به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حکم خرد به مردم مجنون نمی رود

دیوانه است هر که به هامون نمی رود

هر چند پیر گشت و فراموشکار شد

بیداد ما ز خاطر گردون نمی رود

استادگی ز تیزی شمشیر عشق اوست

از زخم ما به ظاهر اگر خون نمی رود

بیطاقتی مکن که بلای سیاه خط

از صد هزار تبت وارون نمی رود

هر جا که هست نقطه دل، غم محیط اوست

مرکز زحکم دایر بیرون نمی رود

عنقا ز کوه قاف نخیزد به هایهو

از سنگ کودکان غم مجنون نمی رود

مژگان مرا ز مد نظر برد سیل اشک

از پیش چشمم آن قد موزون نمی رود

از خودبرون شدن نتوانند غافلان

پای به خواب رفته به هامون نمی رود

در وقت خواب بیش شود پیچ و تاب مار

سودای گنج از سر قارون نمی رود

صائب بساز با غم آن زلف پر شکن

کاین درد پا شکسته به افسون نمی رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

طغیان نفس بیش به وقت غنا شود

مار ضعیف بر سر گنج اژدها شود

از بوی پیرهن گذرد آستین فشان

از دست هر که دامن فرصت رها شود

چون تیر راست، گرد هدف می کند طواف

از بار درد قامت هر کس دو تا شود

ساز سیاه، دیدن همکار سینه را

آیینه چون به آب رسد بی صفا شود

از شبنم غریب اقامت مدار چشم

در گلشنی که بوی گل از گل جدا شود

آن غنچه ای که بود بر او تنگ لامکان

در تنگنای چرخ چه مقدار وا شود

صائب گره گشاده نمی گردد از گره

محتاج را چه عقده ز محتاج وا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود

آهم به سیر عالم بالا نمی رود

جایی نمی روی که دل بدگمان من

تا بازگشتن تو به صد جا نمی رود

آب حیات آتش افسرده، دامن است

مجنون عبث به دامن صحرا نمی رود

ای اشک شوخ چشم، به رفتن شتاب چیست

یوسف چنین ز پیش زلیخا نمی رود

از دل نبرد تلخی زهر فراق، وصل

زنگ از سرشت شیشه به صهبا نمی رود

کی می روم به عالم هوشیاری از جنون

کز کیسه ام هزار تماشا نمی رود

ما را مبر به کعبه که مستان عشق را

جز پای خم به جای دگر پا نمی رود

زان روی آتشین که دو عالم کباب اوست

دود از کدام خانه به بالا نمی رود

صائب اگر به سایه طوبی وطن کنم

از پیش چشم آن قد رعنا نمی رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

رفتی و خط و خال تو از دل نمی رود

این نقش دلنشین ز مقابل نمی رود

گرد کدورت از دل بیرحم گلرخان

بی بال وپر فشانی بسمل نمی رود

یک سو گذار شرم که بی روی گرم شمع

پروانه بی حجاب به محفل نمی رود

افسردگان چو سنگ نشانند خرج راه

پای به خواب رفته به منزل نمی رود

دل را بهم شکن که ازین بحر پرخطر

تا نشکند سفینه به ساحل نمی رود

تا غوطه در عرق نزند جبهه کریم

گرد خجالت از رخ سایل نمی رود

بی پیچ وتاب نیست غبارم چو گردباد

از مرگ خار خار تو از دل نمی رود

از پا شکستگان چراغ است تیرگی

زنگ کدورت از دل عاقل نمی رود

از دور باش وحشت مجنون دور گرد

صائب به طوف بادیه محمل نمی رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

با طفل آنچه جنبش گهواره می کند

بیطاقتی به این دل آواره می کند

ای عشق غافلی که جدا از حضور تو

آسودگی چه بامن بیچاره می کند

از زخم خار نیست غمی تازه روی را

گل نوشخند با دل صد پاره می کند

دل ساده کن ز نقش که نظاره کتاب

خاک سیه به کاسه نظاره می کند

آرام زیر چرخ مجو کاین طمع ترا

از شهربند عافیت آواره می کند

دندانه گشت ودردل سخت تو ره نیافت

آهی که رخنه در جگر خاره می کند

سیر شرر به سوخته صائب نکرده است

با مردم آنچه گردش سیاره می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:04 PM

با عاشقان عداوت گردون چه می کند

چشم بدحجاب به جیحون چه می کند

همواره ایمن است زسوهان حادثات

سیل گران رکاب به هامون چه می کند

باری نبرده اند به این کهنه آسیا

عشاق فارغند که گردون چه می کند

نتوان به خار بخیه زدن زخم لاله را

خواب اجل به دیده پر خون چه می کند

منعم که می نهد زر وگوهر به روی هم

غیر از تلاش پله قارون چه می کند

از دست خود لباس بود چند سرو را

بی حاصلی به مردم موزون چه می کند

ما از نگاه دور دل از دست داده ایم

یارب سخن در آن لب میگون چه می کند

عاشق ز جوش مغز خود آزار می کشد

غوغای وحش با سر مجنون چه می کند

صائب اگر نه سفله نوازست ودون پرست

چندین سپهر تربیت دون چه می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:04 PM

تیغ زبان به عاشق حیران چه می کند

با پای خفته خار مغیلان چه می کند

یک بار سر برآر زجیب قبای ناز

دست مرا ببین به گریبان چه می کند

مرهم به داغهای جگرسوز مامنه

این دانه های سوخته باران چه می کند

بیهوده دست بر دل ما می نهد طبیب

با شور بحر پنجه مرجان چه می کند

دل چون نماند گو خرد وهوش هم ممان

این خانه خراب نگهبان چه می کند

آن را که عشق نیست چه لذت ز زندگی است

آن را که جانستان نبود جان چه می کند

مطلب ز سیر بادیه از خود رمیدن است

از خود رمیده سیربیابان چه می کند

شرم تو چشم بندتماشاییان بس است

آن روی شرمناک نگهبان چه می کند

پروانه را سراب بود نور ماهتاب

لب تشنه تو چشمه حیوان چه می کند

در کان لعل لاله سیراب گو مباش

شمع و چراغ خاک شهیدان چه می کند

چون دل بجای نیست چه حاصل ز وصل یار

از دست رفته سیب زنخدان چه می کند

بی موج یک سفینه به ساحل نمی رسد

یوسف حذر ز سیلی اخوان چه می کند

شور مرا به دامن صحراچه حاجت است

این آتش فروحته دامان چه می کند

بی غم نیافته است کسی وصل غمگسار

صائب شکایت ازغم هجران چه می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:04 PM

از کف عنان گذاشته منزل چه می کند

موج رمیده دامن ساحل چه می کند

دست ز کار رفته چه محتاج دامن است

شمع گدازیافته محفل چه می کند

از پیچ وتاب دل خبری نیست جسم را

با پای خفته دوری منزل چه می کند

یک دل هواس جمع مرا تار ومار کرد

زلف شکسته تو به صد دل چه می کند

مجنون نمی کند گله از سنگ کودکان

داند اگر شعور به عاقل چه می کند

آنجاکه هست بیخبری می چه حاجت است

پای به خواب رفته سلاسل چه می کند

هرجلوه ای ازو رقم قتل عالمی است

آن مست ناز تیغ حمایل چه می کند

ای بحر از حباب نظر باز کن ببین

کاین موج بیقرار به ساحل چه می کند

خواهی نفس گداخته آمدبه خانه ام

گر بشنوی فراق تو با دل چه می کند

لب تلخ از سوال نکردی چه غافلی

کاین زهر جانگداز به سایل چه می کند

صائب ز اشک تلخ دلم لاله زار شد

با خاک نرم دانه قابل چه می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:04 PM

حیران عشق او زر وگوهر چه می کند

آن را که آرزو نبود زر چه می کند

یک دل بجان رساند من دردمند را

با صد دل شکسته صنوبر چه می کند

عاشق ز سرد مهری ایام فارغ است

فصل خزان به چهره چون زر چه می کند

جسم نزار جامه فتح است مرد را

شمشیر مو شکاف به جوهر چه می کند

روشندلان مقید زینت نمی شوند

روی منیر آینه زیور چه می کند

دامان دشت صفحه مشق جنون بس است

دیوانه کلک وکاغذ ودفتر چه می کند

صائب عبث به فکر شهادت فتاده است

فتراک عشق وحشی لاغر چه می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:03 PM

با خاطر گرفته کدورت چه می کند

با کوه درد سنگ ملامت چه می کند

در خشکسال آب گهر کم نمی شود

بخل فلک به اهل قناعت چه می کند

باران بی محل ندهد نفع کشت را

در وقت پیری اشک ندامت چه می کند

خال ترا به یاری خط احتیاج نیست

این دزد خیره پرده ظلمت چه می کند

سیلاب صاف شد ز هم آغوشی محیط

با سینه گشاده کدورت چه می کند

وحشت چو رو دهد همه جا کنج عزلت است

از خود رمیده گوشه عزلت چه می کند

تعمیر خانه شاهد ویرانی دل است

آن را که دل بجاست عمارت چه می کند

از پشت زرنگار خود آیینه فارغ است

محو تو سیر گلشن جنت چه می کند

صائب مرا به درد دل خویش واگذار

بیمار بی دماغ عیادت چه می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5022380
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث