سرانجام سرکشی

چون شعله شد ضعیف به خس التجا برد

خورشید اگر به سایه خود می برد پناه

آزاده هم به بال هما التجا برد

بخت سیاه هم ز هنرور شود جدا

گرتیرگی ز خویش آب بقابرد

نوبت به کس نمی دهد این چرخ سنگدل

سرگشته آن که بار به این آسیا برد

در رهگذار باد فروزد چراغ خویش

آن ساده دل که فیض ز کسب هوا برد

رفتم ز بزم وصل تو صدبار ناامید

یک ره ز روی طنز نگفتی خدا برد

از مال حرص طول امل کم نمی شود

کی پیچ وتاب گنج گهر ز اژدها برد

گر احتیاج اره گذارد به تارکش

غیرت کجا به همچو خودی التجا برد

چین از جبین ما نبرد عیش روزگار

آتش مگر شکستگی از بوریا برد

زین درد جان ستان که مسیحاست عاجزش

صائب مگر به شاه نجف التجا برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

روی تو صبر از دل بیتاب می برد

آیینه اختیار ز سیماب می برد

این حیرتی که دردل ودر دیده من است

بسیار تشنه ام ز لب آب می برد

می دست خالی از سر بی مغز من گذشت

از کلبه فقیر چه سیلاب می برد

دیوانگان ز تهمت مستی مسلمند

آن را که عقل هست می ناب می برد

از روزگار هر که به گردون برد پناه

از سادگی سفینه به گرداب می برد

یک جا قرار نیست مرا از شتاب عمر

در رهگذار سیل که را خواب می برد

زاهد کجا و گوشه رندانه از کجا

این شمع کشته را که به محراب می برد

در زیر تیغ خواب نمی کردم از غرور

اکنون مرا به سایه گل خواب می برد

باشد عیار بیجگریها به قدر فلس

ماهی ز موج وحشت قلاب می برد

صائب چو لاله هر که جگر را نباخته است

فیض شراب لعل ز خوناب می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

کجا ز سینه من غم شراب می شوید

چه زنگ از دل آیینه آب می شوید

چه آب روشن ازین چرخ نیلگون جویم

که رخ به خون شفق آفتاب می شوید

کسی که در پی اصلاح بخت تیره ماست

سیاهی از پروبال عقاب می شوید

علاج تشنه دیدار نیست جز دیدار

کجا غم از دل بلبل گلاب می شوید

به حسن ساده دلی چشم هر که باز شود

به اشک تلخ ندامت کتاب می شوید

اگر غبار یتیمی توان ز گوهر شست

کدورت از دل من هم شراب می شوید

ز بس که دلبر من تشنه جمال خودست

به آبگینه ز رخ گرد خواب می شوید

به گریه تیرگی از دل رود که از ریزش

ز روی خویش سیاهی سحاب می شوید

که گفته است در ابر سفید باران نیست

رخش غم از دل من در نقاب می شوید

چراغ سوختگان می شود ز هم روشن

به اشک چهره آتش کباب می شوید

غبار غم ننشیند به دامنی صائب

که توبه نامه من با شراب می شوید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5021154
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث