به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گردنکشی به سرو سرافراز می رسد

آزاده را به عالمیان ناز می رسد

هر چند بی صداست چو آیینه آب عمر

از رفتنش به گوش من آواز می رسد

همت بلند دار کز این خاکدان پست

شبنم به آسمان به یک انداز می رسد

جویای نامه های سیاه است ابر فیض

آیینه گرفته به پردازمی رسد

یعقوب چشم باخته را یافت عاقبت

آخر به کام خویش نظر بازمی رسد

این شیشه پاره که درین خاک ریخته است

در بوته گداز به هم باز می رسد

آن روز می شویم ز سرگشتگی خلاص

کانجام ما به نقطه آغاز می رسد

در سینه می زند نفس خویش را گره

هرکس که در حقیقت این راز می رسد

از دوستان باغ درین گوشه قفس

گاهی نسیم صبح به من باز می رسد

خون گریه می کند در ودیوار روزگار

دیگر کدام خانه برانداز می رسد

صائب خمش نشین که درین روزگار حرف

از لب برون نرفته به غماز می رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

هر ناله کی به خلوت جانانه می رسد

آنجا کمند نعره مستانه می رسد

دل را گناه نیست در افشای راز عشق

بوی کباب زود به هر خانه می رسد

مردانه است چرخ در آزار اهل دل

زور نه آسیابه همین دانه می رسد

از مهروماه دیده یعقوب فارغ است

از غیب روشنایی این خانه می رسد

دلهای خام رابه خرابات راه نیست

انگور چون رسید به میخانه می رسد

آیینه دار فیض بود جبهه گشاد

اول فروغ مهر به ویرانه می رسد

در ابر شیشه آب مروت نمانده است

ورنه دماغ ما به دو پیمانه می رسد

خاکش به چشم باد صبا سرمه میکشد

تا اشک شمع بر سر پروانه می رسد

در غور معنی از ره صورت توان رسید

مشق خداپرست به بتخانه می رسد

احسان روزگار غلط بخش همچو گنج

گاهی به مار و گاه به ویرانه می رسد

فیض سپهر را دل بیدار می برد

در شیشه هر چه هست به پیمانه می رسد

صائب دل رمیده ما بس که نازک است

ز آواز پاشکست به این خانه می رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

دل می تپد مگر خبر یار می رسد

جان در ترددست که دلدار می رسد

از چشمخانه رخت برون می برد غبار

گویا که بوی پیرهن یار می رسد

ای باغبان ز باغ برون رو که وصل گل

یک روز هم به مرغ گرفتار می رسد

چون درد من رسد به دوا کز هجوم شوق

دل می رود ز دست چو دلدار می رسد

با خاکسار خویش چنین سرگردان مباش

از آفتاب فیض به دیوار می رسد

شب زنده دارباش که شبنم به آفتاب

از آبروی دیده بیدار می رسد

رزق آنچنان خوش است که شیرین فتدبه دست

زهرست روزیی که به یکبار می رسد

جانی که می برد دل ما از قساوت است

اینجا به دادآینه زنگار می رسد

از کار من گره نگشوده است هیچ کس

گاهی به داد آبله ام خار می رسد

مستان ز فیل مست محابا نمی کنند

زور فلک به مردم هشیار می رسد

خواهد رسید رتبه صائب به مولوی

گر مولوی به رتبه عطار می رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

از گرد راه قاصد مطلوب می رسد

روشنگر دو دیده یعقوب می رسد

من کز پیام عام تو یک گل نچیده ام

دستم کجا به غنچه مکتوب می رسد

گل سرفراز شهرت از اقبال بلبل است

ما را چه نازها که به مطلوب می رسد

آدم به سخت جانی من نیست در جهان

صبر من از زیارت ایوب می رسد

گر پی کنی به ناخن پای نسیم مصر

پیغام در لباس به یعقوب می رسد

صائب حدیث خام ز ما پختگان مجوی

می در شرابخانه ما خوب می رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

دولت به لعل پاک گهر زود می رسد

روشن گهر به تاج وکمر زود می رسد

در مغز عاشقان نبود آرزوی خام

در آفتابروی، ثمر زود می رسد

هرکس شکست قیمت خود بر زمین نماند

ارزان چو شد متاع به زر زود می رسد

خط تو نادمیده دل از مردمان گرفت

این توتیا به اهل نظر زود می رسد

یک ساعت است گرمی هنگامه نشاط

دور هلال عید بسر زود می رسد

خامی است سنگ راه تو از پیشگاه قرب

چون پخته شد به کام ثمر زود می رسد

از گفتگوی پوچ ندارد حباب هیچ

از خامشی صدف به گهر زود می رسد

کار مرا تمام به یک جلوه کرد حسن

آب سبک عنان به جگر زود می رسد

جان رمیده داغ غریبی نمی کشد

خواب عدم به داد شرر زود می رسد

از خاک رهروی که کمر بسته می دمد

چون نی به خاکبوس شکر زود می رسد

نتوان نهفت راز دل از چشم اشکبار

از راه به دیده خبر زود می رسد

بی اختیار دیده بغل باز می کند

گویا که یار ما ز سفر زود می رسد

پای شکسته گرچه به جایی نمی رسد

آه شکستگان به اثر زود می رسد

صائب ز آه سرد به مطلب توان رسید

در وصل آفتاب سحر زود می رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد

پیش از دم هلاک به بالین من رسد

دانی چه روز دست دعا می رسد به عرش

روزی که این غریب به تخت وطن رسد

عالم تمام پرده فانوس حسن اوست

اینجا به شمع طور پیرهن رسد

بی پرده نقش صورت شیرین نگاشته است

کوتیشه تا به داد سرکوهکن رسد

چون شمع آههای گلوسوز می کشم

تا باد صبح بر سر بالین من رسد

کی حد ماست دست درازی به شاخ گل

مارا بس است خاری اگر از چمن رسد

صائب میان اینهمه شکرلبان که هست

بادام چشم کیست به مغز سخن رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

نالان مباد هر که به فریاد من رسد

دردش مباد هر که به درد سخن رسد

انداز ساق عرش کمین پایه من است

چون دست فکرتم به کمند سخن رسد

چون گل برآورم ز گریبان خاک سر

دست نسیم اگر به گریبان من رسد

بیگانه را به جلوه گه یار ره مباد

سوزم اگر نسیم به پای لگن رسد

زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصر

چشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد

چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار

مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد

هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دور

چون واشکافی از جگر کوهکن رسد

روزی که زخم من دهن شکوه واکند

چندین هزار نافه مشک ختن رسد

با این سربریده چه غماز پیشه است

مگذار پای شمع به آن انجمن رسد

صائب دری به روی من از فیض وا شود

روزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

فیضی که سهیل به خاک یمن رسد

از دیدن عقیق لب او به من رسد

از عطسه غزال شود دشت لاله گون

گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد

چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن

بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد

در بسته باغ را به ته بال خود درآر

قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد

شیرین نمی کنند دهانی که تلخ نیست

شکر کجا به طوطی شیرین سخن رسد

پروانه گرد شمع نمی گردداز حجاب

بیچاره عاشقی که به این انجمن رسد

این چاه دور را رسن از خود گسستن است

کی رشته امید به چاه ذقن رسد

در بزم او کسی به کسی جا نمی دهد

آنجا مگر سپند به فریاد من رسد

زنهار روی دست هنرهای خود مخور

کز جوی شیر به لب کوهکن رسد

صائب زبان خامه روشن بیان ماست

شمعی که پرتوش به هزار انجمن رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد

چون آب ایستاده به آب روان رسد

ابروی شوخ اوست ز مژگان زننده تر

از تیر پیشتر به هدف این کمان رسد

خط تو مومیایی صد دلشکسته شد

حاشا که چشم زخم به این دودمان رسد

زینسان که کرده اند گرانبار خویش را

رهزن مگر به داد دل کاروان رسد

از عالم خسیس خسیسان برند فیض

تا هست سگ کجا به هما استخوان رسد

سختی است قسمت من ناکام از وطن

سنگم به بیضه از بغل آشیان رسد

ما را به عزم ناقص خود این امید نیست

این تیر کج مگر به غلط برنشان رسد

جایی که گل ز باغ دل پاره پاره برد

پیداست تا به ما چه ازین گلستان رسد

نبود ز فیض آب حیات سخن بعید

صائب اگر به زندگی جاودان رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد

گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد

از همعنانیم نفس برق وباد سوخت

مجنون کجا به بادیه گردی به من رسد

صد حلقه پیچ وتاب فزون می خورم ز زلف

تا رشته ام به گوهر سیمین بدن رسد

افغان که سراسر این خاک سرمه خیز

یک کس نیافتم که به داد سخن رسد

از سنگ جوی شیر به ناخن کنم روان

مشکل به سخت جانی من کوهکن رسد

ار کوتهی به داد سر من نمی رسد

چون دست کوتهم به ترنج ذقن رسد

کوته نمی شود شب یلدای غربتم

گر دست من به دامن صبح وطن رسد

زینسان که دست جرأت گلچین دراز شد

مشکل که برگ سبز به مرغ چمن رسد

یک تن خمش ز هرزه درایی نمی شود

فریاد من به گوش که در انجمن رسد

گردد روان ز دیده یعقوب جوی خون

خاری اگر به یوسف گل پیرهن رسد

زینسان که من ز فکر فرورفته ام به خود

مشکل کسی به غور سخنهای من رسد

از دوری وطن دل خود می کند تهی

الماس اگر به داد عقیق یمن رسد

آواز سرمه خورده به جایی نمی رسد

چشم از کسی مدار به داد سخن رسد

صائب ز گرمخونی من می شود عقیق

سنگ ملامتی که به سروقت من رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5022399
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث