به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل چون کمال یافت سخن مختصر شود

لب وا نمی کند چو صدف پر گهر شود

آیینه شکوه بیهده از زنگ می کند

اینش سزاست هر که پریشان نظر شود

این بیغمی که در دل سنگین توست فرش

از زور خنده چشم تو مشکل که تر شود

تلخی نمی کشد چو صدف در میان بحر

قانع ز ابر هر که به آب گهر شود

گر بوی گل به جذبه کند رهبری مرا

دام وقفس به بلبل من بال وپر شود

در دل سیاه نیست دم گرم را اثر

از جوش بحر عنبر تر خامتر شود

ابر سیاه حامل باران رحمت است

از خط امیدواری من بیشتر شود

در بحر عشق تن به فنا ده که چون حباب

هر کس که سر نهاد در او تاجور شود

پرهیز کن ز صحبت آهن دلان که آب

جاری به جوی تیغ چو شد بد گهر شود

نادان به سیم وزر شود از صاحبان هوش

از گوشوار اگر شنوا گوش کر شود

ناقص بود ز آفت عین الکمال امن

ماه تمام دنبه گداز از نظر شود

از آتش است سنگ محک بید و عود را

اخلاق خوب وزشت عیان از سفر شود

زینسان که در زمانه ما خوار شد سخن

طوطی کجا ز خوش سخنی معتبر شود

شوید ز روی عنبر اگر بحر تیرگی

صائب امید هست شب ما سحر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

از نور وحدت آن که دلش بهره ور شود

کی از هجوم ذره پریشان نظر شود

جایی که هفت پرده حجاب نظر نشد

کی آسمان حجاب دل دیده ور شود

رنگش ز آفتاب قیامت نمی پرد

رخسار هر که لعل به خون جگر شود

ته جرعه ای ز جسم گرانجان او بجاست

آن را که از محیط کف پای تر شود

طالع نگر که دیده من در حریم وصل

از شرم عشق حلقه بیرون در شود

هر خار بی گلی گل بی خار می شود

در راه سالکی که ز خود بیخبرشود

هر برگ سبز دامن پر سنگ می شود

روزی که نخل طالع ما بارور شود

چندان که خط زیاده دهد گوشمال حسن

صائب امیدواری من بیشتر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

پهلوی چرب، دشمن روشن گهر شود

ماه تمام، دنبه گداز از نظر شود

یک ناله چون سپند نداریم بیشتر

انصاف نیست ناله ما بی اثر شود

قمری ز طوق حلقه کند نام سرو را

در گلشنی که قامت او جلوه گر شود

چشمی که هست شور قیامت فسانه اش

کی از تپیدن دل ما باخبر شود

چندان که خون دل ز شفق بیشتر خورم

چون صبح روشنایی من بیشتر شود

برگ گلی که مایه آرام بلبل است

بر شبنم رمیده جناح سفر شود

بر فرق هر که سایه درین نشائافکنی

در پیش آفتاب قیامت سیر شود

صائب مرا ز می نتوان سیر چشم کرد

کز آب تلخ، تشنه لبی بیشتر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

از آه دل سرآمد ارباب غم شود

میدان از آن کس است که صاحب علم شود

هر سر سزای افسر بخت سیاه نیست

این تاج از سری است که شق چون قلم شود

این جسم چون سفال که سنگ است ازو دریغ

گر پروری به خون جگر، جام جم شود

در گوش چرخ حلقه مردانگی شود

از بار درد قامت هر کس که خم شود

آشفتگی به هر که رسد جای غیرت است

داغم ز خامه ای که پریشان رقم شود

در موج خیز حادثه دیوانه ترا

هر سنگ لنگری است که ثابت قدم شود

زنهار در کشاکش دوران صبور باش

کز شکوه تو تیغ حوادث دو دم شود

دریا به سوز سینه عاشق چه می کند

از شبنمی چه آتش خورشید کم شود

ساید کلاه گوشه قدرش به آسمان

چون ابر هر که آب ز شرم کرم شود

فریاد عندلیب چه بیدادها کند

بر خاطری که سایه گل کوه غم شود

چندین هزار درد طلب غنچه گشته اند

تا زین میان دل که سزاوار غم شود

صائب روا مدار که بیت الحرام دل

از فکر های بیهده بیت الصنم شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

آلوده دردمند به درمان چرا شود

منت کش علاج طبیبان چرا شود

بر روی عارفی که در دل گشاده شد

چون بیغمان به سیر گلستان چرا شود

موری که پای او ز قناعت به گنج رفت

قانع به روی دست سلیمان چرا شود

گندم بغل گشا ز دل خاک می دمد

آدم به فکر رزق پریشان چرا شود

چون رزق میهمان طفیلی است سوختن

پروانه بی طلب به شبستان چرا شود

در خامشی نهفته بود عیب جاهلان

پای به خواب رفته خرامان چرا شود

تا بر سخن سوار نباشی ز خود ملاف

آن را که اسب نیست به میدان چرا شود

در غنچه برگ گل بود ایمن ز زخم خار

دلگیر ماه مصر ز زندان چرا شود

تابوت بهر مرده دلان مهد راحت است

زاهد ز زهد خشک پشیمان چرا شود

کوتاه کن به حلم ز خود دست خشم را

کس با پلنگ دست وگریبان چرا شود

آن را که هست چون نفس خود محرکی

غافل ز ذکر حضرت یزدان چرا شود

تا متحد به بحر توان گشت بی حجاب

در بحر، قطره گوهر غلطان چرا شود

چشمی ازان عذار عرقناک آب ده

لب تشنه کس ز چشمه حیوان چرا شود

صائب چو هیچ کس به سخن دل نمی دهد

در شوره زار کس گهر افشان چرا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

دل از هجوم نشتر آزار وا شود

چون غنچه ای که در بغل خار وا شود

هر دیده نیست محرم آن چاک پیرهن

تا بر رخ که این در گلزار وا شود

همتاب شد چو رشته، یکی زود می شود

مشکل که از میان تو زنار وا شود

باشد همان به حسرت آن چشم نیمخواب

چشمم اگر به دولت بیدار وا شود

حوران برآورند سر از روزن بهشت

هر جا دهان یار به گفتار وا شود

در هر دلی که خرده رازی نهفته هست

چون غنچه بیشتر به شب تار وا شود

جانی که داشت شکوه ز تنگی لامکان

در تنگنای چرخ چه مقدار وا شود

نادان شود ز تیرگی جهل هرزه نال

قفل دهان سگ به شب تار وا شود

دلهای سخت را بود آتش نسیم صبح

پیکان یار در دل افگار وا شود

جوش بهار، بلبل خونین دل مرا

فرصت نداد غنچه منقار وا شود

در موسمی که غنچه پیکان شکفته شد

صائب مرا نشد گره از کار وا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

آنجا که خنده لعل ترا پرده در شود

طوطی چو مغز پسته در شکر شود

می خوردن مدام مرا بی دماغ کرد

عادت به هر دوا که کنی بی اثر شود

چون دستگاه عیش به مقدار غفلت است

بیچاره آن کسی که زخود باخبر شود

با راست رو، زبان ملامت چه می کند

چون خار سر ز راه زند پی سپرشود

عزلت گزین که آب به این سهل قیمتی

در دامن صدف چو کشد پا گهر شود

هر آرزو که بشکنی امروز در جگر

فردا که این قفس شکند بال وپر شود

آیینه خانه ای است خموشی که هر چه هست

بی گفتگو تمام در او جلوه گر شود

صائب سوزد به داغ غبن، اگر باغ جنت است

سوزد اگر ز کوی تو جای دگر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

در گلشنی که بند قبای تو وا شود

چندین هزار پیرهن گل قبا شود

ریزند اگر به دیده من بیغمان نمک

در چشم قدردانی من توتیا شود

بخت سیه نبرد روانی ز طبع من

از سنگ سرمه آب کجا بی صدا شود

می بایدش به تیغ سر خود به طرح داد

هر کس که چون قلم به سخن آشنا شود

طغیان نفس بیش شود در توانگری

این مار چون به گنج رسد اژدها شود

احسان چرخ سفله نباشد به جای خویش

نعمت نصیب مردم بی اشتها شود

گردد به چار موجه کثرت کجا حریف

آیینه ای کز آب گهر بی صفا شود

دیوانگی به سنگ ملامت شود تمام

خوش وقت دانه ای که به این آسیا شود

صائب گزیده می شود از میوه بهشت

دستی که با ترنج ذقن آشنا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

 

از خط فروغ روی تو پنهان کجا شود

خامش چراغ ماه به دامان کجا شود

از آب شور تشنه شود بیقرارتر

سیراب بوسه از لب جانان کجا شود

خلوت دعای جوشن حسن برهنه روست

دلگیر یوسف از چه و زندان کجا شود

بر جوش عکس، خانه آیینه تنگ نیست

خلق کریم تنگ ز مهمان کجا شود

طوطی به معنی سخن خود نمی رسد

هر کس سخنورست سخندان کجا شود

هرگز نمی شود سگ دیوانه پاسبان

نفسی که سرکش است بفرمان کجا شود

صیقل ز جوهر آینه را پاک می کند

مژگان حجاب دیده حیران کجا شود

بال وپر تلاطم بحرست بادبان

دامن حریف دیده گریان کجا شود

بخت سیاه، لازم طبع روان بود

ظلمت جدا ز چشمه حیوان کجا شود

موری که حکم اوست به روی زمین روان

قانع به روی دست سلیمان کجا شود

چون طبع شد فسرده، غزلخوان کجا شود

صائب ز خون مرده روانی مدار چشم

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

چینی اگر ز سنبل زلف تو وا شود

خون از دماغ مشک روان درختا شود

صد پیرهن عرق کند از شرم، ماه مصر

یک عقده گر ز بند قبای تو وا شود

این شیوه ها که من زمیان تو دیده ام

مشکل به صد عبارت نازک ادا شود

بگشای لب که آب شود گوهر از حجاب

بنمای رخ که آینه محو صفا شود

آب گهر به چشم صدف اشک حسرت است

آنجا که لعل او به شکر خنده وا شود

خط شکسته است مرا خط سرنوشت

بال هما به طالع من بوریا شود

محراب صبح، گوشه ابرو بلند کرد

ساقی مهل نماز صراحی قضا شود

هر کس به ذوق معنی بیگانه آشناست

صائب به طرز تازه ما آشناست

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018712
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث