به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پایندگی به زور میسر نمی شود

آب خضر نصیب سکندر نمی شود

هر موج می کلید در باغ تازه ای است

کیفیت شراب مکرر نمی شود

دل را نگشت مانع رفتن غبار جسم

از گرد راه، سیل به لنگر نمی شود

آزادگان ز چرخ شکایت نمی کنند

از بار دل ملول صنوبرنمی شود

آسوده است پرده شرم از نگاه گرم

آتش حریف بال سمندر نمی شود

از ریگ تشنگی نبرد موجه سراب

از سیم وزر حریص توانگر نمی شود

کی آب ایستاده به آب روان رسد

آیینه با رخ تو برابر نمی شود

صائب چو موج هرکه ز جان دست را نشست

در بحر بی کنار شناور نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

بی صحبت تو عیش میسر نمی شود

رغبت به بوسه لب ساغر نمی شود

یارب چه خاک بر سر بی طاقتی کنم

دستم دچار دامن محشر نمی شود

هر سطر کار شهپر جبریل می کند

مکتوب ما وبال کبوتر نمی شود

بال شکسته است کلید در قفس

این فتح بی شکستگی پر نمی شود

صائب چه رفته ای، گلی از بوسه اش بچین

دائم زمان وصل میسر نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

هر رهروی دچار به منزل نمی شود

این راه قطع بی کشش دل نمی شود

زنجیر موج مانع شور محیط نیست

مجنون ما به سلسله عاقل نمی شود

گلگونه خجالت روح است روز حشر

خونی که زیب دامن قاتل نمی شود

نتوان به ماه نو گره آسمان گشود

ناخن حریف آبله دل نمی شود

در عشق شو چو سرو و صنوبر تمام دل

کاین کار دلخوری است، به یک دل نمی شود

حاصل شد از لب شکرین تو کام مور

کام دل من است که حاصل نمی شود

ابر تنک نهان نکند آفتاب را

لیلی نهان به پرده محمل نمی شود

یک ساعت است جلوه عاشق درین جهان

پروانه بال خاطر محفل نمی شود

چندان که می رود به مقامی نمی رسد

آواره ای که همسفر دل نمی شود

از باد نخوت است که خاکش به فرق باد

با بحر هر حباب که واصل نمی شود

عارف ز موج حادثه بر هم نمی خورد

از شور بحر، آب گهر گل نمی شود

دستی که از دو کون نشویند همچو موج

در گردن محیط حمایل نمی شود

خال سفیدی از نظر دوربین ما

بی سرمه سیاهی منزل نمی شود

چون قبله گاه حاجت عالم همین درست

صائب چرا گدای در دل نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

تا غنچه شکایت من وا نمی شود

این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود

صد خنده بلبل از گل تصویر وا کشید

آن غنچه لب هنوز به من وا نمی شود

زنگ کدورت از دل غربت پرست من

بی صیقل جلای وطن وانمی شود

از سنگ کودکان بتراشید لوح من

کاین خار خار از سر من وا نمی شود

خوش وقت بلبلی که تواند صفیر زد

زافسردگی لبم به سخن وانمی شود

ای عقل خشک مغز برو دردسر ببر

بی باده طبع اهل سخن وا نمی شود

صائب کجا رویم، که هر جاکه می رویم

از سر هوای حب وطن وا نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

تسکین دل به شور محبت نمی شود

این داغ، خوش نمک به قیامت نمی شود

لیلی عنان گسسته به صحرا نهاد روی

تمکین حریف جذب محبت نمی شود

در اشک تلخ نیست کمی دیده مرا

دستم دچار دامن فرصت نمی شود

در کوهسار شورش سیل است بیشتر

اصلاح ما به سنگ ملامت نمی شود

فانوس شمع را نتواند نهفته داشت

چشم حسود پرده شهرت نمی شود

مسند به روی دست سلیمان فکند مور

خواری نصیب اهل قناعت نمی شود

از آرزوست خواب پریشان دل تمام

تا نقش هست آینه خلوت نمی شود

از آب تیغ دانه ما سبز می شود

قطع امید ما به شهادت نمی شود

از تاک زور باده کجی را برون نبرد

هموار بدگهر به نصیحت نمی شود

بیدار گشت سبزه خوابیده از سحاب

از می علاج زنگ کدورت نمی شود

شمعی که دیده هاست سرانجام خامشی

منت پذیر دست حمایت نمی شود

صائب ز خود برآی که حسن سخن، غریب

بی خاکمال وادی غربت نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

دل ساده در قلمرو صورت نمی شود

تا نقش هست آینه خلوت نمی شود

یوسف شد از گواه لباسی عزیزتر

تهمت حریف دامن عصمت نمی شود

ابر تنک نهان نکند آفتاب را

دردل نهفته داغ محبت نمی شود

افسردگی ز هرکه به داغ جنون نرفت

سرگرم از آفتاب قیامت نمی شود

با چشم روشن آینه زنگ بسته ای است

تا آدمی ز اهل بصیرت نمی شود

از ریگ تشنگی نبرد سیل نوبهار

چشم حریص سیل زنعمت نمی شود

آه ندامتی است که خون می چکدازو

از عمر آنچه صرف عبادت نمی شود

گوهر فشاند گرد یتیمی ز روی خویش

دل خالی از غبار کدورت نمی شود

هر کس که چون گهر ز صدف گوشه ای گرفت

خاشاک چارموجه کسرت نمی شود

صائب نمی رود به فسون کجروی ز مار

هموار بد گهر به نصیحت نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

از حسن نوخطان دل ما تازه می شود

داغ کهن ز مشک ختا تازه می شود

هرچند کهنه می شود آن نخل دلپذیر

پیوند مهربانی ما تازه می شود

از استخوان سوخته تازه روی عشق

چون مغز، استخوان هماتازه می شود

عاقل به زیر دار نفس راست چون کند

اندوه من ز قد دوتا تازه می شود

خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد

داغی که از ترانه ما تازه می شود

چندان که همچو کاه شود بیش کاهشم

امید من به کاهربا تازه می شود

نفس خسیس گشت ز پیری خسیس تر

از رخت کهنه حرص گدا تازه می شود

چون داغ تخم سوخته کز ابر تازه می شود

صائب ز باده کلفت ما تازه می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

دل کی تهی ز خنده طفلانه می شود

باز این گره ز گریه مستانه می شود

دل را بهم شکن که ز عکس جمال یار

آیینه شکسته پریخانه می شود

صد پرده دل سیاهتر از خواب غفلت است

بیداریی که خرج به افسانه می شود

ایمن ز تیغ بازی برق حوادث است

قانع ز خرمن آن که به یک دانه می شود

این غافلان همان پی آبادی خودند

هر چند گنج قسمت ویرانه می شود

یک بار رو چرا به در دل نمی کند

آن سایلی که بر در هر خانه می شود

از حرف و صوت عمر عزیزم به باد رفت

کوته شب دراز به افسانه می شود

از موجه سراب شود شوق آب بیش

از ماه کی خنک دل پروانه می شود

گر خلق همچو ملک سلیمان بود وسیع

چون چشم مور، تنگ ز همخانه می شود

زنگ از دل سیه به هوادار می رود

این شمع روشن از پر پروانه می شود

سوراخ می شود دلش از دوری محیط

هر قطره ای که گوهر یکدانه می شود

چون می به پای خفته خم می رسد به کام

صائب مقیم هر که به میخانه می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

بی روی دل گره ز زبان وا نمی شود

طوطی ز پشت آینه گویانمی شود

چندان که گرد محمل لیلی است در نظر

مجنون غبار خاطر صحرا نمی شود

زاهد چگونه از سر فردوس بگذرد

کودک حریف ذوق تماشا نمی شود

دیوانگی است چاره دل چون گرفته شد

این قفل از کلید دگر وا نمی شود

زنجیر کرد جذبه خاشاک برق را

افسون عجز ماست که گیرا نمی شود

دل صاف ساز، معنی باریک را ببین

ماه نو از غبار هویدانمی شود

غافل مشو ز گوشه ابروی التفات

سی شب هلال عید هویدا نمی شود

داری اگر طمع که شوی پادشاه وقت

این بی گدایی در دلها نمی شود

از زهدان خشک، رسایی طمع مدار

سیل ضعیف واصل دریا نمی شود

چون گوشه ای نگیرد از ابنای روزگار

صائب حریف مردم دنیا نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

دستی ز روی لطف برآری چه می شود؟

ما را اگر به ما نگذاری چه می شو؟

ما را اگر به ما نگذاری چه می شود

ایینه را ز گل بدر آری چه می شود

یک عمر گنج در دل ویرانه آرمید

یک شب درین خرابه سر آری چه می شود

چون می توان به جلوه مرا پایمال کرد

تمکین اگر به خود نسپاری چه می شود

این یک نفس که دیده ما میهمان توست

آیینه پیش رو نگذاری چه می شود

ای خونی امید، به این دستگاه حسن

این یک دو بوسه را نشماری چه می شود

بعد از هزار سال که یک وعده کرده ای

در عذر لنگ پا نفشاری چه می شود

دل را به چهره عرق آلود تازه کن

تخمی درین بهار بکاری چه می شود

ای ابر بیجگر که ز دریاست دخل تو

بر مزرع امید بباری چه می شود

هر چند قلبهای تو نقدست پیش ما

با دوستان بهانه نیاری چه می شود

شرم گناه، دوزخ اهل حیا بس است

جرم مرا به روی نیاری چه می شود

صبح از دم شمرده حیات دوباره یافت

پاس نفس چو صبح بداری چه می شود

در قلزمی که سعی به جایی نمی رسد

صائب عنان به موج سپاری چه می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5021391
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث