به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جمعی که افسر از خرد خام کرده اند

از بحر اختصار به یک جام کرده اند

در بند غم منال که مرغان دوربین

سیر چمن ز روزنه دام کرده اند

مستان ز قید شنبه وآدینه فارغند

رو در پیاله پشت به ایام کرده اند

در علم آشنایی آن چشم عاجزند

آنان که وحش را به فسون رام کرده اند

صد بر گریز ناخن تدبیر دیده است

این غنچه گره که دلش نام کرده اند

صائب ز آگهی است که دریاکشان عشق

عادت به خامشی چو لب جام کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

این آهوان که گردن دعوی کشیده اند

خال بیاض گردن اورا ندیده اند

آنها که وصف میوه فردوس میکنند

از نخل حسن سیب زنخدان نچیده اند

جمعی که در کمینگه صبح قیامتند

آن سینه را زچاک گریبان ندیده اند

آنان که نسبت تو به آب خضر کنند

از لعل روح بخش تو حرفی شنیده اند

این کورباطنان که ز حسن تو غافلند

خورشید را به دیده خفاش دیده اند

تا لعل آبدار ترا نقش بسته اند

آب عقیق و خون یمن را مکیده اند

مد رسایی از قلم صنع برده اند

تا قامت بلند ترا آفریده اند

از شرم نرگس تو غزالان شوخ چشم

خود را به زیر خیمه لیلی کشیده اند

از چشم آهوان حرم حرف می زنند

این غافلان نگاه ترا دور دیده اند

خواب فراغت از سر ایام رفته است

تا چشم نیمخواب ترا آفریده اند

تا قامت بلند تو در جلوه آمده است

مرغان قدس از سر طوبی پریده اند

از خجلت رخ تو که خوندار لاله است

گلها به زیر شهپر مرغان خزیده اند

رخسار توست لاله بی داغ این چمن

این لاله های باغ همه داغ دیده اند

در روزگار چهره شبنم فریب تو

گلهای باغ روی طراوت ندیده اند

امروز در قلمرو خواری کشان توست

آن را که مصریان به عزیزی خریده اند

صائب به حسن طبع تو اقرار کرده اند

جمعی که در نزاکت معنی رسیده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

مردم ز فیض عالم بالا چه دیده اند

غیر از حباب وموج ز دریا چه دیده اند

ما پیش پای خویش ندیدیم همچو شمع

تا دیگران ز دیده بیناچه دیده اند

ما سر تیره بختی خود را نیافتیم

تا روشنان عالم بالا چه دیده اند

جمعی که بسته اند کمر در شکست ما

غیر از صفا ز آینه ما چه دیده اند

دل چون گشاده نیست چه صحرا چه کوچه بند

سوداییان ز دامن صحرا چه دیده اند

آنها که ترک دولت جاوید کرده اند

زین پنج روز دولت دنیا چه دیده اند

جمعیت است سلسله جنبان افتراق

مردم ز جمع کردن دنیا چه دیده اند

ما حاصلی ز پرورش خود نیافتیم

تا نه فلک ز پرورش ما چه دیده اند

صد زخم می خورند و ز دنبال می روند

مردم ز خار خار تمنا چه دیده اند

پوشیده چشم می گذرند از در بهشت

تا اهل دل ز رخنه دلها چه دیده اند

جمعی که راه عقل به پایان رسانده اند

جز ماندگی وآبله پا چه دیده اند

چون نرگس این گروه که ارباب بینشند

جز پیش پا ز دیده بینا چه دیده اند

چون می کند به وعده وفا عاقبت کریم

این شوخ دیدگان ز تقاضا چه دیده اند

در پیش پای خویش نبینند از غرور

نادیدگان ز خویشتن آیاچه دیده اند

چون کار کردنی است هم امروز خوشترست

این کاهلان ز مهلت فردا چه دیده اند

از عقل نیست دل به سر زلف باختن

یاران موشکاف در اینجا چه دیده اند

در حیرتم که نغمه سرایان این چمن

در گل بغیر خنده بیجا چه دیده اند

در چشم بستن است تماشای هر دوکون

این کور باطنان ز تماشاچه دیده اند

صائب چو در شکستن خود امید نصرت است

احباب در شکستن اعدا چه دیده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

گوش از برای نغمه تر آفریده اند

وز بهر روی خوب نظرآفریده اند

چشم از برای گریه ولب از برای آه

وز بهر داغ لخت جگر آفریده اند

مقصود از صدف گهر آبدار اوست

از بهر اشک دیده تر آفریده اند

بی شک گرم یک مژه برهم زدن مباش

کاین رشته را برای گهر آفریده اند

هر چهره نیست قابل خونابه سرشک

کاین سکه بهر روی چو زر آفریده اند

مگشا به هر سمنبری آغوش خویش را

کاین هاله را برای قمر آفریده اند

خط را برات بر لب خوبان نوشته اند

از بهر مور تنگ شکر آفریده اند

سنگ است باب خنده بیجای غافلان

از بهر کبک کوه وکمر آفریده اند

انصاف نیست هیزم دوزخ کند کسی

نخلی که از برای ثمر آفریده اند

صائب بود ز کیسه دریا سخای ابر

دل را برای دیده ترآفریده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

گر خلق را به حرف دهن باز کرده اند

چشم مرا به روی سخن باز کرده اند

بازآکه از جدایی تیغ تو زخمها

چون ماهیان تشنه دهن باز کرده اند

ما طوطیان مصر شکرخیز غربتیم

ما را ز شیر صبح وطن باز کرده اند

در زیر خاک غنچه نسازند بلبلان

بالی که در هوای چمن باز کرده اند

داغ جنون کباب جگرهای خسته است

چشم سهیل را به یمن باز کرده اند

سیر محیط در گره قطره می کنم

تا چون حباب دیده من باز کرده اند

فردا ز پشت دست ندامت خورند رزق

جمعی که پیش خلق دهن باز کرده اند

جان تازه می شود به حریمی که عاشقان

طومار دردهای کهن باز کرده اند

یارب چه گل شکفته که امروز در چمن

گلها به جای چشم دهن باز کرده اند

باز سفید عالم غیب اند عاشقان

در زیر خاک بال کفن باز کرده اند

صائب سپهر شبنم پا در رکاب اوست

درگلشنی که دیده من باز کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

خال ترا ز دیده تر سبز کرده اند

این دانه را به خون جگر سبز کرده اند

ریحان به خط پشت لب او کجا رسد

کاین سبزه رابه آب گهرسبزکرده اند

سنگین دلی تو ورنه اسیران به آب چشم

در مغز سنگ تخم شرر سبز کرده اند

مانند طوطیان پروبال مرا به زهر

در آرزوی تنگ شکر سبز کرده اند

بسیار تخم سوخته را درزمین شور

صاحبدلان ز فیض نظر سبز کرده اند

چون بس کنم ز گریه که نخل مرا چو شمع

از بهر اشک پاک گهر سبز کرده اند

خشکی مکن که نخل ترا با دو صد امید

خونین دلان برای ثمر سبز کرده اند

ایمن نیم ز سرزنش پای رهروان

کشت مرا به راهگذر سبز کرده اند

دل در جهان مبند که این نونهال را

از بهر سرزمین دگر سبز کرده اند

هرگز نمی شود علف تیغ حادثات

کشتی که از دو دیده تر سبز کرده اند

صائب هزار کاسه پر زهر خورده اند

تا نام خویش اهل هنر سبز کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

این غافلان که جود فراموش کرده اند

آرایش وجود فراموش کرده اند

آه این چه غفلت است که پیران عهد ما

باقد خم سجود فراموش کرده اند

آن نور غیب را که جهان روشن است ازو

از غایت شهود فراموش کرده اند

از ما اثرمجوی که رندان پاکباز

عنقا صفت نمود فراموش کرده اند

جانها هوای عالم بالا نمی کنند

این شعله هاصعود فراموش کرده اند

آنها که کرده اند ز می توبه در بهار

کیفیت وجود فراموش کرده اند

یاد جماعتی ز عزیزان بخیر باد

کز ما به یاد بود فراموش کرده اند

دست از طمع بشوی که در روزگار ما

مستان سخا وجود فراموش کرده اند

بیمایگان زیان کسان را ز سود خویش

از اشتیاق سود فراموش کرده اند

جمعی که از کفاف زیادت طلب کنند

آسانی وجود فراموش کرده اند

آسوده اند در جگر سنگ چون شرار

جمعی که از نمود فراموش کرده اند

صائب خمش نشین که درین عهد بلبلان

ز افسردگی سرود فراموش کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

جمعی که جان به لب گویا سپرده اند

سر رشته نفس به مسیحا سپرده اند

هر تنگ ظرف قابل اسرار عشق نیست

راز گهر به سینه دریا سپرده اند

این لقمه بزرگ نگنجد به هر دهان

اسرار کوه قاف به عنقا سپرده اند

جام دهن دریده ندارد نگاه حرف

این راز سر به مهر به مینا سپرده اند

آهسته رو چو ریگ روان مانده کی شود

مردان عنان به دست مدارا سپرده اند

آیند بی شعور به دیوان رستخیز

جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند

زنهار ازین سیاه دلان روشنی مجو

کاین فیض را به دامن شبها سپرده اند

چون موج در سراب غرورند مبتلا

بی حاصلان که دل به تمنا سپرده اند

عبرت پذیر باش که طفلان ناقصند

آنان که دل به سیروتماشا سپرده اند

سودا سیاه خانه لیلی است عاشقان

زان اختیارخویش به سودا سپرده اند

در زیر خاک نیز نبینند روی خواب

نقد امانتی که به دلها سپرده اند

چون شبنم گداخته صائب سبکروان

راه فلک به آبله پاسپرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

 

آنان که دل ز کینه سبکبار کرده اند

بالین و بستر از گل بی خار کرده اند

از سایه اش سپهر زمین گیر می شود

کوه غمی که بر دل من بار کرده اند

جمعی که چون حباب هوای جوی گشته اند

خود را به هیچ وپوچ گرفتار کرده اند

دامن فشان چو موج ز کوثر گذر کند

آن دیده را که تشنه دیدار کرده اند

با خواب امن صلح فقیران دوربین

از دار وگیر دولت بیدار کرده اند

یکسان به خوب وزشت جهان می کند نظر

آن راکه همچو آینه هموارکرده اند

بسیار غافلان خود آرا بسان شمع

سر در سر علاقه زر تار کرده اند

چون گل فریب خنده شادی نمی خورند

آنان که دل ز گریه سبکبار کرده اند

مگشا به خنده لب که نهال ترا چو شمع

سبز از برای گریه بسیار کرده اند

جمعی که بسته اند نظر صائب از جهان

از خارزار روی به گلزار کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

جمعی که ره به چشم و دل سیر برده اند

بی چشم زخم راه به اکسیر برده اند

با صبح خوش برآی که غفلت گزیدگان

زهر از عروق دل به همین شیر برده اند

پیران کار دیده درین راه پر خطر

با قد چون کمان سبق از تیر برده اند

افتند در بهشت به دوزخ اگر روند

جمعی که شرمساری تقصیر برده اند

دزدیده اند مار به افسون ز مارگیر

آنان که مال خلق به تزویر برده اند

مشکل کنند دست به یک کاسه با خسیس

جمعی که دست در دهن شیر برده اند

از استخوان سوخته بسیار صادقان

از راه صدق فیض طباشیر برده اند

پهلو تهی ز موجه ریگ روان کنند

دیوانگان که زحمت زنجیر برده اند

چون روبرو شوند به قاتل جماعتی

کز خون گرم آب ز شمشیر برده اند

آنان که در مقام رضا ایستاده اند

سر چون هدف به زیر پر تیر برده اند

بر صبر خود مناز که رخهای لاله گون

بسیار رنگ از رخ تصویر برده اند

صائب بگیر دامن پیران که اهل درد

فیض مسیح از نفس پیر برده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020016
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث