به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

جان رمیده جسم گران را چه می کند

تیر ز شست جسته کمان را چه می کند

مژگان غبار آینه اهل حیرت است

محو رخ تو باغ جنان را چه می کند

چون مغز پخته شد شود از پوست بی نیاز

یکتای عشق هر دوجهان را چه می کند

لنگر حریف شورش دریای عشق نیست

دیوانه تو رطل گران را چه می کند

شکرخدا که نیست به کف اختیار ما

دست زکار رفته عنان را چه می کند

تن پروران به رشته جان بسته اند دل

از خود گسسته رشته جان را چه می کند

بالاتر از یقین وگمان است جای او

جویای او یقین وگمان را چه می کند

در راه عشق دام عمارت مکن به خاک

از لامکان گذشته مکان را چه می کند

صائب زبان خوش است پی عرض مدعا

بی مدعای عشق زبان را چه می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:03 PM

با مردم آنچه شعله ادراک می کند

کی برق خانه سوز به خاشاک می کند

ای عشق غافلی که جدا از حضور تو

آسودگی چه با من غمناک می کند

کی می رسد به اهل جنون عمر اهل عقل

مجنون هزار سلسله درخاک می کند

هر کس گره کند به دل ازدوست شکوه را

تخم عداوتی است که در خاک می کند

کرده است از ثمر به وصال شکوفه صلح

از خیر هر که سیم وزر امساک می کند

هر چند پا ز کوی خرابات می کشم

دستی بلند در طلبم تاک می کند

از سر گذشته تو چو قمری ز طوق خود

در بیضه فکر حلقه فتراک می کند

خواهد به سعی پنجه مرجان کند سفید

آن کس که اشک از مژه ام پاک می کند

واعظ ز خبث خلق دهن را نکرده پاک

دندان خود سفید به مسواک می کند

من چون ز می شکفته نباشم درین چمن

کز گریه عذر خواهی من تاک می کند

چون صبح سر زند ز گریبانش آفتاب

هرکس به صدق پیرهنی چاک می کند

امروز غیر طبع سخن آفرین تو

صائب که رتبه سخن ادراک می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:03 PM

هردم نه بی سبب دل ما رقص می کند

کز شوق کعبه قبله نما رقص می کند

بی آفتاب ذره نخیزد ز جای خویش

از خود نه جسم خاکی مارقص می کند

وجد وسماع صوفی صافی ز خویش نیست

این استخوان به بال هما رقص می کند

مشت گلی چه نقش تواند بر آب زد

از زور می پیاله مارقص می کند

آن راکه مطرب از دل پر جوش خود بود

دایم چو بحر بی سروپا رقص می کند

گردی که از گرانی تعمیر شد خلاص

در پیش پیش سیل فنا رقص می کند

خونین دلان کجا وسماع طرب کجا

این شاخ گل ز باد صبا رقص می کند

پیر وجوان ز هم نکند فرق شور عشق

اینجا فلک به قد دوتا رقص می کند

بی شور عشق در تن ما نیست دره ای

هر قطره زین محیط جدا رقص می کند

پیچیده است درد طلب هرکه را بهم

داند که گردباد چرا رقص می کند

داریم عالمی ز خیالش که نه سپهر

در تنگنای سینه ما رقص می کند

ما مانده ایم در ته دیوار ورنه کاه

از اشتیاق کاهربا رقص می کند

صائب ز زاهدان مطلب وجد صوفیان

شاخی که خشک گشت کجا رقص می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:03 PM

نازش کسی که بر پدر خویش می کند

سلب نجابت از گهرخویش می کند

از مستی غرور نبیند به پیش پا

طاوس تا نظر به پر خویش می کند

گوهر که هست مردمک دیده صدف

خاک از غبار دل به سر خویش می کند

از دیگری است هر چه گره می زنی برآن

کی تر صدف لب از گهر خویش می کند

در بر گریز بلبل رنگین خیال ما

سیر چمن به زیر پر خویش می کند

بر باد می رود ز سبکدستی خزان

چون غنچه هرکه جمع زر خویش می کند

ایمن ز زخم خار شود هر که همچوگل

روی گشاده را سپر خویش می کند

دست از هوس بشوی که شبنم ز برگ گل

بسترز پاکی نظر خویش می کند

از عاجزان بترس که از زخم پشه فیل

خاک سیه به فرق سر خویش می کند

ایمن بود هنروری از چشم شور خلق

کز عیب پرده هنر خویش می کند

دندانه می کند دم شمشیر برق را

خاری که دست را سپر خویش می کند

دنبال چشم هر که زند قطره چون حباب

سر در سر هوای سر خویش می کند

دستش اکر به دامن پیر مغان رسد

صائب علاج دردسر خویش می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:02 PM

هر غافلی که خنده به آوازمی کند

چون کبک رهنمایی شهبازمی کند

از حسن بی مثال تو غافل فتاده است

آن ساده دل که آینه پردازمی کند

باطل شود اگر چه به اعجاز سحرها

در سحر چشم شوخ تو اعجازمی کند

افسانه گرانی خواب تو می شود

پیش تو هرکه درددل آغازمی کند

روشندلی ز زخم زبان می شود زیاد

بیهوده شمع سرکشی از گازمی کند

دارد کسی که فکر اقامت درین جهان

در رهگذار سیل کمر باز می کند

دست نوازش است مرادست رد خلق

چون ساز گوشمال مرا سازمی کند

در خون جلوه می گلرنگ می رود

هر کس که در کدو می شیرازمی کند

افتاده است دور ز نزدیکی خدا

صائب کسی که ذکر به آوازمی کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:02 PM

می در پیاله کن که گل و لاله می رود

این کاروان چو شعله جواله می رود

از ره مرو به زینت دنیا کز این بساط

گوهر عنان گسسته تراز ژاله می رود

دلهای شب بنال که از چشم شور صبح

گرمی ز گریه واثر از ناله می رود

از اشتیاق روی تو نعلش در آتش است

هر شبنمی که بر ورق لاله می رود

از چرخ بد گهر به عزیزان نرفته است

ظلمی که بر لب تو ز تبخال می رود

از پاکدامنان نکند حسن احتراز

ماه تمام در بغل هاله می رود

از دل مجو قرار که آن خوش خرام را

پای در خواب رفته ز دنباله می رود

یک صبح اگر کند ز سر درد گریه ای

صائب سیاهی از جگر لاله می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

هر جا حدیث خامه من بر زبان رود

بلبل چو بیضه در بغل آشیان رود

مرغ ز دام جسته ز دل دانه می خورد

آدم دگر چرا به ریاض جنان رود

هر شاخ گل خدنگ به خون آب داده ای است

خونش به گردن است که در بوستان رود

خوش وقت بلبلی که در ایام نوبهار

از بیضه سر برآورد وپیش از خزان رود

زنگار خودپرستی از آیینه غرور

از خاکبوس درگه پیر مغان رود

نام ونشان حلال بر آن کس که در جهان

بی نام زندگی کند وبی نشان رود

بر عندلیب زمزمه عشق تهمت است

ورنه چرا شمیم گل از گلستان رود

ایمن مشو ز فتنه آن خال دلفریب

کاین دزد خیره در نظر پاسبان رود

صائب به درگه که ازین آستان رود

باجبهه ای که داغ وفا خانه زاد اوست

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

چون غمزه تو بر سر بیداد می رود

آسایش از قلمرو ایجاد می رود

سرو از چمن برون به دل شاد می رود

آزاده هر که می زید آزاد می رود

دل چیست کز فشار محبت نگردد آب

اینجا سخن ز بیضه فولاد می رود

گردون ز سخت رویی ما تند و سرکش است

از کوهسار سیل به فریاد می رود

هر بلبلی که سر به ته بال خود کشید

پیوسته زیر چتر پریزاد می رود

حاجت به حلقه نیست در باز کرده را

صوفی عبث به حلقه ارشاد می رود

بر تاج دل منه که پر از باد نخوت است

بر تخت دل مبند که بر باد می رود

دربند چرخ نیست امید فراغ بال

جوهر کجا ز بیضه فولاد می رود

پیوند روح نگسلد از جسم زیر خاک

این دام کی ز خاطر صیاد می رود

صید رمیده ای که به وحشت گرفت انس

از یاد پیش دیده صیاد می رود

این می کشد مرا که ازین طرفه صیدگاه

کارم تمام ناشده جلاد می رود

در خاک تخم سوخته اش سبز می شود

از خرمنی که برق فنا شاد می رود

صائب خموش باش که آن ناخدای ترس

از داد بیش بر سر بیداد می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

زاهد به کعبه با سر و دستار می رود

این مست بین که روی به دیوار می رود

زان شاخ گل شکیب من زار می رود

زین دست وتازیانه دل از کار می رود

آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر

این اعتراض با دل بیدار می رود

منصور سر گذاشت درین راه، برنگشت

زاهد درین غم است که دستار می رود

در کاهش وجود به جان سعی می کند

چون خامه هر که از پی گفتار می رود

کاری به ذوق بوسه ربایی نمی رسد

دلهای شب نسیم به گلزار می رود

کار خوشی است شغل محبت ولی چه سود

کز حسن کار دست ودل از کار می رود

ترسانده است چشم ترا و هم بیجگر

ورنه برهنه گل به سر خار می رود

روشنگر وجود بود آرمیدگی

آیینه است آب چو هموار می رود

این آن غزل که مولوی روم گفته است

این نفس ناطقه پی گفتار می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018712
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث