به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

لعل تو خنده بر گهر آفتاب زد

زلف تو حلقه بر کمرآفتاب زد

صد بار بیش حسن تو در مجلس شراب

جام هلال را به سرآفتاب زد

دل آب شد ز جلوه طرف نقاب او

بیچاره شبنمی که درآفتاب زد

شستم به خون ز صفحه دل مهر آسمان

زان دشنه ها که بر جگر آفتاب زد

دل محو جلوه های تو شد این چنین شود

شبنم که خیمه در گذرآفتاب زد

از چشم شور خون شفق شد به خاک ریخت

شیری که صبح بر شکر آفتاب زد

دست بلند همت اگر در نگار نیست

بر سنگ می توان گهر آفتاب زد

آن را که شد عزیمت صادق دلیل راه

چون صبح دست در کمرآفتاب زد

هر کس سپر فکند ز آفت مسلم است

این تیغها که بر سپر آفتاب زد

صائب کسی که روی نتابید از شکست

چون ماه می ز جام زر آفتاب زد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

عاقل ز فکر چون به در کبریا رسد

از موج آب مرده به دریا کجا رسد

در وادیی که خضر در او موج می زند

ما ایستاده ایم که بانگ درا رسد

در زاهدان سماع سرایت نمی کند

شاخ بریده را چه مدد از صبا رسد

در ترک خواهش است اگر هست دولتی

نعمت فزون به مردم بی اشتها رسد

پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت

زور فلک به مردم بی دست وپارسد

در پیری از سعادت دنیا چه فایده

آخر به استخوان چه ز بال هما رسد

چشم صفا ندارم ازین تیره خاکدان

یعقوب را چه روشنی از توتیا رسد

صائب ز چشم او طمع مردمی خطاست

بیمار چون به درد دل خلق وا رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

زخم از هنر همیشه به صاحب هنر رسد

چون خانه صدف که به آب از گهر رسد

افتادگی گزین که ازین خاکدان پست

شبنم به آفتاب ازین بال وپر رسد

بر دل گذار دست که در گلشن ادب

دستی که کوته است به وصل ثمر رسد

از چشم تنگ مور که خاکش به چشم باد

مشکل به طوطیان سخنگو شکر رسد

از التفات عشق گرانمایه گشت دل

مانند گوهری که به صاحب نظر رسد

در عهد ما که در گره افتاده کارها

مشکل به داد آبله ها نیشتر رسد

شبنم ز چشم شور نمکسود می کند

داغی اگر به لاله خونین جگر رسد

در پیچ وتاب باش که فیض پیچ وتاب

زنار بیشتر به وصال کمر رسد

کوتاه کن فسانه که سودا نه آن شب است

کز حرف و صورت رشته عمرش بسر رسد

صائب کجاست طالع آنم که آن نگار

چون دولت نخوانده ز در بیخبر رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

حرف درشت بردل بی کینه می خورد

گر سنگ گوهرست به آیینه می خورد

از من علاج خصمی ایام یادگیر

یک شیشه می سر شب آدینه می خورد

خاری اگر شکسته شود زیر پای من

صد ناخن پلنگم برسینه می خورد

محروم شد سکندر اگر ز آب زندگی

نام سکندر آب ز آیینه می خورد

راز تو رفته رفته ز دل می دهد فروغ

از پرتو این گهر دل گنجینه می خورد

صائب ز کهنه ونو عالم گذشته است

با یار تازه خط می دیرینه می خورد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

زین نقش نو که روی تو از خط برآب زد

صد حلقه پیچ وتاب فزون آفتاب زد

چشم سیاه مست تو در مجلس شراب

جام هلال را به سر آفتاب زد

فریاد چون سپند ز یاقوت می کشد

برآتشی که تکیه دلم چون کباب زد

در بحر موج خیز حوادث ز سرگذشت

تا یک نفس به کام دل خود حباب زد

از می کسی که خواست به حال آورد مرا

در بیخودی به چهره بلبل گلاب زد

خاشاک سیل کرد رگ خواب خویش را

فصل بهار در ته پل هرکه خواب زد

خون در رگم ز منت خشک محیط سوخت

خوش وقت تشنه ای که قدح در سراب زد

جویای گوهر از خطر اندیشه چون کند

از بهر قطره سینه به دریا سحاب زد

گردید شیرمست در اینجا ز جوی شیر

هرکس پیاله ای دو سه در ماهتاب زد

راه هزار ساله به یک گام قطع کرد

هرکس که پشت پا به جهان خراب زد

حدی که محتسب کند اجرا به حکم حق

صائب به زور خویش مرا این شراب زد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

پوشیده یار اگر نه می ناب می خورد

این رنگ لاله گون ز کجا آب می خورد

چون تشنه ای که آب خورد در میان خواب

خونم چو آب چشم تو در خواب می خورد

موی میانش از نگه گرم عاشقان

از زلف مشکبار فزون تاب می خورد

پهلوی هر که کرد قناعت به خاک نرم

نیش از سمور وقاقم وسنجاب می خورد

این رشته زود خرج گره می شودتمام

از عشق اگر چنین رگ جان تاب می خورد

از کوزه سفال نخورده است آب سرد

از جام زر کسی که می ناب می خورد

هر قطره آب در جگرش می شود گهر

هر کس شمرده همچو صدف آب می خورد

غافل که می خورد دل خود را ز سادگی

از رشته آنچه گوهر سیراب می خورد

دل ایمن از گزند سر زلف یار نیست

چون ماهیی که طعمه ز قلاب می خورد

در نور کی رسد ید بیضا به نخل طور

پروانه خون خویش به مهتاب می خورد

صائب چو لاله هر که بود کاسه سرنگون

بی دردسر مدام می ناب می خورد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد

این باده عاقبت سر این شیشه می خورد

مسدود چون کنم که درین تنگنا مرا

بادی به دل ز روزن اندیشه می خورد

خون دل است روزی غم پیشگان فکر

بیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد

ضعفم رسیده است به جایی که پای من

از موجه هوا به دم تیشه می خورد

جایی که خون ز ناخن خورشید می چکد

فرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد

نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اش

این نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد

پرورده اند شیشه افلاک را به زهر

بیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد

موقوف یک پیاله بود زهد خشک من

از چشم شیر برق به این بیشه می خورد

صائب کجا رسد به هما استخوان ما

ما را چنین که آتش اندیشه می خورد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

تنها ز باغ خود چمن آرا ثمر خورد

آن را که باغ نیست ز صد باغ برخورد

با تشنگی بساز که باریکتر شود

هرچند رشته آب گهر بیشتر خورد

در زیر تیغ حادثه ابرو گشاده باش

کاین زخمها ز چین جبین بر سپر خورد

روشندلان ز نقش خود آزار می کشند

کز جوهر آب آینه بر یکدیگر خورد

کلفت درین بساط به قدر بصیرت است

سوزن ز خار خون جگر بیشتر خورد

تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان

در خاک مور غوطه به تنگ شکر خورد

جان تازه می شود ز لب روح پرورت

هر کس که برخورد به تواز عمربرخورد

بی لنگری مکن که سبکسر درین محیط

چون کف همیشه سیلی موج خطر خورد

هر کس که آشنا به سخن چون قلم شود

صائب همیشه زخم نمایان به سر خورد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

کی غم مرا ز دل می احمر برآورد

صیقل چگونه ز آینه جوهر برآورد

آن را که هست در رگ جان پیچ وتاب عشق

چون رشته عاقبت ز گهر سربرآورد

از خوی آتشین تو هرجا سمندری است

انگشت زینهار ز هر پر برآورد

ز افتادگی غبار به دل ره مده که مور

عمرش تمام گردد اگر پر برآورد

خودبین مشو کز آب روان بخش زندگی

آیینه در به روی سکندر برآورد

چون آفتاب دولت دنیای زودسیر

هر روز سر ز روزن دیگر برآورد

قانع چو کهربا به پرکاه اگر شوم

صد چشم در گرفتن آن پربرآورد

پا در رکاب برق بود فصل نوبهار

صائب ز زیر بال چرا سربرآورد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5021154
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث